قصه ی آفاق

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند

سایه ی سوخته دل این طمع خام مبند

 

دولت وصل تو ای ماه نصیب که شود

تا از آن چشم خورد باده و زان لب گل قند

 

خوش تر از نقش توام نیست در ایینه ی چشم

چشم بد دور ، زهی نقش و زهی نقش پسند

 

خلوت خاطر ما را به شکایت مشکن

که من از وی شدم ای دل به خیالی خرسند

 

من دیوانه که صد سلسله بگسیخته ام

تا سر زلف تو باشد نکشم سر ز کمند

 

قصه ی عشق من آوازه به افلک رساند

همچو حسن تو که صد فتنه در آفاق افکند

 

سایه از ناز و طرب سر به فلک خواهم سود

اگر افتد به سرم سایه ی آن سرو بلند

 

از هوشنگ ابتهاج

تگ: ابتهاج، هوشنگ ابتهاج، غزل هوشنگ ابتهاج، غزل ابتهاج

من همان نایم

من همان نایم که گر خوش بشنوی شرح دردم با تو گوید مثنوی

یک نفس دردم ، هزار آواز بین ! روح را شیدایی پرواز بین

 

من همان جامم که گفت آن غمگسار با دل خونین ، لب خندان بیار

من خمش کردم خروش چنگ را گر چه صد زخم است این دلتنگ را

 

من همان عشقم که در فرهاد بود او نمی دانست و خود را می ستود

من همی کندم - نه تیشه ! - کوه را عشق ، شیدا می کند اندوه را

 

در رخ لیلی نمودم خویش را سوختم مجنون خود اندیش را

می گِرِستم در دلش با درد دوست او گمان می کرد اشک ِ چشم ِ اوست !

 

از هوشنگ ابتهاج

زنده وار

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

 

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

 

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

 

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

 

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

 

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

 

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

 

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

 

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

 

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

 

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

 

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

 

از هوشنگ ابتهاج

آخر دل است این

دل چون توان بریدن ازو مشکل است این

آهن که نیست جان من آخر دل است این

 

من می شناسم این دل مجنون خویش را

پندش مگوی که بی حاصل است این

 

جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم

پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این

 

گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست

ای وای بر من و دل من، قاتل است این

 

منت چرا نهیم که بر خاک پای یار

جانی نثار کردم و ناقابل است این

 

اشک مرا بدید و بخندید مدعی

عیبش مکن که از دل ما غافل است این

 

پندم دهد که سایه درین غم صبور باش

در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این

 

از هوشنگ ابتهاج