رضا بروسان هم رفت، چهل و پنج سال پس از فروغ و باز هم بر اثر حادثه رانندگی، از آن روزهایی ست که از فردایش می
گوییم:
کلمه چون شیشه ی شکسته
در زخم فرو می رفت
هوا سرد بود
و تنها دشنام گرم مان می کرد.

و چه تلخ تر که الهام اسلامی –همسرش- و دخترش
لیلا هم رفته اند و شاعرمان می گفت:
آیا زنان زیبا
مرگ فرزندان شان را
زودتر فراموش می کنند؟
و اکنون مائیم و شعر و فرزندی که دیگر رفتنی نیست:
حرف که می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات دسته کبوتران سفیدی
که به یکباره پرواز می کنند.
تو را دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود
تو را دوست دارم
چون آخرین بسته سیگاری در تبعید.
تو نیستی
و هنوز مورچه ها
شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما
در شب دیده می شود
عزیزم!
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود.
و من
گوزنی که می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد...
تگ: رضا بروسان، رضا بروسان درگذشت، شعری از رضا بروسان، غلامرضا بروسان، الهام اسلامی