سارا محمدی اردهالی - کلمه

.

     آن کلمه‌ی دردناک را گفت

     ساکت شدم

     از اتاق بیرون رفتم

 

     سه سال بعد

     برگشتم

     مهمان‌ها رفته بودند

 

     کلمه آنجا بود.

 

از سارا محمدی اردهالی

«روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود»، این بار در نشر چشمه

 

         گم شدن در دنیای سارا محمدی اردهالی و پیدا نشدن

         این لذت مکرر این سال‌ها.

 

 روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود

         چاپ جدید مجموعه شعر «روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود»

         این بار در نشر چشمه

         منتشر شد.

 

 

         در تمام میهمانی‌ها

         آویز گردن من

         کلید خانه‌ی توست.

 

         حالا بگذریم

         مرا جرأت آمدن نیست و

         تو را

         جرأت عوض کردن قفل.

سارا محمدی اردهالی - گلویت

 

         نیمه شب

         صدای نفست می‌آید

         برمی‌گردم سمت تو

         «آب می‌خواهی؟»

 

         چه خیال‌ها می‌کنم

         مگر تاریکی آب می‌خورد.

 

         می‌گویی بله.

 

 

از سارا محمدی اردهالی

سارا محمدی اردهالی - مردم

 

       باید پنجره‌ها را بست

       مردم رنج‌های‌شان را

       مانندِ بادبادک‌های رنگی ِ یک جشن بیهوده

       در هوا رها کرده‌اند.

 

از سارا محمدی اردهالی

سارا محمدی اردهالی - مراقبه

 

       آخرهای شب

       از آینه بیرون می‌آید

       شانه‌ها و کمرم را نوازش می‌کند

       دست‌هایم را می‌بوسد

       دریچه‌های قلبم را بتادین می‌زند

       باندهایم را عوض می‌کند

       می‌گوید

       قوی باش

       و من

       پیش از آن که

       به صورتش نگاه کنم

       به خواب می‌روم

       آرام.

 

از سارا محمدی اردهالی

سارا محمدی اردهالی - ماهی

 

      ماهیِ مانده در تور

 

      تو می‌میری

 

      تو را نمی‌خواستم.

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

سارا محمدی اردهالی - زیبایی در حال زوال

    می روم قدم بزنم

    ته کوچه پشت رودخانه

    چهار زن دیوانه در بن بستی پوشیده از پیچک خانه دارند.

 

    آنها منتظر موهای ژولیده و ابروهای درهم و بلاتکلیفیِ زن های دیگر نشسته اند

    از مردانی می گویند که رفته اند

    از مردانی می گویند که آمده اند.

 

    موهایی که ریخته، ریخته اند

    ناخن هایی که شکسته، شکسته اند.

 

    زیر سقف خانه‌ی کلنگی زن ها

    زیبایی در حال زوال است.

 

 

  از سارا محمدی اردهالی

  از کتاب گل سرخی در زد.

سارا محمدی اردهالی - گل سرخی در زد

سارا محمدی اردهالی، گل سرخی در زد

 

از او گفتی

نگران

پرسیدی آیا می‌شناسمش

پرده را کنار زدم

لرزش دست‌هایم را در جیبم گذاشتم

گفتم نه

با او می‌خوابیدم

بیدار می‌شدم

می‌خندیدم

می‌گریستم

جنونی که در چشم‌هایم دیده بودی.

 

 از سارا محمدی اردهالی

هشت سال با شعر سارا محمدی اردهالی، از «روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود» تا «برای سنگ ها» تا شاهکار بی بدیلش «بیگانه می خندد» و بالاخره این آخری «گل سرخی در زد». سارا محمدی اردهالی را بخوانید، اگر که می خواهید بفهمید هر کلمه دقیقا ً چه معنایی دارد و کجا باید بنشیند.

تگسارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد، روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود، برای سنگ ها، بیگانه می خندد، گل سرخی در زد

آماده باشین گل سرخی در زد رو بغل کنین !

