که شرم آدم برفی نشانه ی خوبی ست

دوتا قصیده کشیدند روی چشمانت

دو حسن مطلع غمگین برای آهوهات

گلی برای شکفتن، گلی برای سرت

اتاق پر شده از عطر نازک موهات

 

نگاه می کنم و آب می شوی از شرم

که شرم آدم برفی نشانه ی خوبی ست

و نام کوچک تو، پشت میله ی دندان

برای نشر سکوتم بهانه ی خوبی ست

 

همینکه زوزه ام از لای میله ها هرشب

همینکه شاتقی قصه هات خواهم بود

و هی دروغ بگویم که زندگی این است

هنوز منتظر بچه هات خواهم بود

 

نگاه کن!

به غم قرن های قبل از این

که شعر مانده پس از دکمه های پیرهنت

کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی

بگو به سعدی غمگین، به باغبان تنت

 

بگو که غرق شوم روز بعد دیدارت

به فکر جوی سیاهی که سرنوشتم بود

که بچه باشم و گاهی به درد برگردم

حیاط کوچک غمگین من بهشتم بود

بدون شانه چوبی، کنار نیل اما

بدون معجزه موسی شبیه من می شد

خلاف قصه خودم را به آب خواهم زد

شبیه گریه ی مردی که داشت زن می شد

 

از ایمان بخشایشی

حالا تمام اردوگاه های جهان اتاق من است

وقتی کتاب های تاریخ

نمی دانستند

چشمت آغاز قتل عام مغول هاست

من دو ماهی سیاه را

در تنگ آب می انداختم

 

و سر سختی ام را تحویل می دادم به «سال بد»

چون سربازی

که آیه الکرسی اش را

به دستهای دشمن.

 

حالا تمام اردوگاه های جهان اتاق من است

و نگهبان

با لبخندِ از پیشانی ام سردتر

دیر فهمید که تناسخ

عاقبت دردناکی ست!

 

می نشینی

پای سفره با چشم های خون

و موهای شانه زده

بی آنکه

ماهی قرمزی در کار باشد!

 

از ایمان بخشایشی

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر !

در جیب های من غم مغرور مرد بود

با دست های سرد و بزرگم نساختی

بازی نکرده ای و یقینا برنده ای !

بازی نکرده ای و یقینا نباختی !

 

یک تخته نرد ، پاکت سیگار خالی و

عکسی که کلّ زندگی مرد می شود

چای دم غروب فقط ژست مضحکی ست

وقتی که بوسه روی لبش سرد می شود

 

دی ماه پیر کوچه به من فکر می کند

بی شال و بی کلاه به غم خو گرفته ام

وقتی که شعر توی دهانم بیات شد

وقتی که مثل زخم خودم بو گرفته ام

 

هی زوزه زوزه های سگی توی کوچه ها

هی پرسه پرسه مثل کسی که هدف نداشت

گیرم تمام شهر پر است از ( صدای عشق )

اما تمام شهر به یک سگ شرف نداشت

 

مشروب و درد ، درصدی از خون ِ در رگم

با ساعتی که نبض زمان را گرفته است

دارم به روی دست چپم تیغ می کشم

حالا شراب کل جهان را گرفته است !

 

از ایمان بخشایشی

شعری برای صلح

شعری زیبا از ایمان بخشایشی عزیز، شاعر جوان مشهدی، که پشت خاطره از تکیه گاه می ترسد.

 

دروغ ...

فرصت چشمی برای گریه شدن

و صلح ...

واژه ی خوبی برای دربه دری ست

تمام آنچه نگفتی به روی یخ بنویس

سکوت ...

سهم تو از ارث خانه ی پدری ست

 

تو باختی و تمام بهانه ات این بود

که آس مسخره هر دفعه دست را برده ست

تو باختی و همین اتفاق کافی بود

برای خنده ی مردم :

شکست را برده ست

 

دروغ گفته شدی توی روزنامه ی عصر

حوادثی که تو را سمت تسلیت می برد

و موریانه ی خوشبخت شهوت چه کسی ست

که چشم های تو را توی عکس ها می خورد؟

 

به درد می کنی عادت ، اگرچه گاهی درد

شبیه کارد ببرد ، به استخوان برسد

میان خاک وکثافت سعادتی مرموز

و دست های تو شاید ...

به آسمان برسد!

 

به ترس می کنی عادت ، به خنجر ِ از پشت

که پشت خاطره از تکیه گاه می ترسد

و شاهنامه ی ما ... آخرش ... خیالی خام

که نامه های تو از دست شاه می ترسد!

از ایمان بخشایشی

تگ: ایمان بخشایشی، غزل پست مدرن، شعری از ایمان بخشایشی، شعر مشهد، غزل پیشرو، شعر