الیاس علوی - بوسه

 

        گیلاس­ های بسیاری را تنگ دریده­ ام

        اما هیچ کدام بوسه اول­ بار نمی­ شود.

        تابستان بود

        تابستان ِ بلند

        تابستان ِ تنبل

        و تابستان، گردهای شهوتش را به کفایت پاشیده بود.

        آن بالا، دور از شهر و آدمیانش

        از تاکسی پیاده شدیم

        و در گندمزار رازدار، گم شدیم

        و آنجا

         بوسیدیم یکدیگر را

        برای اولین بار بوسیدیم.

 

        سپس زبانم -گوزن ِ هوسباز-

        از دره­ ها و کوه­های گردنت سرازیر شد

        به دشت خامُش سینه­ ات رسید

        و از دو انجیر ِ تازه­ جوان، سیر نوشید.

        پایین­ تر

        از پس گندمزارِ  پوستت،

        استخوان­های دنده­ هایت پدیدار بود

        - یک، دو، سه، چهار...

        و صدای پیانو از دور میآمد

        گفتی: «لابد باخ است. برای ما می­ نوازد!»

        خندیدیم

        به غایت معصومیت

        و غایت شهوت خندیدیم.

        اطرافمان مورچه­ ها، بار شهوت می­ بردند

        موسیچه­ ها شهوت می­ خواندند

        و همه چیز شهوت بود.

.

        تابستان بود

        اوج تابستان

        تو بودی

        من بودم

        و دریدنِ جانِ زردآلوها

        گیلاس­ ها

        انجیرها

        و البته صدای آن پیانوی مرموز.

 

از الیاس علوی

الیاس علوی - هر دو

 

       ما هر دو مردگانیم،

       تنها تو نفس می‌كشی و من نمی‌توانم

       اما وقتی دست‌هايت را در آب می‌شویی

       نفست بند می‌آید.

 

       با من حرف بزن

       كه مقتول توام.

 

از الیاس علوی

الیاس علوی -  حالا چهارده روز است هیچ نمی پرسی

 

       صبحها در سکوت به ذرات نور می بینی

 

       کلکین را باز میکنی

       سرفه ات می گیرد

       کلکین را می بندی

       خیره می شوی به موجودات محو در خیابان ...

       -       چرا کابل این همه دود دارد؟

 

       آن صبح هم

       پسِ خوابهای پریشانمان منتظر همین سوال بودیم

       اما دهان تو دیگر نپرسید

       دیگر هیچ سوالی نپرسید.

 

       اول بار عشق تو را به سکوت برده بود

     15ساله بودی که از خانه گریختی

       پدرت کلانِ قریه بود

       تو ننگ خوانده شدی

       و نامت قدغن شد.

       - "در سکوت

       همه چیز را در ذهنم ساختم

       دستمالهای دستباف

       تکانِ شانه ها

       اسب عروس و گلوله های شادی را"

       و به بستر مردی شدی که تنها چند سال آغوشت را جوان یافت

       و دنبال آغوشِ جوانتری رفت.

 

       تا چشم به هم زدی

       "مادر" بودی

       و مادرت با شش خواهر

       و برادران

       و پدرت به ایران رفته بودند.

       - "هر روز نزدیک خانه می آمدم

       نگاه می کردم و آتش می گرفتم

       هیچ کدامتان نبودید

       دیگر نمی توانستم

       دست کودکانم را گرفتم و به شهر آمدم".

 

       آری اولین بار در هرات دیدمت

       بعد از 21 سال

       بی آنکه خاطره ای از تو داشته باشم

       اما خواهرک من بودی

       می گفتی " چرا نمی توانم به دیدار پدر بروم؟

       تا مشهد تنها 5 ساعت راه است

       اصلن صبح می روم و شب پس می آیم"

       گفته بودم خواهرم، دوره تیموریان نیست

       تو نیز "گوهرشاد" نیستی که دلت را در هرات بنا کنی و سرت را در مشهد

       حالا مرزها را سگانی تمیز گرفته اند

       که کاغذهایی پر از شماره و مرّکب قلمهای مرغوب را بو می کشند.

       و باز نگاه ِ پرسانگر تو

       - آخر چرا؟

 

       حالا چهارده روز است هیچ نمی پرسی

       چهارده روز است

       از گورستان بالای تپه ی "شهرک حاجی نبی"

       به دورها می بینی

       به کوههایی که

       امتدادش به آن خانه گلی در قلب "دایکندی" می رسد.

