رسم کردن دستهای تو

باد

بر کلمات من می چرخد

غبار حروف را پاک می کند

می بیند نیستی.

 

این گونه که او پرسه زنان دور می شود

بر می گردد

برف در دهانم خواهد ریخت.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

چرخ خیاطی

چرخ خیاطی!

چرخ کن

ژنده پارۀ روزهایم را و سکوت را

چرخ کن

باران و کویر را در گل هائی که سکوت کرده اند

دهانم را چرخ کن

تا از خیاطم نگویم

چگونه پیراهن مان را نابینا نابینا چرخ می کند

چگونه پیراهن سردمان را می دوزد.


از
 شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

چیز بدی نیست جنگ

چیز بدی نیست جنگ

شکست می خورم

اشغالم میکنی..


از
 شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

چرا ننویسم زیباست زندگی

چرا ننویسم زیباست زندگی

وقتی دو کرکس را در عشق بازی شان دیده ام

چرا ننویسم زیبا نیست زندگی

وقتی تفنگ شکارچی

به صورتشان خیره بود.

 

از شمس لنگرودی

آخر به چه درد می خورد ؟

آخر به چه درد می خورد

آفتاب اسفند

این که جای پای تو را

آب کرده است

 

از شمس لنگرودی

کنار توام

در هر ایستگاهی که پیاده شوی

کنار توام

این قطار

مثل همیشه در کف دستم راه می رود

 

از شمس لنگرودی

دیر کرده ای

بر دکه ی روزنامه فروشی

باران

به شکل الفبا می بارد

دوست دارم

چند حرف و شاخه گلی در منقار بگیرم

و منتظرت بمانم

باران عصر

موزون و مقفا

می بارد

می بارد

می بارد

و تو

دیر کرده یی

گل ها

مثل پرندگان به دام افتاده در کف من می لرزند

 

تو نخواهی آمد

و شعر

داستان پرنده یی است

که پرواز را دوست دارد و

بالی ندارد

 

از شمس لنگرودی

عکس‌های من!‌

سوت بزنید

همان که سر از سنگر بیرون می‌کشد

دوست ماست

همان که شما او را می‌کشید.

 

ای عکس‌های من به چه درد می‌خورید

از ما کدام یک عاشق‌تر است

او که به خاطر یک سوت مرده است

یا من که به خاطر او می‌میرم.

 

ای عکس‌های تمام قد

شما از من یادگارید

یا من یادگار شمایم

دارم پیر می‌شوم

دارم پیر می‌شوم

رفیق مرا از روی زمین بردارید

عکس‌های من!‌


از
 شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

شعري براي 26 آبان

ساعت

دوازده و بیست و پنج دقیقه ی نیمروز

بیست و ششم آبان .

 

آفریدگارا

بگذار

دهان تو را ببوسم

غبار ستاره ها را از پلك فرشتگانت بروبم

كف خانه ات را

با دمب بریده ی شیطان جارو كنم

متولد شدم

در مرز نازك نیستی

سگ های شما

از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند .

 

پروردگارا

نه درخت گیلاس ، نه شراب به

از سر اشتباهی

آتش را

به نطفه های فرشته یی آمیختی

و مرا آفریدی .

 

 اما تو به من نفس بخشیدی عشق من !

دهانم را تو گشودی

و بال مرا كه نازك و پرپری بود

تو به پولادی از حریر

 مبدل كردی .

 

سپاسگزارم خدای من

خنده را

برای دهان او

او را

به خاطر من

و مرا

به نیت گم شدن آفریدی .

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

نه نمی توانم فراموشت کنم..


نه نمی توانم فراموشت کنم

زخمهای من بی حضور تو، از تسکین سرباز می زنند

بالهای من تکه تکه فرو می ریزند

بره های مسیح را می بینم، که به دنبالم می دوند

و نشان فولوت تو را می پرسند

نه نمی توانم فراموشت کنم

خیابانها بی حضور تو

راههای آشکار جهنمند

تو پرنده ای معصومی، که راهش را در باغ حیات زندانی گم کرده است

تک صورتی ازلی بر رخسار تمام پیامبرانی

باد تشنه تابستانی، که گندم زاران رسیده در قدوم تو خم می شوند

آشیانه ی رودی از برف، که از قله های بهار فرو می ریزد

نه نمی توانم، نمی خواهم که فراموشت کنم!

