چشمهای احمقم

سرمه می کشم

دور چشمهای احمقم

تا درشت شوند

دهان باز کنند

و درسته قورتت دهند

 

از روجا چمنکار

فلاش فوروارد

با تو شبی

در آینده ای نه چندان دور

زندگی نکرده باشم و

تو گریه هایم را بغل نکرده باشی

نه انتظار کشیده باشی

در انتهای جهانی گرد

جنون تلخ جهان مرا

گمم نکرده ای که پیدایم نکرده باشی

 

 نه سایه نه سکوت نه ساعت

نه صندلی خالی و فنجان نشسته ای

نه پایه های سست و شکسته ای

نه چشمانت را بسته باشی و

مرا به یاد آورده باشی

نه نبضم را از پایه های میز تکانده باشی

دستم را گرفته باشی

بیرون زده باشیم از شعر

شب

بوق ممتد باران

خنده الو صدا

نباخته ای که نبرده باشی

 

 نه خیابانی که با من قدم زده باشی

نه کافه ای که روبرویم نشسته باشی

نه غروبی

نه بارانی

نبوده ای که نباشی

نرفته ای که نیامده باشی

 

از روجا چمنکار

با روجا چمنکار

هر صبـح
از خواب می پَــرَم
عجله می کنـم
دلفیـن هـای آبـی را بـه مـوهـایـم مـی زنـم
جـای ِ لـب هـایـت را بـر لـب هـایـم صـورتـی می کنـم
مـیـز را می چـیـنـم
صـدایـت می زنـم

بـعــد
بـه یــاد می آورم

از پـاییـز بـه بـعــد
دیـگـر نـبـوده ای و مـن
هـر صبـح از خـواب پـریـده ام

عـجـلـه کـرده ام
دلـفیـن هـای ِ آبـی را بـه مـوهـایـم زده ام
جـای ِ لـب هـایـت را بـر لـب هـایـم صـورتـی کـرده ام
مـیـز را چـیـده ام و بـعـد
صـدایـت زده ام...

 

از روجا چمنکار