روزهای بارانی

هرگز به دستش ساعت نمی‌بست

روزی از او پرسیدم

پس چگونه است سر ساعت به وعده می‌آیی ؟

گفت: ساعت را از خورشید می‌پرسم

پرسیدم: روزهای بارانی چه‌طور ؟

گفت: روزهای بارانی

همه ساعت‌ها ساعت عشق است !

-راست می‌گفت

یادم آمد که روزهای بارانی

او همیشه خیس بود

 

از واهه آرمن

عطسه

کنار قبری چند هزار ساله

دختری با گیسوان سپید

زمین را حفر می کند

ته سیگارش را

خاموش می کند

در حفره ی چشم دیکتاتور

 

زمان می ایستد

تمام دنیا سکوت می کند

شاعری در تابوت

عطسه می کند

عقابی بر بلندای زمین

می میرد از ترس

 

از واهه آرمن

خبر

امروز

خبر مرگ دیکتاتور را

در روزنامه ای که بتهوون

نت هایش را در آن پیچیده بود

خواندم

و دوستانم فاتحه خواندند

برای لودویگ

 

از واهه آرمن

خواب زدگی

بیدار شدم

            پس از نیمه شب

در کوچه

زیر یک بوته‌ی یاس

                        تمام دنیا به خواب رفته بود

در اتاق من

خدا و شیطان

            گفت و گو می کردند

صدای یکی

            شبیه ریزش باران بود بر خاک

صدای دیگری

            شبیه ریختن مشتی خاک در چاه

 

از واهه آرمن

معبد

شمعی روشن کن، رفیق !

 

روزگاری در این معبد

دختران شهر

            سرخی دل‌ها و

کبودی گونه‌هاشان را

                        پاک می کردند

                                    با اشک

شمعی روشن کن، رفیق !

 

از واهه آرمن

یادداشتی در جیب یک سرباز

خنده دار است، نه ؟

در آن بازی

زمین می خوردیم و

زخمی می شدیم

در این بازی

زخمی می شویم و

زمین می خوریم

 

از واهه آرمن

بازی نفس گیر

برای احمق هایی که کم نیستند :

 

دو سر طناب را گرفته بودیم و

می کشیدیم آن را

 

خنده دار بود

اما

نمی خندیدیم

 

هر کدام

در این بازی نفس گیر

دیگری را به زور

به خانه ی خود می کشاندیم و

تمام می شد

جنگ

 

از واهه آرمن

بازی ناخواسته

بادکنک از دست کودک رها شد
و مورچه ای را با خود به آسمان برد
کودک عاجزانه نگاهم کرد
چهارزانو بر زمین نشست
و گریست

در این بازی
نقش من چه بود؟

 

از واهه آرمن

با واهه آرمن

سرود نواخته می شود

همه می ایستیم

لبخند می زنیم

 

سرود به پایان می رسد

اما هنوز ایستاده ایم

-صندلی ها را دزدیده اند

زمین را هم فروخته اند-

دیگر جایی برای نشستن نداریم

 

از واهه آرمن