من فكر ميكنم كه خدا قبل خلق تو
من فكر ميكنم كه خدا قبل خلق تو، يك قهوه خورده بود! دلش رو به راه بود
الگوي آفرينش تو -غير چشم هات- ، تكرار پر ظرافت الگوي ماه بود
من فكر ميكنم كه خدا قبل چشم هات، يك كهكشان ستاره ي پر نووور آفريد
اما نميشود بشود! قبل خلق تو، هر سعي آفرينش الگو تباه بود
تا خلق تو به آخر خطش رسيد او، در چشم هاي ميشي تو گم شد و نشست
زل زد به آفرينش اين اتفاق خوب
زل زد!... و اين نگاه عميقش گناه بود
يك حس خوب چون كه دلش را گرفته بود، عشق آفريد تا كه جهان عاشقت شوند
اما بدون شك خود اوعاشق تو شد.... و چاه كن هميشه خودش توي چاه بود
قطعا خدا به نيت تكرار خلق تو، چندين هزاااااار حوري خوش رنگ و روي ساخت
او فكر ميكند كه شبيه تو آفريد، اما نميشود! نظرش اشتباه بود
■
حالا خدا نشسته به اين فكر ميكند
كي و كجا؟ چگونه تو را آفريده است؟!
شك ميكند به بودن خود بعد سال ها
از شك خود به بودن خود رو سياه شد...
از اميد اقدمي