رسول پیره - يادش بخير آن سال

 

       در صدايت دم كرده ي گياهي کوهی پنهان كرده بودي

       در دهانت شعري از فروغ

       و در قلبت كبوتري كه مدام به پنجره مي كوبد

 

       من همه را پيدا كردم

 

       يادش بخير آن سال

       باران مانده در ابرها

       چترهاي مانده در انبار را فروخت

 

       يادش به خير آن سال

       دست هايم محصول بهتري داشت

       من داشتم با دست هایم

       شاخه اي را كه از بهار بيرون مانده بود

       به درخت برمي گرداندم.

 

 

از رسول پیره

با رسول پیره

مردی که پیراهن چهارخانه می پوشد

خودش را زندانی کرده است

مردی که پشت نرده های پنجره می ایستد

خیابان را زندانی کرده است

مردی که نمی خندد لب هایش را

ومردی که جدول حل می کند کلمه را زندانی کرده است

زندانی توام

و دیوارها بیش از آنکه بلند باشند

دلگیرند

وقتی عکسی از تو به آن ها نیست

هر بوسه ات

شورشی در زندان

هر بوسه ات

روزنه ای در دیوار...

با هر بوسه ات

آجری از دیوار

میله ای از نرده ها

و خطی ازچهارخانه پیراهن من

می افتد

 

از رسول پیره

عدالت

صدای چند شلیک آمد

حتما در دوردست چند نفر کشته شدند

ما آن ها را نمی شناسیم

ما به کمک آن ها نمی رویم

تنها صدای چند شلیک آمد

و سهمیه آب و نان و هوای پاک

میان دیگران تقسیم شد !

 

از رسول پیره