من فكر ميكنم كه خدا قبل خلق تو

من فكر ميكنم كه خدا قبل خلق تو، يك قهوه خورده بود! دلش رو به راه بود

الگوي آفرينش تو -غير چشم هات- ، تكرار پر ظرافت الگوي ماه بود

 

من فكر ميكنم كه خدا قبل چشم هات، يك كهكشان ستاره ي پر نووور آفريد

اما نميشود بشود! قبل خلق تو، هر سعي آفرينش الگو تباه بود

 

تا خلق تو به آخر خطش رسيد او، در چشم هاي ميشي تو گم شد و نشست

زل زد به آفرينش اين اتفاق خوب

زل زد!... و اين نگاه عميقش گناه بود

 

يك حس خوب چون كه دلش را گرفته بود، عشق آفريد تا كه جهان عاشقت شوند

اما بدون شك خود اوعاشق تو شد.... و چاه كن هميشه خودش توي چاه بود

 

قطعا خدا به نيت تكرار خلق تو، چندين هزاااااار حوري خوش رنگ و روي ساخت

او فكر ميكند كه شبيه تو آفريد، اما نميشود! نظرش اشتباه بود

حالا خدا نشسته به اين فكر ميكند

كي و كجا؟ چگونه تو را آفريده است؟!

شك ميكند به بودن خود بعد سال ها

از شك خود به بودن خود رو سياه شد...

 

از اميد اقدمي

چلیک چلیک دو فنجان میان یک سینی

چلیک چلیک دو فنجان میان یک سینی

حضور ثابت یک میز و ظرف شیرینی

 

چکیده قطره ی ریمل به روی صورت تو

چکیده قطره ی اشکت... چقدر غمگینی

زنی نشسته مردد کنار شوهر خود

که احتمال قوی توی بیت پایینی

 

و بر اساس قوانین جاری مدنی

و البته دو سه آیه و سنت دینی...

 

[میان سفره کتابی قطور وا مانده

کنارآن دو سه قلب بزرگ تزیینی]

تمام قصه همین بود و دستمال و خون

رسیده خانه؟

نه مُرده...

کلاغ ماشینی...

 

از امید اقدمی