 

       حالا فشار خون مادرت بالا می رود

       پدر به جای دورتری در سقف می بیند

       برای آنها تو دخترکی 19 ساله ای

       زیبا و جسور

       بر اسب وحشی می تازی

       و گاوها را می دوشی

       آنها این نام آشنا بر تخته سنگی غریب را،

       تصادفی پوچ

       و عکس زنی پر از چین و زخم را خیال می دانند.

 

       خواهرکم

       آدمی چقدر کوتاه

       و مادرمرده مرزها چقدر واقعی اند.

 

 

از الیاس علوی

توضیحی که شاعر، آذر ماه 94، در مورد این شعر نوشته:

شعری برای خواهرم "ظاهره" که چند ماه قبل در کابل از دنیا رفت. تمام خاطره ام از او فقط به دو دیدار برمی گردد که بعد از 21 سال اول بار دیدمش. پدرم و مادرم اما  نتوانستند بزرگترین دخترشان را دوباره ببینند. آنها 25 سال گذشته را ساکن ایران هستند و بازگشت به وطن برایشان میسر نشده است.

وقتی می خندی

وقتی می خندی

هوا سرد می شود

دندان هایت اگر نبود

آسمان یک فصل کم داشت.

 

از الیاس علوی

پ.ن: کارهای این شاعر افغان را از دست ندهید. کتاب «من گرگ خیالبافی هستم» از او را انتشارات آهنگ دیگر چاپ نموده است.

به سلامتی باغ‌های معلق انگور

خدا كند انگورها برسند

جهان مست شود

تلوتلو بخورند خیابان‌ها

به شانه‌ی هم بزنند

رئیس‌جمهورها و گداها

 

مرزها مست شوند

و محمّد علی بعد از 17 سال مادرش را ببیند

و آمنه بعد از 17 سال، كودكش را لمس كند .

 

خدا كند انگورها برسند

آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد

هندوكش دخترانش را آزاد كند .

 

برای لحظه‌ای

تفنگ‌ها یادشان برود دریدن را

كاردها یادشان برود

بریدن را

قلم‌ها آتش را

آتش‌بس بنویسند .

 

خدا كند كوهها به هم برسند

دریا چنگ بزند به آسمان

ماهش را بدزدد

به میخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها .

 

خدا كند مستی به اشیاء سرایت كند

پنجره‌‌ها

دیوارها را بشكنند

و

تو

همچنانكه یارت را تنگ می‌بوسی

مرا نیز به یاد بیاوری .

 

محبوب من

محبوب دور افتاده‌ی من

با من بزن پیاله‌ای دیگر

به سلامتی باغ‌های معلق انگور

 

از الیاس علوی

گاهي بهتر است دروغ بگوييم

برای ابراهیم

ابراهيم

نه تو مي‌تواني غم‌ها را بشكني

تبر بزرگ را بر دوش بزرگترين غم بنشاني

و زير لب با خدايت بخندي

تو تنها مي‌تواني

رستوران كوچكي در «اُكانول» را جارو بكشي

و گاهي بي‌گدار به دخترك زيبا، چشمك بزني. 

 

 نه من الياسم

كه مي‌گويند هنوز زنده است

و بر درياهاي بي‌در و پيكر فرمانروايي مي‌كند

من تنها مي‌توانم

قرص‌هاي افسردگي‌ام را از ياد نبرم

و مواظب باشم مستي

به سرك‌هاي* منتهي به شهر سرايت نكند.

 

 

تاريكي ادامه دارد

بيا لب‌هامان را آتش بزنيم

و روح آواره‌مان را به آسمان بفرستيم 

تا ابر شوند

ببارند

و ما را چون مورچه‌هاي كوچك ِ دلتنگ در خود غرق كنند...

- آري

  گاهي بهتر است خيالبافي كنيم.

 

 ابراهيم

ما پيامبران بي‌كتاب و نان و نامه‌ايم 

كه صبح‌ها از شانه‌‌ي گرسنه‌‌ي شب برمي‌خيزيم

چين‌هاي پيشانيمان را اتو مي‌كشيم

و به اسماعيل خوشبخت همسايه لبخند مي‌زنيم

- آري

گاهي بهتر است دروغ بگوييم. 

