ژاک پره ور - رئيس
جلوی در کارخانه
کارگر ناگهان ايستاد
هواي خوش گوشهی کت او را کشيد
و چون رو برگرداند
و به خورشيد نگاه کرد
که تمام سرخ و تمام گرد
درآسمان سربي خود لبخند ميزد.
چشمک زد
خيلي خودماني
بگو ببينم رفيق، خورشيد
فکر نمي کني که
احمقانه است
چنين روزي را به يک رئيس دادن ؟
از ژاک پره ور
ترجمه لیلی گلستان
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 10:24 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|