تپه های خشکیده از پله های تو بالا می آیند

تا به بوی نفسهای تو درمان شوند و به کوهستان باز گردند

ماه هزار ساله، دست نوشته ی آخرش را برای تو می فرستد تا تصحیح اش کنی

نه نمی توانم فراموشت کنم

قزل آلای عصیانگری که به چشمه خود باز می رود

خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است.

 

از شمس لنگرودی

تگشمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

نبودی

بین من و تو

چهل زندان بود

حیاط به حیاط زندان

با پرچم صلحی در دست آمدم

تو نبودی.

  

از شمس لنگرودی

تا برگردی و دست تکان دهی

بر نمی گردند شعرها

به خانه نمی روند

تا برگردی و دست تکان دهی

روبانهای سفید را در کف شعرها ببین

که چگونه در باران می لرزند

روبانهای سفید پیچیده بر گل سرخهای بی تاب را ببین

بر نمی گردند شعرها، پراکنده نمی شوند

به انتظار تو در بارانی ایستاده اند

و به لبخندی، به تکان دستی دلخوشند

هیچ چیز با تو شروع نشد

همه چیز با تو تمام می شود

کوهستانهایی که قیام کرده اند

تا آمدنت را پیش از همگان ببینند

اقیانوسها که کف بر لب می غرند و به جویبار تو راهی ندارند

باد و هوا که در اندیشه اند، چرا انسان نیستند که با تو سخن بگویند

و تو! سوسن خاموش

همه چیزت را در ظرفی گذاشته به من داده ای

تا بین واژگان گرسنه قسمت کنم

هیچ چیز با تو شروع نشد

همه چیز با تو تمام می شود

جز نامم...

 

از شمس لنگرودی

به تو لبخند می زنم

آن قدر به تو نزدیک بودم

که تو را ندیدم

در تاریکی خود، به تو لبخند می زنم

شکرانۀ روزهایی

که کنار تو

راه رفته ام.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

ﺑﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ...

ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻳﻚ ﺭﻭﺯﻧﺪ

ﺗﻜﻪ ﺗﻜﻪ

ﻣﻴﺎﻥ ﺷﺒﻲ ﺑﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ...

 

از ﺷﻤﺲ ﻟﻨﮕﺮﻭﺩﻱ

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

ديدار تو كشتزار نور است

ديدار تو كشتزار نور است

آهويى بىقرار

كه از لب تشنهاش

آفتابِ سحر فرو مىريزد،

ديدارت سكوت است

آبشار پرندگانى كه راه سپيده را مىجويند،

ليوانى عسل

در كف ناخدايى خسته كه بوى نهنگ مىدهد،

چايى دم كشيده

(درست لحظهيى كه از تمام دغدغهها فارغ مىشوى)

ديدار تو كشتزار نور است

با بزهايى از بلور

كه به سوى صخره چرا مىكنند

بى آن كه بدانند مىشكنند

و غبار بلور

در روحم فرو مىپاشند.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

می‌خواهم دوباره به دنیا بیایم

میخواهم دوباره به دنیا بیایم

 بیرون در، تو منتظرم بوده باشی

 و بیآنکه کسی بفهمد

 جای بیداری و خواب را

 به رسم خودمان درآریم

 چه بود بیداری

 که زندگیاش نام کرده بودند.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر، عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

جز روزگار من...

جز روزگار من

همه چیز را سفید کرده برف

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

عکس می گیرم

عکس می گیرم

از ضربات شعری

که بر من فرود آوردی

عکس می گیرم

از صبحی برفی در ملائی که تو تیربارانم کرده ئی

 

عکس می گیرم

از صدای تو، لبخندت، شکستن آوازم

و نشان می دهم

به کسی که شعر مرا می خواند

و باریکه ئی از ابر

در حیرت لبخندش موج می زند.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

زنده‌باشی کبوتر آرام ما

در سایه‌ی هر کلاهی

کبوتر جادوگری است

و زیر بغ بغوی هر کبوتر آرام

رودخانه‌یی

سربازان فراری را به جبهه‌ی جنگ می‌برد.

 

سربازان ترانه‌ی میهنی می‌خوانند

شلیک می‌کنند

می‌میرند.

 

زنده‌باشی کبوتر آرام ما

زنده باشی

همه‌مان را

زنده زنده

تحویل پاسگاه پلیس داده‌ئی.

 

از شمس لنگرودي

از شعرهاي منتشر نشده كتاب صبح آفتابي‌تان به‌خير گرگ برفي

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

پدر !

پدر!

من یوسفم

تو از برابر چاهم گذشتی

و صدای هواپیما نگذاشت که صدایم را بشنوی.