 

 

از الیاس علوی

 * سَرَك: خيابان، جاده

بر پله نشسته

بر پله نشسته ای با زیبایی ات

با کفشهای کتانی

و ژاکت سبزت

 

سرما

خیره مانده گونه هات

پلک هم نمی زند

چای تازه دم است نفست

عابران خسته غروب را

 

تو رفته ای

بر پله نشسته زیبایی ات

 

از الیاس علوی

از بهار تقويم مي ماند

از بهار تقويم مي ماند

از من

استخوانهايي كه تو را دوست داشتند.

 

از الیاس علوی

به دریا که نگاه می کنی

به دریا که نگاه می کنی محبوبم

دریا نیز به زیبایی تو نگاه می کند

نزدیکش نشو

می ترسم

به لحظه ای دستانش را باز کند

و تو را با خود ببرد.

 

از الیاس علوی

یا ؟

پیراهن سرخ به تو می آید

یا تو به پیراهن سرخ؟

شکوفه ها را باد باردار می کند

یا زیبایی تو؟

 

از الیاس علوی

شیوع

چه فرق مي‌كند؟

«رندل‌المال» يا «مشهد»

«گلنلك» يا «قندهار»

تو نيستي

و اين اتاق كلكيني به صبح ندارد.

 

روانشناسم مي‌گويد

«نوستالوژيا» گرفته‌اي

نووو سي ي ي تاااا

لووو ژي ي يااااا

مرا ببخشيد منتقدان عزيز !

اگر قواعد ظريفتان را رعايت نمي‌كنم

اين روزها همه قافيه را باخته‌ايم

خاك‌‌ها مين مي‌زايند

شراب‌ها مزّه شاش مي‌دهند

گرگ‌ها به پاسباني گله نشسته‌اند

و آنكه آن بالا خوابش برده

قاعده‌ها را از ياد برده است.

مي‌خواهم به تو فكر كنم

كه شيوع كرده‌اي در رگ‌هايم

چون ايدز در افريقا

افسردگي در غرب

 

مي‌خواهم به تو فكر كنم

امّا مي‌گويند

قايقي با بيست و پنج بدن بودند

با بيست و پنج هزار زخم

بيست و پنج هزار اميد

مي‌گويند

بين آنها لبي به زيبايي تو فرياد زده است : كمك

دستي به زيبايي تو فرياده زده است:...

مي‌خواهم به تو فكر كنم

نه به قايقي كه در اقيانوس آرام غرق شده است

كودكاني كه تجارت مي‌شوند

غرائض جنسي حيوانات.

زمانه روسپي گري است عزيزم

تو موهايت را به ده دينار مي‌فروشي

من همين شعر را كه براي تو مي‌نويسم

به پايتخت ايميل مي‌كنم

تا شايد جايزه‌اي ببرم.

 

روانشناسم مي‌گويد

يار تازه بگير

هواي تازه بنوش

آخ

چه فرق مي‌كند

تو نيستي

و اين اتاق كلكيني براي نفس كشيدن ندارد.

 

از الیاس علوی

 

توضيحات:

كلكين : در فارسي دري به معناي دريچه، پنجره است.

رندل المال: خیابانی شلوغ و دیدنی در ادلید/ گلنلک: ساحلی زیبا در ادلید استرالیا

ویرانی

دستانت را گرفتند

و دهانت را خرد كردند

به همین سادگی تمام شدی

 

 از من نخواه در مرگ تو غزل بنويسم

كلماتم را بشويم

آنطور كه خون لبهايت را شستند

و خون لبهايت بند نمي آمد

 

 تو را شهيد نمي خوانم

تو كشته ي تاريكي هستي

كشته ي تاريكي

اين شعر نيست

 چشمان كوچك توست

كه در تاريكي ترسيده است

در تنهايي

گريه كرده 

اعتراف كرده است.

 

 نمي‌خواهم از تو فرشته‌اي بسازم با بالهاي نامرئي

تو نيز بي وفا بودي

بی پروا می خندیدی

گاهي دروغ مي گفتي

تو فرشته نبودي

اما آنكه سينه ات را سوخته به بهشت می رود

با حوریان شیرین هماغوشی می کند

با بزرگان محشور می شود

تو بزرگ نبودي

مال همين پائين شهر بودي.

 

 مي دانم از شعرهاي من خوشت نمي آيد

مي گفتي: "شعرت استخوان ندارد

قافيه و رديفش كو؟"

حالا ويراني ام را مي‌بيني؟

تو قافيه و رديف زندگي ام بودي.

 

اين شعر نيست

خون دهان توست كه بند نمي آيد.

 

از الیاس علوی