طرح یک وهم در ته فنجان
چارپاره ای زیبا از خاطره همتی، شاعر آبادانی، که چپ و راست متهم شده ایم...
طرح یک وهم در ته فنجان
وسط پک زدن به سیگاری
نقش یک زن خمیده و خسته
خسته از روزهای تکراری
س.کس پشت توالتی در پارک
عاشق دختری که لز.بین است
خوردن قرص در سکوتی که
آخرین فصل جنگ نسل من است
نسل من نسل خوب و پاکی بود
افق دیدگان روشن داشت
خسته از هشت سال دلهره و
قد تاریخ درد و دشمن داشت
تا به اینجا رسیده است ولی
حرفهایی نگفتنی دارد
این سکوت از سر رضایت نیست
قصه هایی شنفتنی دارد
قصه ی خاطرات اخته شده
قصه ی مین گلنگدن باروت
قصه ی نعشهای مثله شده
آرزویی که خفته در تابوت
اینطرف مادران بی فرزند
آنظرف قبرهای گلباران
وای ازین روزهای بی خورشید
آه ازین بزمهای بی یاران
از چپ و راست متهم شده ایم
تیزی تیغ زیر حنجره مان
حرفها در گلویمان ماسید
مدفن نور قاب پنجره مان
درد ما درد کهنه ایست نپرس
"درد از هر طرف همان دردست"
و فرو میدهم سیانور را
خسته از زندگی که نامردست
بعدها حرف ما معماییست
که نگفتیم و هیچکس نشنید
دردهایم دوباره رو شده اند
مرگ امشب به روی من خندید
از خاطره همتی