مرد

در آينه نگاه كرد و خويش را نديد مرد

صدا، صدا، صداي پا، بلندتر، شنيد مرد

 

لبي گزيد و اشك روي گونه اش هوار شد

شكست،در خودش شكست، چه زود ميرسيد مرد

 

تمام عمر رفته را ورق ،ورق مرور كرد

و خط قرمزي به دور اسم «او» كشيد مرد

 

كسي كه مثل سايه تا غروب او رسيده بود

كسي كه مثل آرزو به او نمي رسيد مرد

 

نوشت «هيچ چيز مثل عشق جاودانه نيست»

كه خون شَتَك زد و گلوي مرگ را بريد مرد

 

از اهورا ایمان

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه‌های جدایی

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن

 

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من

تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته

 

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب

تو را می‌سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می‌سپارم به رویای فردا

 

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد

به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه‌سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

از اهورا ایمان

پ.ن: اجرای این کار با صدای احسان خواجه امیری فوق العاده ست...