رویا شاه حسین زاده-زخم
من زخمهای بینظیری به تن دارم؛
اما،
تو مهربانترینشان بودی،
عمیقترینشان،
عزیزترینشان!
بعد از تو آدمها،
تنها خراشهای کوچکی بودند بر پوستم
هیچکدامشان به پای تو
به قلبم نرسیدند.
من زخمهای بینظیری به تن دارم؛
اما،
تو مهربانترینشان بودی،
عمیقترینشان،
عزیزترینشان!
بعد از تو آدمها،
تنها خراشهای کوچکی بودند بر پوستم
هیچکدامشان به پای تو
به قلبم نرسیدند.
محبوب من
از دوست داشتنم می ترسد
از داشتنم می ترسد
از نداشتنم هم می ترسد !
با این همه اما
مبادا گمان کنید مرد شجاعی نیست
وطنش بودم اگر
به خاطر من می جنگید
و مادرش اگر
بخاطر من جان ...
من اما
هیچ کسش نیستم
من
هیچ کسش هستم !
هر یک از زنانی
که زمانی
بی تفاوت از کنارشان گذشته ای
تمام دنیای مردی بوده اند...
همین زن که از اتوبوس پیاده شد،
با چشم های معمولی
و کیفی معمولی تر
و تو معصومش پنداشتی
روزی
جایی
کسی را آتش زده،
با همان ساق های معمولی
و انگشت های کشیده ...
شک ندارم
مردی هست
که هنوز
در جایی از جهان
منتظر است آن زن
خوشبختی را در همان کیف چرم معمولی
به خانه اش ببرد... !
گاهی
یک پیراهن چهارخانهی مردانه هم حتی
میتواند
خانهی آدم باشد
که دلتنگیهایت را در جیبش بریزی
و دگمههایش را
برای همیشه
ببندی
من هيچكس را آنسوي ديوارها نداشته باشم شايد
اما
در اين غروب كسالتبار
هيچچيز به اندازهي تلفني از زندان
خوشحالم نميكند
و مردي كه اعتراف كند
گاهي
به جاي آزادي
به من ميانديشد .
از رویا شاه حسین زاده