من از شما سپاسگزارم

دستانم را سبز کردید

 

هیچ وقت

هیچ کس

این همه مرا جدی نگرفت

که شما

بعد از ظهر جمعه در آن پارک

 

مرا درختی خواندید

و به بازی راهم دادید

 

آه گنجشک های عزیز!

آیا یکبار دیگر

بر شانه ام خواهید نشست؟

 

از سارا محمدی اردهالی

پ.ن: چیزی در مورد بهونه های کوچک خوشبختی شنیدین؟ یکی شون داره از راه می رسه. اسمش «گل سرخی در زد»ه. پستچی ش هم سارا محمدی اردهالی. خونه باشین. دودستی بغلش کنین.

بداخلاقی عصرهایت

بداخلاقی عصرهایت
سوزنی است که مخصوصن نخش نمی‌کنم
من دوست دارم
دکمه‌ی آخر مانتوام باز باشد

 

 از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

پیانو

صدای پیانو می آمد

خیال می کردم عاشقم

پیانو قطع می شد

می گفتم فریب خورده ام

پیانوِ لعنتی

سنگین تر از آن بود که جا به جایش کنم.

 

 از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

پذیرش

هواپیما بلند می‌شود

کمر مرا تا می‌کند

می‌گذارد گوشه‌ی چمدان تو

 

از آن بالا

شبیه مورچه‌ای می‌شوم

که دست‌های کوچکش

نمی‌توانند

دستمال عظیم خداحافظی‌اش را تکان دهند

 

 از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

مورچه ها...

در تاریکی

از دستت شربتی ریخته

 

مورچه‌ها بو می‌برند

راه می‌افتند

خطوطی گیج و پریشان

 

مورچه‌ها

شعرهای من‌اند

کف زمین


از سارا محمدی اردهالی

ساعت‌ها

زنی بود

از دکمه‌ی سِیو می‌ترسید

عینک تیره می‌زد

طوری شالش را پشت گوش می‌انداخت

که کسی به خاطر نیاوردش

 

در کامپیوترش هیچ عکسی نبود

هیچ نامه‌ای

مدام سطل آشغالش را خالی می‌کرد

انگار همین حالا لپ‌تاپش را از جعبه در‌آورده بودند

 

طوری در را می‌بست

که گویی

هرگز به خانه برنخواهد گشت

 

شب‌ها که مسواک می‌زد

اثر انگشتی از گردنش بالا می‌آمد

گلویش را می‌فشرد

 

لک‌لکی بود در آسمانی خالی

که خرچنگی رهایش نمی‌کرد

 

همسایه‌ها می‌گفتند

همیشه گردنش خراش داشت

و لبش مکیده شده بود

معلوم نبود

از کدام طرف


 از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

یک تلفن کوچک

زنگ می‌زدی

یک تلفن کوچک

دو دقیقه‌ای وسایلم را جمع می‌کردم

مداد و مسواک و مسکن

نه

مسکن هم بر نمی‌داشتم

دامن و لباس خواب فقط

بعد

سفر که نه

گم می‌شدیم.

 

 از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

بی قرار

تو چشمک می‌زنی

من لبخند

 

می‌نشینیم

خیلی خسته‌ایم

 

بند ماسکت را باز می‌کنی

کمی گره‌اش سفت است

ولی باز می‌شود

من هم برش می‌دارم

می‌گذارم روی میز

کنار مال تو

 

این جا خیلی دور است

یک قهوه‌خانه

آن سوی صداها

من شیر مرغ سفارش می‌دهم

تو

جان آدمیزاد

 

از سارا محمدی اردهالی

برای میم

چگونه خیره نشوم به مردم

که می‌خندند و می‌بلعند هم را

در خیابان‌ها

تنه می‌زنند

به زنِ جوانِ مو سفید تو

و

نمی‌دانند

مردی

تمام روز ایستاده‌

به شب نگاه می‌کند

 

از سارا محمدی اردهالی

داستان تو

هر از چندی نوشتن را رها می‌کنم

به انگشتانم خیره می‌شوم

 

