شب ، در گریز اسب سیاه

 یك صف درخت باقی می ماند

در چهار كهكشان نعل

 یك صف درخت

 بی شیهه می گذشت

رگ بریده ، دهان باز كرده و ریخت

 افق دراز

 دراز

 دراز لخته لخته ،‌ دراز مذاب

زنی در اصطكاك تاریكی

 به شكل تازه ای از شب رسید

 ستاره ای رسیده ، در ته خود چكه كرد

 صدایی ، از سرعت پرسید

كجا ؟

 كجا ؟

 اما جواب ،

 گذشتن بود

 و در گریز اسب سیاه

سرعت پیاده می رفت

سرعت ، ‌صف درخت بود

كه می ماند

 

از یدالله رویایی

تگ: یدالله رویایی، شعر رویایی، شعری از یداله رویایی، یداله رویایی، شعری از رویایی