خوشا خودم! که سری دارم و کلاه ندارم!

نگرد بیهده! یک سکه ی سیاه ندارم

به کاهدان زده ای ! هیچ غیر کاه ندارم

 

جز اینکه هیچ ثوابی تمامِ عمر نکردم،

دگر  - به صاحب قرآن قسم - گناه ندارم!

 

خیالِ خیر مبر، من سرم به سنگ نخورده ست،

زِ توبه خسته شدم، حالِ اشتباه ندارم!

 

اگر به کشتنِ من آمدی چراغ نیاور،

که سالهاست به جز سایه ام سپاه ندارم

 

دو دست ، دورِ چراغم گرفته ام شبِ توفان،

خوشا خودم! که سری دارم و کلاه ندارم!

 

نه خورده ام زِ کسی لقمه ای ، نه بُرده ام از کس،

که خُرده بُرده ای از خیلِ شیخ و شاه ندارم


از حسین جنتی

حالم چو دلیری ست...

باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

 

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

 

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

 

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !

 

آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

 

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

 

از حسین جنتی

خاطرش را عجیب می خواهم!!

پی یک اشتباه ناجورم! باغ ممنوع سیب می خواهم!

تا بفهمند نازنین منی، قد زلفت رقیب می خواهم!

 

مادرم گفت: دل نبند و برو، هرکجا روی نازنینی هست

آه مادر، دلم زدستم رفت، ختم امن یجیب می خواهم!

 

پدرم گفت: بچه جان بس کن! حرفهای عجیب می شنوم!

آه آری پدر، عجیب، عجیب، خاطرش را عجیب می خواهم!!

 

باز فر می خورند دور سرم، این قوافی: حبیب،عجیب، غریب...

آه مادر، پدر، مریض شدم، به گمانم طبیب می خواهم!

...

بعد ازین عاشقانه خواهم گفت، بعد ازین قهوه خانه خواهم رفت!

باغ ممنوع سیب پیشکشم! دود نعنا دوسیب می خواهم!!!

 

از حسین جنتی

کدام می کشدم عنکبوت یا نساج؟

امان ندیده کسی از گزند حیله خویش

که حبس کرده خودش را قفس به میله ی خویش

 

مباد فتنه چو فانوس در دلت باشد

که نیست راه رهایی هم از فتیله ی خویش!

 

به فکر فتح جهان آن قبیل می افتند

که بر نیامده اند از پس قبیله ی خویش!

 

به فکر فتح جهان اند و می توانی دید

هزار مسئله دارند در طویله ی خویش!!

 

فغان که این دله دزدان به وهم گرد زمین

چنان خوش اند که فرزند من به تیله ی خویش!

...

کدام می کشدم عنکبوت یا نساج

چه ها که دیده ام از روزنان پیله ی خویش

 

از حسین جنتی

نشان لکّۀ می مانده بر عبای تو هستم

نشان لکّۀ می مانده بر عبای تو هستم

مرا قبول کن ای شیخ! من خطای تو هستم

 

به سختی آمده ای خانه دیشب از سرِ مستی،

نهان چه می کنی از من، که ردپای تو هستم!

 

اگر سکوت کنم لال می شوی، مَپَسَندی،

بگو رها کُنَدَم پاسبان، صدای تو هستم!

 

به ردٍ حرفِ من انکار خویشتن مکن ای شیخ

درست یا غلطم، عینِ ادعای تو هستم

 

« جهان تجسم رفتار ماست » خود تو نگفتی؟

مرنج از من و خوش باش، من ریای تو هستم!

 

تو خود گشایش کار از خدا نخواسته بودی؟

مبند پنجره را ، پاسخ دعای تو هستم!

 

اگرچه تلخم و دشوار، روی کن به صبوری

به گوش، شعرِ مرا سربکش! دوای تو هستم

 

از حسین جنتی

فرق دارد آخر این قصه...

بین ما « خطی ست قرمز » ، پس تو با ما نیستی

یک قدم بردار ، می بینی که تنها نیستی

 

... خیر خواهان توایم ای شیخ! ما را گوش کن،

فرصت امروز را دریاب ، فردا نیستی

 

یک سخن کافی ست گفتن، گر درین خانه کَس است

یا نشانی را غلط دادی به ما ، یا نیستی!

 

هیچ می ترسی ز هول روز رستاخیز؟ نه !

از مسلمانی همین داری که « ترسا » نیستی!

 

ای که با یک سنگ کوچک، خاطرت گِل می شود،

مشکل از اطفال شیطان نیست، دریا نیستی!

 

نیل در پیش و عصا در دست و فرعون از عقب،

فرق دارد آخر این قصه ، موسی نیستی!!

 

از حسین جنتی

دوباره شعبده کردیم و اشتباه در آمد

دوباره شعبده کردیم و اشتباه در آمد

خدا به خیر کند، دیو از کلاه در آمد!

 

چه حکمت است؟ به هر تاجری که راه گشودیم

به جای ادویه از صندوقش سپاه در آمد!

 

مگر زمانه چه «رو می کند» به صفحه ی بازی،

که بخت ما همه چون «زنگیان» سیاه در آمد

 

دو خطّ اول دیباچه سوخت بل که گلستان،

ز بس نفس که فرو رفت دود آه در آمد!

 

همیشه قصه همین بوده است و درد همین است

همیشه شمر ز گودال قتلِگاه در آمد

 

چه اعتبار کنم صوفیا به صافی صبحت؟

که شیخ نیمه شب از پشت خانقاه در آمد!

 

خبر چه بوده در این شهر؟ گزمه ها همه حیران

هر آن چه مست گرفتند پیک شاه در آمد !

 

بدان امید که بانگی زنند بر سر بامی

گذشت و عمر و نزد لب کسی، «که ماه در آمد»

 

از حسین جنتی

با حسین جنتی

دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود

با همان خشت نخستین تا ثریا رفته بود

 

دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم

چیده بودند آن چه بر پیشانی ما رفته بود!

 

گاه می گویم به خود اصلا کلاه جد من

جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود!

 

رسم پرهیز از جهان ای کاش برمی داشتند

کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود....

 

من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است

کوه اگر پا داشت تا حالا از اینجا رفته بود!!

 

دور تا دورش فقط خشکی ست ای تنها خزر

راه اگر می داشت از این چاله دریا رفته بود!

 

از حسین جنتی