می‌گفتی زنان زیبا آزارت می‌دهند

و هر انگشت من زنی زیباست

که آرامت می‌کند

 

به هر انگشتم که نگاه می‌کنم

یاد زنی زیبا می‌افتم

که از دستش گریزی نداری

 

می‌خندم

و نوشتن داستان تو را از سر می‌گیرم

 

از سارا محمدی اردهالی

دلم مرد می‌خواهد

دلم

مرد می‌خواهد

نابینا

خط بریل بداند

فصل به فصل

تنم را بخواند

بازی‌های ادبی‌ام را کشف کند

 

دستش را بگیرم

بازو به بازو

دنیا را برایش تعریف ‌کنم

چشمش شوم

عصایش

و تمام زشتی‌ها‌ی جهان را

برای او

از قلم بیاندازم

 

از سارا محمدی اردهالی

به‌هم‌ریخته و آشفته

با دمپایی‌ راحتی

راه می‌افتد

کتاب‌های نیمه‌باز زیر تخت را بر‌می‌دارد

لباس‌های پراکنده را تا می‌کند

مداد‌ها و فنجان‌ها را جمع می‌کند

می‌آید پشت‌ سرت

دل‌دل می‌کند

نزدیک نرمه‌ی گوشت می‌آورد لبش را

صدای نفسش را حس می‌کنی

 

برمی‌گردی

 

اتاق خالی است

به‌هم‌ریخته و آشفته

 

از سارا محمدی اردهالی

مثل یک ایستاده‌ در‌ باد

لب دریا

باد می‌آید

همه دست‌شان به موهای‌شان

دامن و کلاه‌شان

تو, دست‌ها در جیب

مثل یک ایستاده‌در‌بادِ حرفه‌ای

با هفت هزار سال قدمت

به امواج خشمگین

نگاه می‌کنی

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

فصل سرما

 

لک‌لک جوان

لپ‌تاپش را بست

روی مبل راحتی نشست

پاهای بلندش را روی هم انداخت

بال‌های سفیدش را زیر منقارش گذاشت

و به آخرین باری که مهاجرت کرده بود

فکر کرد

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

عصر جمعه

دلم می‌خواهد

یک میس‌کال باشم برایت

شماره‌ای که سیوش نکرده‌ای

زیر لب تکرارم کنی

به یادم نیاوری

 

دلم می‌خواهد

بی‌اجازه‌ی تو

پادشاهی کنم

در ناخودآگاهت

 

 از  سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

هزار و یک شب پیش

تو مرده‌ای و

من

روی کاناپه

کانال عوض می‌کنم

تلویزیون گوشت چرخ می‌کند

 

تعریف کن از زندگی‌ات

هزار و یک شب پیش را یادت هست؟

 

از  سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

دیر فهمیدم

سفرم

مدتهاست

نمیدانستم

خیال میکردم کلید را میپیچانم وارد آن خانه میشوم

ولی سفرم

همین طور که چای را میگذاشتم روی میز

رفته بودم

خیلی دور

نمیفهمیدم

باز تلفن را بر میداشتم

کافه میرفتم

در ایستگاه مترو منتظر مینشستم

حتا جایم را میدادم به دیگران

خیال میکردم با دقت گوش میدهم به حرفها و جوابهای درستی میدهم

در لیست هیچ مسافرخانهای نامم نبود

دیر فهمیدم

دیرتر از تو

در اتوبوسی ارزان قیمت

در جادهای خاکی دور میشدم

دور و دورتر

شما خیال میکردید حال مرا میپرسید

میگفتم خیلی ممنون

راننده خیال میکرد کنار پنجره نشستهام

میپرسید همه چیز خوب است

میگفتم

خیلی ممنون

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

ساعت ها

لب‌هایت را تر می‌کنی

باد می‌وزد

چراغ‌های شب روشن می‌شوند

خیابان راه می‌افتد

ابله داستایوفسکی را دوباره به من امانت می‌دهی

کیفم را دست چپم می‌دهم

ماشین پلیس آرام رد می‌شود

چیزی کم است

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

بوی خون

شنا می‌کنم

از این سو به آن سو

زیرآبی می‌روم

تا آن‌جا که نفس دارم

انگشتانم را به کف استخر می‌کشم

ناگهان

یادت

چون کوسه‌ای به سمتم بازمی‌گردد.