 

برادران تنی

پیرهنم را در موزه حراج کرده‌اند

و برای فروش کتاب‌هائی

درباره‌ی من

به سفر می‌روند.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

ليمويی بی هوش

شبانه

درختانی ديده ام

با پنجه های آويخته روشن

كه به جانب آب مي دوند.

 

آبی ديده ام

كه ايستاده است

به باغ برهنه لباس زمستانی می فروشد.

 

و دلی ديده ام از كاغذ

ليمويی بی هوش

كه روشن و خاموش می شد

و در تن من می تپيد

دلی كه تو را ديده بود ، آمده بودي

كاغذ را ورق مي زدی .

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

باد می وزید

باد می وزید

که تو پر کشیدی

شاد بودید

هم تو

هم شکارچی گنگی

که از سر اتفاق

در سایه ی شاخه ها می گذشت.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

آرام باش عزیز من، آرام باش

آرام باش عزیز من، آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است،

آرام باش عزیز من، آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالو آفتاب را می بینیم

زیر بوته ای از برف

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

آتشزنه‌ای ویرانگر

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

زخم‌های من، بی‌حضور تو از تسکین سر باز می‌زنند

بال‌های من

تکه‌تکه فرو می‌ریزند

بره‌های مسیح را می‌بینم که به دنبالم می‌دوند

و نشان فلوت تو را می‌پرسند

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

 

خیابان‌ها بی‌حضور تو راه‌های آشکار جهنم‌اند

تو پرنده‌یی معصومی

که راهش را

در باغ حیاط زندانی گم کرده است

تک‌ صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی

باد تشنه‌ی تابستانی

که گندم‌زاران رسیده در قدوم تو خم می‌شوند

آشیانه‌ی رودی از برف

که از قله‌های بهار فرو می‌ریزد

نه

نمی‌توانم

نمی‌خواهم که فراموشت کنم

 

تپه‌های خشکیده

از پله‌های تو بالا می‌آیند

تا به بوی نفس‌های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند

ماه هزار ساله دست‌نوشته‌ی آخرش را برای تو می‌فرستد

تا تصحیحش کند

 

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

قزل‌آلایی عصیانگری که به چشمه‌ی خود باز می‌رود

خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

ترانه عاشقانه

ماجراى مرا پايانى نبود

در تمام اتاق‏ها

خيال‏هاى تو پرپرزنان مى‏رفتند و مى‏آمدند

و پرندگانى

بال‏هاى تو را مى‏چيدند و به خود مى‏بستند

كه فريبم دهند

موسى

در آتش تكه‏هاى عصايش مى‏سوخت

بع‏بع گوسفندانى گريان

در فراق شبان گمشده

در اتاقم مى‏پيچيد

و من

تكه تكه

فراموش مى‏شدم.

 

بوى پيرهنت چون برف بهارى تمام اتاق‏ها را سفيد كرده بود

عقربه‏ها

مثل دو تيغه الماس

بر مچ دستم برق مى‏زدند

و زمين

به قطره اشك درشتى معلق مى‏مانست.

 

ماجراى مرا پايانى نبود

اگر عطر تو از صندلى برنمى‏خاست

دستم را نمى‏گرفت و

به خيابانم نمى‏برد.

 

از شمس لنگرودی

از کتاب پنجاه و سه ترانه عاشقانه

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

سر مي روم از خويش

سر مي روم از خويش

از گوشه گوشه فرو مي ريزم

و عطر تو

رسوايم مي كند.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

برف

آنچه سبک می آید

برف

آنچه سنگین می گذرد

برف برف.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

با ...

ﺍﺯ ﭘﻴﺸﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ

ﺣﺲ ﮔﺎﻭ ﻧﺮﯼ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ

ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﻴﺪﺍﻥ

ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺮﺗﻊ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺩﻭﺩ

ﺑﺎ ﻧﻴﺰﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺻﻌﯽ ﺩﺭ ﭘﺸﺘﻢ.

 

از ﺷﻤﺲ ﻟﻨﮕﺮﻭﺩﯼ

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

درهایت را باز کن

با خالكوب ستاره ها

بر تاريكی دست ها

عابران به سوی تو بال می زنند

می آيند

تا در حياط خانه تو

گل های پژمرده خود را بكارند

و تو از راهی می رسی

كه پريشانی دور می شود...

تو اينهمه نزديك بودی و اينهمه دور به نظر می رسيدی!

پس پلك هايمان بودی، و ديده نمی شدی!

