رضا بروسان - سنگ ها

      تو را در کوهستان به خاطر می آورم

      به هنگام در به دریِ باد

      وقتی پلی را از جا می کند

 

      در اتاقی کوچک،  به اندازه‌ی کف دست

      و پرچمی که پاییز را دشوار کرده است.

 

      تو را به هنگام باریدن باران

      -حلزونی که بیهوده برگی را مرطوب می کند-

 

      تو را در مه

      وقتی که به رود نزدیک می شود

      چون پیغامی خونین به خاطر می آورم

      و سنگ‌ها

      سعی می کنند خونت را پنهان کنند.

 

از رضا بروسان

دهانت مهربان بود

چشم های تو درشت بودند با مژه های زیبا

            و صورت گرد تو

            مثل کاسه ی ماه بود

            و پاهایت که می آمدند تا مرا در گوشه ای پیدا کنند

            مرا چون واشری، چون لبه ی ریش ریش فرش

            یا «پلنگی از کار افتاده»

 

            چشم های تو مهربان بودند

            دهانت مهربان بود

            و گنجشک ها واقعا می آمدند

            از گوشه ی لبت آب می خوردند.


از
 رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد،شعری از رضا بروسان

جوراب زنانه

دریا

ران سفیدش را

از آب بیرون می اندازد

و رودخانه را

از یک جوراب زنانه عبور می دهد.

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد،شعری از رضا بروسان

دور افتادم از خودم

چون بياباني

دور افتادم از خودم

و پوسيدم

چون پايه‌هاي پلي در آب

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسانغلامرضا بروسانغلام رضا بروسان،شعر خراسان،رضا بروسان رفت،مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد،شعری از رضا بروسان

اگر تو بخواهي

اگر تو بخواهي

مورچه اي را از خانه اش دور مي كنم

و گرسنگي را به دنيا برمي گردانم

دستم را تا آرنج در دهانم فرو مي برم

و خودم را

 چون پيراهني پشت رو مي كنم

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان، رضا بروسان فوت کرد،شعری از رضا بروسان

دلم

عشق با سر مدارا می‌کند

و دل را

از پا در ‌می‌آورد

 

دلم

پرتقال خونی وسط میدان جنگ

گردوی نارسی که دست را سیاه می‌کند

شاخه‌ای که پرندگان را رنج می‌دهد

دلم

باران دیوانه در پناه دو کوه

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان، رضا بروسان فوت کرد،شعری از رضا بروسان

بی تو

بی تو

خودم را بیابان غریبی احساس می‌کنم

که باد را به وحشت می‌اندازد

جویبار نازکی

که تنها یک پنجم ماه را دیده‌است

زیباترین درختان کاج را حتا

زنان غمگینی احساس می‌کنم

که بر گوری گمنام مویه می‌کنند

آه

غربت با من همان کار را می‌کند

که موریانه با سقف

که ماه با کتان

که سکته قلبی با ناظم حکمت

 

گاهی به آخرین پیراهنم فکر می‌کنم

که مرگ در آن رخ می‌دهد

پیراهنم بی تو آه

سرم بی تو آه

دستم بی تو آه

دستم در اندیشۀ دست تو از هوش می‌رود

ساعت ده است

و عقربه‌ها با دو انگشت هفتی را نشان می‌دهند

که به سمت چپ قلب فرو می‌افتد.

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان، رضا بروسان فوت کرد، شعری از رضا بروسان

مستدام باد !

عمر شیهه مستدام باد

در مزارع یونجه

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد، شعری از رضا بروسان

تنهایی

تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است

تنهایی در قطار

هزار نفر.

 

به تو فکر می کنم

در چشم های بسته آفتاب بیشتری  هست

به تو فکر می کنم

و هر روز

به تعداد تمام دندانهایم سیگار می کشم.

 

 ما چون بارانی هستیم

که همدیگر را خیس می کنیم

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد، شعری از رضا بروسان

یک شعر منتشر نشده دیگر از مرحوم رضا بروسان

یک شعر منتشر نشده دیگر از مرحوم رضا بروسان که در مجموعه جدید شعرش چاپ خواهد شد:

 

چون خیابانی که می گذرد در مه

و می پیچد در حفره تاریک سر

زندگی از دست رفت

باپرکاهویی، با لبخند ساده اش

با سبد زردآلو کنار جوی آب

و نعنا و پونه

از هر جهت

مانیز می میریم

چون گاوی فرو رفته در تنهایی خویش

ما نیز می میریم

و دوران پرشکوه جوانی را دست نخورده

برای دیگران باقی می گذاریم

و این سیب سرخ همچنان بر شاخه است.

