مرد
در آينه نگاه كرد و خويش را نديد مرد
صدا، صدا، صداي پا، بلندتر، شنيد مرد
لبي گزيد و اشك روي گونه اش هوار شد
شكست،در خودش شكست، چه زود ميرسيد مرد
تمام عمر رفته را ورق ،ورق مرور كرد
و خط قرمزي به دور اسم «او» كشيد مرد
كسي كه مثل سايه تا غروب او رسيده بود
كسي كه مثل آرزو به او نمي رسيد مرد
نوشت «هيچ چيز مثل عشق جاودانه نيست»
كه خون شَتَك زد و گلوي مرگ را بريد مرد
از اهورا ایمان