درهايت را باز كن

ما ايستاده ايم

خيابان های تو ما را پيش می برد

ما می آئيم

تا جای واژه نارنج نارنج

و جای هوا هوا بنشانيم

و در شعری زنده شناور باشيم...

تو نخستين حرفی

كه نخستين برگ های بهاری به زبان می آرند

نخستين نانی

كه پس از جنگی شوم

از تنور دهكده ای خارج می شود

نخستين نامی

كه بر بچه زندگی می گذاريم...

در هايت را باز كن

ما می آئيم

با عكس جوانی تو

در جيب پاره مان

و هر چه كه نزديك تر می شويم

تو جوان تر و زيباتر می شوی

درهايت را باز كن

هر چه نشانه است در كف مان

خانه توست

ای آزادی.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

یخبندان

حرفت را

بر خود می كشم و گرم می شوم

يخبندان چنان است

كه دو پنگوئن در من راه می روند

و سپاسم می گويند.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

جناب حضرت نوح!

جناب حضرت نوح!

با این حساب

از توفان بزرگ به این زودی ها خبری نیست

با انبوه درختی که شما بریدید

چند کشتی کوچک بسازید

برویم بر دریا خوش باشیم.

 

برای غرق کردنمان

وقت بسیار است.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

ندا

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت كنند

تو كشته شدى

ملتى زنده به گور مى شود.

 

ببين كه چه آرام سر بر بالش مى گذارد

او كه پول مرگ تو را گرفته

شام حلال مى خورد.

 

تو فقط ايستاده بودى

و خوش‌دلانه نگاه مى كردى

كه به خانه‌ات بر گردى

اما ديگر اتاق كوچك خود را نخواهى ديد دخترم

و خيل خيال هاى خوش آينده

بر در و ديوارش پرپر مى زنند.

 

تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى

مرغى حيران

كه مضطربانه چهره ى صيادش را جستجو مى كند

تو به دام افتادى

همچون خوشه‌ى انگورى

كه لگدكوب شد

و بدل به شراب حرام مى‌شود.

 

كيانند اينان

پنهان بر پنجره‌ها، بام‌ها

كيانند اينان در تاريكى

كه با صداى پرنده ى خانگى

پارس مى كنند.

 

كشتندت دخترم

كشتندت

تا يك تن كم شود

اما تو چگونه اين همه تكثير مى شوى.

آه نداى عزيز من

گل سرخى كه بر گلوى تو روئيده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ى ايران را در ترنم گلبرگ هايش فرو پوشانيد

و اينانى كه ندا داده اند

بلبلانند

ميليون ها تن كه گرد گلى نشسته

و نام تو را مى خوانند.

يعنى ممكن است صداشان را كه براى تو آواز مى خوانند نشنوى

يعنى پنجره ات را بستند كه صداى پيروزى خود را هم نشنوى

ببين كه چه آرام سر بر بالش مى گذارد

او كه صيد حلال مى خورد

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

مي خواستم ترانه يي باشم

مي خواستم ترانه يي باشم

كه بچه هاي دبستاني از بر كنند

دريا كه مي شنود

توفان اش را پشت اش پنهان كن

و برگ هاي علف

نت هاي به هم خوردن شان را

از روي صداي من بنويسند .

 

مي خواستم ترانه يي باشم

كه چشمه زمزمه ام كند

آبشار

با سنج و دهل بخواند .

 

اما ترانه ي غمگينم

و دريا ، غروب

بچه هايش را جمع مي كند كه صدايم را نشنوند .

 

نت هايم را تمام نكرده

چرا

رهايم كردي.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

حتا شاخه ها

آیا برای گرم کردن بازارشان

به آتش‌تان کشیدند؟

حتا باد ایستاده بود و نگاه می‌کرد که شعله فرو بنشیند

حتا شاخه‌ها

از سوزاندن خود

تن زدند

کودکان اول ابتدایی

از هفت سالگی به عقب برگشتند

تا اعداد و حروفِ دروغ را نخوانند.

و به هنگامی که از مراسم‌تان بازگشتیم

دست نوشته‌های مجسمه‌ها بر کاغذ

بر پایه‌ی شکسته‌ی مرمری می‌لرزید

آنان

شرمناکِ سنگ بودن‌شان

سر به بیابان‌ها، رفته بودند.


از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

چرا خاموشی

می‌گويم زغال چرا خاموشی!

گل سرخ هائی در دهانت پنهان است

چرا سخنی نمی گوئی

مگر كه بسوزانندت.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

تنهایی ها

تنهایی ها عمیق اند

عمیق

مثل صورت مردگان.

