شب...
شب ، در گریز اسب سیاه
یك صف درخت باقی می ماند
در چهار كهكشان نعل
یك صف درخت
بی شیهه می گذشت
رگ بریده ، دهان باز كرده و ریخت
افق دراز
دراز
دراز لخته لخته ، دراز مذاب
زنی در اصطكاك تاریكی
به شكل تازه ای از شب رسید
ستاره ای رسیده ، در ته خود چكه كرد
صدایی ، از سرعت پرسید
كجا ؟
كجا ؟
اما جواب ،
گذشتن بود
و در گریز اسب سیاه
سرعت پیاده می رفت
سرعت ، صف درخت بود
كه می ماند
تگ: یدالله رویایی، شعر رویایی، شعری از یداله رویایی، یداله رویایی، شعری از رویایی
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 0:42 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|