برگرد!

برگرد!

ای کاروان خسته، برگرد !

ذهن ِنمک عقیم و نازا ست

زیبائی ِ ذغال را آتش

طی کرده است

و ماهیان قرمز ِ شب را

ستاره ها ترسانده اند

ای ذهن،

ای زخم ِمنتشر !

صبر ِمیان تهی را

از مزرعۀ نمک بردار

زیرا که اب‌های قدیمی همواره درکتاب‌ تو جاری ست

بر گرد !

اینجا طبیعت

- آنسان که می نماید-

طبیعی نیست.


از یدالله رویایی

زیاد بود...

برای چشم های من

آنهمه ناخن زیاد بود


از یدالله رویایی

پاییز سبز

زمین فصاحت برگ چنار را

به باد خسته ی پاییز می سپرد

هوا ترنم سودایی شکفتن را

ز نبض بی تپش خاک می گرفت

 

غروب حرف خودش را

به گوش جنگل خاموش گفته بود

و شیروانی لال

میان دوده ی افشان شب شبح می شد

میان درهمِ هذیان من دو شعله ی سبز

نشست.

به روی شیشه ی تار

ملال پرده شکست

و از حقیقت اشیاء بوی شک برخاست

و با حقیقت اشیاء بوی او پیوست

 

تمام پنجره ی من

خیال او شده بود

تمام پوستم از عطر آشتی بیمار

تمام ذهن من از نور و نسترن سرشار

 

من از رطوبت سبز نگاه او دیدم،

که در نهایت چشمش کبوتر دل من

قلمروی ز برهنه ترین هواها داشت

و اشتیاق تب آلود بامهای بلند

در آفتاب ز پرواز دور او می سوخت

 

ز روی پنجره ی من

خیال او پر زد

و شب ادامه گرفت

و من ادامه گرفتم.

 

از یدالله رویایی

شب...

شب ، در گریز اسب سیاه

 یك صف درخت باقی می ماند

در چهار كهكشان نعل

 یك صف درخت

 بی شیهه می گذشت

رگ بریده ، دهان باز كرده و ریخت

 افق دراز

 دراز

 دراز لخته لخته ،‌ دراز مذاب

زنی در اصطكاك تاریكی

 به شكل تازه ای از شب رسید

 ستاره ای رسیده ، در ته خود چكه كرد

 صدایی ، از سرعت پرسید

كجا ؟

 كجا ؟

 اما جواب ،

 گذشتن بود

 و در گریز اسب سیاه

سرعت پیاده می رفت

سرعت ، ‌صف درخت بود

كه می ماند

 

از یدالله رویایی

تگ: یدالله رویایی، شعر رویایی، شعری از یداله رویایی، یداله رویایی، شعری از رویایی

در من بود

زخم ظریف عقربه در من بود

وقتی که دایره كامل شد

معماری بیابان

همراه با روایت عقربه تكرار شد

من با خیال و عقربه مخلوط بودم

و عقربه

بر روی یك بیابان

بیابان دیگری می ساخت

 

از یدالله رویایی