 

از رضا بروسان

شعر منتشر شده دیگری از رضا بروسان را از اینجا بخوانید

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد، شعری از رضا بروسان

شعری منتشرنشده از رضا بروسان

روی تخت دراز کشیدم در اتاق عمل

و آرام آرام به نقره ای کمرنگ بدل شدم

در بیمارستان بوی الکل و نعنا

این در داخل و آن در بیرون

مثل من و زنم

من عصبانی، او مهربان

من روی تخت ، او در پیاده رو

و عشق کنار پنجره

نیمی الکل و نیمی نعنا

روی تخت دراز کشیدم در اتاق عمل

و آرام آرام به نقره ای کمرنگ بدل شدم

به درخت توت، به روح گلابی قسم

به نارنجی غروب، دستم کنار خودم بود.

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد، شعری از رضا بروسان

جهان دری ست

جهان دری ست

که به رفتار باد

دست تکان می دهد

بر لولایی

که به خُلق تنگ جفتش فرو رفته است

 

در قفل این در

هیچ معمایی نیست.

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد، شعری از رضا بروسان

پاییز که می شود

در سرزمین ما

پاییز که می شود

هواپیماها

یکی یکی

می افتند.

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد، شعری از رضا بروسان

تو هم کاری کن !

می خواهم

گوش باد را بگیرم

که این همه در موهایت نپیچد

و با زندگی ام بازی نکند

 

تو هم کاری بکن

مثلا

دکمه ی پیراهنت را ببند

مثلا

دامنت را جمع کن

و فکر کن که پیاده رو خیس است.

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد، شعری از رضا بروسان

سهم من

در جنگ

چیزهای زیادی قسمت می شود

مثلا

کلاه‌خود

قمقمه

تفنگ

 

مثلا

سهم من از جنگ

کشته‌ی پدرم بود.

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد، شعری از رضا بروسان

دستم را

و تنم

ببری با هشتاد ضربه شلاق

تنها نوشتم دوستت دارم

دستم را

گردن زدند.

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد، شعری از رضا بروسان

بگو چکار کنم ؟

بگو چکار کنم ؟

با فلفلی که طعمِ فراق می‌دهد

با دردی که فصل را نمی‌شناسد

با خونی که بند نمی‌آید

بگو چکار کنم ؟

وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است

و غم چون سنگی

مرا در سراشیبِ یک دره دنبال می‌کند

 

دلم شاخه‌ی شاتوتی

که باد

خونش را به در و دیوار پاشیده است.

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد، شعری از رضا بروسان

رضا بروسان درگذشت

رضا بروسان هم رفت، چهل و پنج سال پس از فروغ و باز هم بر اثر حادثه رانندگی، از آن روزهایی ست که از فردایش می گوییم:

کلمه چون شیشه ی شکسته

در زخم فرو می رفت

هوا سرد بود

و تنها دشنام گرم مان می کرد.

و چه تلخ تر که الهام اسلامی همسرش- و دخترش لیلا هم رفته اند و شاعرمان می گفت:

آیا زنان زیبا

مرگ فرزندان شان را

زودتر فراموش می کنند؟


و اکنون مائیم و شعر و فرزندی که دیگر رفتنی نیست:

حرف که می زنی انگار

سوسنی در صدایت راه می رود

حرف بزن

می خواهم صدایت را بشنوم

تو باغبان صدایت بودی

و خنده ات دسته کبوتران سفیدی

که به یکباره پرواز می کنند.

تو را دوست دارم

چون صدای اذان در سپیده دم

چون راهی که به خواب منتهی می شود

تو را دوست دارم

چون آخرین بسته سیگاری در تبعید.

تو نیستی

و هنوز مورچه ها

شیار گندم را دوست دارند

و چراغ هواپیما

در شب دیده می شود

عزیزم!

هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد

از ریل خارج نمی شود.

و من

گوزنی که می خواست

با شاخ هایش قطاری را نگه دارد...

 

تگ: رضا بروسان، رضا بروسان درگذشت، شعری از رضا بروسان، غلامرضا بروسان، الهام اسلامی