تو احمقانه فقط احتمال می دادی

تو روبرویت بودی درون افکارت

و داشتی به جوابت سوال می دادی

و فکرهات تو را دست بسته می بردند

تو احمقانه فقط احتمال می دادی

 

نشسته بودی و شاید که چای می خوردی

و فکرهات تو را دست بسته می بردند

درون مغزت هم گونه هایی از حشرات

که شعرهایت را بیت بیت می خوردند

 

تو طبق آمارها احتمال می دادی

که چند راه برای گریختن داری

که چند بار فقط می شود به صفر رسید

چقدر درد کشیدن و خویشتن داری؟

 

نشسته بودی، رویت قطار مورچه ها

نشسته بودی، بعد از قرار فسخ شده

نشسته بودی، بعد از هزار سال طلسم

نشسته بودی، مثل خدا که مسخ شده

 

نشستنی که پر است از صدای چک چک آب

نشستنی که پر از قیژ قیژ ناخن ها

نشستنی که در آن هیچ کس محل نگذاشت

به هیچ چیز! به حتا صدای تلفن ها

 

تو خواستی که فقط لحظه ای بلند شوی

به دور از آمار و احتمال چند به چند

تو دستهایت را بر زمین ستون کردی

تو دستهایت را... ریختند! خرد شدند!

 

***

تو همچنان به جوابت سوال می دهی و

به روی سطح زمان ریخته ست آوارت

و قرنهاست که هر روز، شب شده ...و هنوز

تو روبرویت هستی درون افکارت

 

از محمد بم

چند روایت معتبر درباره ی جنگ...

شعری زیبا از محمد بم، شاعر آبادانی، که جنگ یک اسم دیگر از درد است...


نیمه شب سایه ای که آهسته

می پرد ارتفاع جالی را

تا به آغوش خونی اش بکشد

تیر / با بهت احتمالی را

میرود زار زار گریه کند

غربت خانه های خالی را

 

این روایت چقدر غمگین است

در هیاهوی جیرجیرک ها

سرنوشتی که زنگ زد لای ِ

سکه های سیاه قلک ها

مادری محو پای گهواره

اشک نامرئی عروسک ها

 

نقشه هایی که روی میزش بود

خاک سردی که روی صندلی اش

سرد تر از هوای این خانه

جسم کودک ، و خواب مخملی اش

دست شومی جذام پاشیده

روی دیوار های خردلی اش

 

بوممم !!! یک انفجار پرتش کرد

پشت یک خاکریز خون آلود

عده ای زخم خورده از ترکش

با مهمات تا ابد محدود

[راوی غصه دار اندیشید:

پشت آن خاکریز شعری بود]

 

"یک نفر تشنه داشت جان می داد

یک نفر زود آب آورده ست

یک نفر داد می زند از درد

شخصی اثبات می کند مرد است!!

می خورد دانه دانه تیرش را

[جنگ یک اسم دیگر از درد است]"

 

از تنش قطره قطره خون می ریخت

روی یک راه خاکی ممتد

چشمهایش یواش بسته شدند

دخترش بی صدا صدایش زد

راه پرواز را بلد شده است

می رود زار زار گریه کند...

از محمد بم

تگ: محمد بم، شعری از محمد بم، شعر آبادان، غزل پست مدرن