پاراه

نه تو مي پايي، و نه كوه. ميوه اين باغ: اندوه، اندوه.

گل بتراود غم، تشنه سبويي تو. افتد گل، بويي تو.

اين پيچك شوق ، آبش ده، سيرابش كن. آن كودك ترس، قصه بخوان، خوابش كن.

اين لاله هوش ، از ساقه بچين. پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد ، بشود.

و خدا از تو نه بالاتر. ني ، تنهاتر ، تنهاتر.

بالاها، پستي ها يكسان بين. پيدا نه، پنهان بين.

بالي نيست، آيت پروازي هست. كس نيست ، رشته آوازي هست.

پژواكي : رويايي پر زد رفت. شلپويي: رازي بود، در زد و رفت.

انديشه : كاهي بود، در آخور ما كردند. تنهايي: آبشخور ما كردند.

اين آب روان ، ما ساده تريم. اين سايه، افتاده تريم.

نه تو مي پايي، و نه من، ديده تر بگشا. مرگ آمد، در بگشا.

 

از سهراب سپهری

و پیامی در راه

روزي

خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.

در رگ ها، نور خواهم ريخت .

و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب!

سيب آوردم ، سيب سرخ خورشيد.

 

خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد.

زن زيباي جذامي را ، گوشواره اي ديگر خواهم بخشيد.

كور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !

دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت .

جارخواهم زد: اي شبنم ، شبنم ، شبنم.

رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است،

كهكشاني خواهم دادش .

روي پل دختركي بي پاست ، دب آكبر را بر گردن او خواهم آويخت.

 

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چيد.

هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.

رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند!

ابر را، پاره خواهم كرد.

من گره خواهم زد،

چشمان را با خورشيد ، دل ها را با عشق، سايه ها را با آب، شاخه ها را با باد.

و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها.

 

بادبادك ها، به هوا خواهم برد.

گلدان ها، آب خواهم داد.

 

خواهم آمد، پيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش

خواهم ريخت.

مادياني تشنه، سطل شبنم را خواهد آورد.

خر فرتوتي در راه، من مگس هايش را خواهم زد.

 

خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.

پاي هر پنجره اي، شعري خواهم خواند.

هر كلاغي را، كاجي خواهم داد.

مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك !

آشتي خواهم داد .

آشنا خواهم كرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.

 

از سهراب سپهری

بي روزها عروسك

اين وجودي كه در نور ادراك

مثل يك خواب رعنا نشسته

روي پلك تماشا

واژه هايي تر و تازه مي پاشد.

چشم هايش

نفي تقويم سبز حيات است.

صورتش مثل يك تكه تعطيل عهد دبستان سپيد است.

 

سال ها اين سجود طراوت

مثل خوشبختي ثابت

روي زانوي آدينه ها مي نشست.

صبح ها مادر من براي گل زرد

يك سبد آب مي برد،

من براي دهان تماشا

ميوه كال الهام ميبردم.

 

اين تن بي شب و روز

پشت باغ سراشيب ارقام

مثل اسطوره مي خفت.

فكر من از شكاف تجرد به او دست مي زد.

هوش من پشت چشمان او آب مي شد.

روي پيشاني مطلق او

وقت از دست مي رفت.

پشت شمشاد ها كاغذ جمعه ها را

انس اندازه ها پاره مي كرد.

اين حراج صداقت

مثل يك شاخه تمرهندي

در ميان من و تلخي شنبه ها سايه مي ريخت.

يا شبيه هجومي لطيف

قلعه ترس هاي مرا مي گرفت.

دست او مثل يك امتداد فراغت

در كنار «تكاليف» من محو مي شد.

 

( واقعيت كجا تازه تر بود ؟

من كه مجذوب يك حجم بي درد بودم

گاه در سيني فقر خانه

ميوه هاي فروزان الهام را ديده بودم.

در نزول زبان خوشه هاي تكلم صدادارتر بود

در فساد گل و گوشت

نبض احساس من تند مي شد.

از پريشاني اطلسي ها

روي وجدان من جذبه مي ريخت.

شبنم ابتكار حيات

روي خاشاك

برق مي زد.)

 

يك نفر بايد از اين حضور شكيبا

با سفرهاي تدريجي باغ چيزي بگويد.

يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد،

دست او را براي تپش هاي اطراف معني كند،

قطره اي وقت

روي اين صورت بي مخاطب بپاشد.

يك نفر بايد اين نقطه محض را

در مدار شعور عناصر بگرداند.

يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد.

 

گوش كن، يك نفر مي دود روي پلك حوادث:

كودكي رو به اين سمت مي آيد.

 

از سهراب سپهری

روشني ، من ، گل ، آب

ابري نيست .

بادي نيست.

مي نشينم لب حوض:

گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.

پاكي خوشه زيست.

 

مادرم ريحان مي چيند.

نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.

رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

 

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!

نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.

پشت لبخندي پنهان هر چيز.

روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.

چيزهايي هست ، كه نمي دانم.

مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.

مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.

راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.

من پرواز نورم و شن

و پر از دار و درخت.

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.

پرم از سايه برگي در آب:

چه درونم تنهاست.

 

از سهراب سپهری

زیر باران باید رفت

برای دیشب اهواز و بارانی که هوای بودنم را تر کرد، و قدم زدنی که بی هوا به خانه ی

دلم هجوم آورد... 


چترها را بايد بست.

زير باران بايد رفت.

فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.

دوست را، زير باران بايد ديد.

عشق را، زير باران بايد جست.

زير باران بايد با زن خوابيد.

زير باران بايد بازي كرد.

زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت

زندگي تر شدن پي در پي ،

زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

 

رخت ها را بكنيم:

آب در يك قدمي است.

 

روشني را بچشيم.

شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.

گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم.

روي قانون چمن پا نگذاريم.

در موستان گره ذايقه را باز كنيم.

و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.

و نگوييم كه شب چيز بدي است.

و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

 

و بياريم سبد

ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

 

از سهراب سپهری

دانلود دکلمه با صدای خسرو شکیبایی [ 600KB ]

تگ: دانلود خسرو شکیبایی،دکلمه خسرو شکیبایی، دانلود صدای خسرو شکیبایی، دکلمه، دانلود دکلمه، چترها را بايد بست، سهراب سپهری