 

حلزون ها چقدر تنهایند

به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.

 

تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!

و تو در خاموشی هایم می درخشی

در آتش و روشنی می درخشی

و من آن قدر دوستت دارم

که فراموش می کنم

زندگی

با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مثل پرندگان راست راست می‌چرخند در هوا

سر ماه

حقوق‌شان را می‌گیرند

 

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مرگ تو را ندیدند.

کاش پر وبال‌شان در آتش آفتاب تیر بسوزد

ما با ذغال‌شان

شعار خیابانی بنویسیم.

 

پس این فرشتگان پیر شده

جز جاسوسی ما

به چه کار بد دیگری مشغولند

که فریاد ما به گوش کسی نمی‌رسد.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

از گلی که نچیده ام

از گلی که نچیده ام

عطری به سرانگشتم نیست

خاری در دل است

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

سوگندش می دهم

سر بر زانوی كوير می گذارم

سوگندش می دهم بس كند

با اين همه آب

كه از آسمان مجروح می بارد

از گل و لای بی حاصل

سنگينم می كند.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

صبح، عصر

صبح

قطره نوری است

که نشت می کند

عصر

باد و هوا پاکش می کنند.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

من و اين پرنده كوچك

- مادر

بين من و اين پرنده كوچك

تو كدام شان را می خواهی.

- پيداست پسرم

گرسنه ايم و اين پرنده ببين چه آوازی می خواند.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

ای رود

ای رود

سنگ باش و به سایه ی خود تکیه کن

دریا را دیده اند

سایه ی دیگری در کار نیست

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

لگدکوبش کن

دلتنگی

خوشة انگور سیاه است

لگدکوبش کن

لگدکوبش کن

بگذار ساعتی

سربسته بماند

مستت می‌کند اندوه

 

از شمس لنگرودی

پ.ن: چقدر عالیه این شعر...

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

سگ ماهی

سگ‌ماهی

نامی عجیب تر از این نشنیدم

سگ ها چگونه حمله نمی برند

به بخش ماهی شان

در وقت گرسنگی.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

غمگین مشو عزیز دلم

غمگین مشو عزیز دلم

مثل هوا کنار توام

نه جای کسی را تنگ می کنم

نه کسی مرا می بیند نه صدایم را می شنود

دوری مکن

تو نخواهی بود

من اگر نباشم.

 

از شمس لنگرودی

تگ: شمس لنگرودی، محمد شمس لنگرودی، شعر شمس، شعر شمس لنگرودی، شعر لنگرودی، شعر سپید، شعر سپید معاصر،عاشقانه معاصر، عاشقانه های شمس لنگرودی، 53 ترانه عاشقانه، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، کتاب شمس لنگرودی، اشعار شمس لنگرودی

...

خداوندا !

زیبایی این دریا از کجاست

یعنی میان این همه رویا غرق می شوم

و دوباره نمی بینمش ؟

 

از شمس لنگرودی‌

با شمس لنگرودی

من که مثل جرقه

از آتش گریخته بودم

در هوای آزاد

خاکستر می شوم.

 

از شمس لنگرودی

سیل

اندوهش چنان است

که هر قطره اشکش

به دریاچه بدل خواهد شد

من همخانه‌ی خود سیل را

خوب می شناسم

 

از شمس لنگرودی

سخت است

سخت است آدم‌برفی

سخت است

روشنایی روز را دوست داری

دل‌دل می کنی نکند بیاید.

 

از محمد شمس لنگرودی

از قبايل آدمخواران نيستيد

و قبايلی هم هستند

که آدمخوارند

و مسافر مهمان را به سيخ می‌کشند

بر آتش می‌چرخانند

و کباب می‌کنند،

شما اما

از قبايل آدمخواران نيستيد

به کلاس‌های تئاتر می‌رويد

نقاشی و رقص را می‌شناسيد

و از قبايل آدمخواران نيستيد.

 

و قبايلی هم هستند

که از گوشت پیران قبیله‌شان تغذیه می‌کنند

و از مسافران و غریبه‌ها می‌ترسند

 

شما اما

حرمت پیرهایتان را نگه می‌دارید

از مسافران و غریبه‌ها ترسی ندارید

و از قبايل آدمخواران نيستيد،

به نمایشگاه‌ها و رستوران‌های تمیز می‌روید

لبخند می‌زنید

و یکدیگر را می‌خورید،

و از قبايل آدمخواران نيستيد.

 

از شمس لنگرودی