 

 از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

چیزی ته کشو

چیزی ته کشو

شب‌ها تپانچه‌ام را چک می‌کنم

همه چیز باید درست باشد

ماشه خوب چکانده شود

گلوله به موقع آتش کند

جذاب است

کاری را که هیچ‌وقت انجام نخواهم داد

مو به مو مرور می‌کنم

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

از قدیم

وسط فیلمی سیاه و سفید

دستم را گرفته بودم روی قلبم

فیلمی صامت

صفحه سیاه شد:

_ زن نمی‌خواهد بمیرد _

دوربین آمد نزدیک

با تیتراژ پایانی

 

کلی حرف داشتم

اما فیلم خیلی قدیمی بود

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

برگشت

خلبان‌ها خواب می‌مانند

هواپیماها در آسمان چرخ می‌زنند

پروازها در خواب کسی دیگر زمین می‌نشینند

چترهای نجات باز نمی‌شوند

 

مامور گذرنامه

پس از کلی مِن‌مِن کردن می‌گوید

این عکس شبیه من نیست

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

آشوب

دوستانی که

روحشان خبر ندارد

از این همه رخت کثیف

در دلت

        

آدم های غریبه

رد می شوند

لبخند می‌زنند

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

انگار

پیرزنی شوم

آلزایمر بگیرم

زنگ بزنم

انگار

پسرم هستی

بگویم

چقدر

دلم

برایت تنگ است

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

این دست دنیا

تمام روز بلوف می‌زنم

این دست دنیا

دست خوبی نبود

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

شعر منتشرنشده

دستم را

نمی‌توانند بخوانند

 

دست‌های من

شعر منتشر نشده‌ی توست.

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

درمانده

آن حرکت آخر پایت

که نمی‌دانست

پیش بیاید

یا پس برود

 

می‌ماند

پشت در این خانه

 

مثل من

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

تنهایی

تلفن زنگ می‌زند

شماره‌ی اوست

مانند جامی زهر

برش می‌دارم

تا ته می‌نوشم

بدون خداحافظی

می‌گذارد مرا

میان جام‌های نیم خورده‌اش

روی میز سالن پذیرایی

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

یک عصر معمولی

بقیه پول را

از راننده تاکسی گرفتم

کف دستش میخ کوبیده شده بود

سکه‌های خونی را

ته جیبم ریختم

 

مردم از سر کار برمی‌گشتند

کف خیابان خونی

دکه‌های روزنامه فروشی خونی

 

سر چهارراه

رهگذری خواهش کرد

صلیبش را بردوشش جا‌به‌جا کنم

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

قطعه‌ی آخر

داریم دسته جمعی

آن سوی خاک

پانتومیم بازی می‌کنیم

راهت نمی‌دهیم

گمان هم نمی‌کنم

میان مردگان قدیم کسی را پیدا کنی

 

این خاک

تو را بالا می‌آورد

بس که عادت کرده

به جسدهای من و زهرا و سعید و لیلا

که از ته دل می‌خندیم

 

چرا داری گور خودت را می‌کنی

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

کار تمام وقت

هیچ مردی نمی‌خواهد

عاشق زنی شود

که در سیرک کار می‌کند

 

از آن زن‌ها که باید روی طناب راه بروند

 

عاشق زنی شود

که هر لحظه ممکن است سقوط کند

 

و اگر سقوط نکند

هزار‌ها نفر برایش

کف می‌زنند

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد

تا طبقه ی دوم

به آینه‌ی آسانسور نگاه می‌کنم

 

انگشت‌هایم کشیده می‌شود

میان کیسه‌های میوه

نان و شیر و ماست

 

اگر تو بودی

 

پشت‌بام هم پیاده نمی‌شدیم

با این دست‌ها که

بند است

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، شعری از سارا محمدی اردهالی، طبقه دوم، محمدی اردهالی