کار شاعر

کار ِ شعر

کار شاعر شعر است

کار گندمکار درودن

کار نانوا نان

دریغ گندم قحطی است

دریغ نانوا گرسنگی

دریغ گزمه گان کشتار

دریغ شاعر چه بگویم؟!

آزادی اگر نیست

از شعر نیست به خاطر شاعر نیست

گندم اگر نیست

از شعر نیست به خاطر شاعر نیست

نان اگر نیست

از شعر نیست به خاطر شاعر نیست

گندمزار در آتش است

گندمکار در محاصره ی ‌ِ غروب

شاعر در بند

حکومت گزمه گان به خاطر شاعر نیست

 

 از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

پلنگ

پلنگ خال خال نيست

داغ ِ صد هزار هِلال ِ سوخته بر تن دارد

در فراق ِ ماه

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

تغییر...

در ِ زندان گشوده شد

به استقبالِ اسیری دیگر

 

از علیرضا روشن

شعر

شعر چيزي نيست

لحنِ گفتن «دوستت‌ مي‌دارم» است

من

لال و كور و فلج و بي‌دست و پا شوم اگر

شعر نتوانم گفت شايد

اما

دوستت خواهم داشت حتمن!

 

از   علیرضا روشن

اما درد

در شعرهایِ من

ممكن است ماه

راه شود

و كوه

دريا

اما درد

كماكان

همان است كه بود...

 

از  علیرضا روشن

تگعلیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

جاي خالي

برق رفته است

کبريت مي کشم و شمع را روشن مي کنم

مبل و صندلي هستند

ميز و ديوار و چيز هاي ديگر هم

از تو اما فقط يک جاي خالي مانده است

جاي خالي ِ دستت بر قاشق

جاي خالي ِ پايت در کفش

جاي خالي ِ حضورت در من

 

از علیرضا روشن

تگعلیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

کجاست راننده

احساس ِ مسافري را دارم

که بايد برود

و نمي داند به کجا

بليت سفر به ناکجا را

من سال هاست در مشتم مي فشرم

کجاست راننده

تا لگد به در ِ مستراح ِ بين راهي ِ اين زندگي بکوبد

فريادم بزند که جا نماني

کجاست

 

از علیرضا روشن

تگعلیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

جایِ خالیِ تو

دریا و کوه و آسمان را نه

جایِ خالیِ تو را تماشا می کنم

 

از علیرضا روشن

دعایِ باران

کشاورز دعایِ باران خواند

و باران آمد

کاش تو را خواسته بود

کاش تو آمده بودی

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

فقط گورم

مرا بازداشت كردند

به جرم ارتباط با بيگانگان

دستهايم را بستند

با دستبند خارجي

حكم اعدامم را نوشتند

با خودكار خارجي

مرا به ميدان اعدام بردند

با ماشين خارجي

و تيربارانم كردند

با سلاح خارجي

من

فقط گورم ايراني بود

 

از علیرضا روشن

به خودش...

ماشين را براي ِ خودش نگه داشت

خودش را پياده كرد

خودش را به خانه برد

براي خودش چاي ريخت

خودش را به رختخواب برد

و خودش را دلداري داد

كسي

كه به خودش پي برده بود

 

از علیرضا روشن

تويي

تو سكوت ِ لابه‌لاي ِ حرف‌هاي ‍ِ مني

از حرف‌هايم

آنچه نمي‌گويم

تويي

 

از علیرضا روشن

در صدا کردن ِ نام ِ تو

در صدا کردن ِ نام ِ تو

یک «کجایی؟!» پنهان است

یک «کاش می‌بودی»

یک «کاش باشی»

یک «کاش نمی‌رفتی»

من نام ِ تو را

حذف به قرینه‌ی ِ این همه دلتنگی و پرسش صدا می‌زنم...

 

از علیرضا روشن

تو ديگر آزارم نده

خلال ِ آخر کبريت را

باد!

بگذار سيگارم را روشن کنم

من آرزو به دلم

تو ديگر آزارم نده

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

دلم گوزن ِ تير خورده اي...

دلم گوزن ِ تير خورده اي

که در پنهان جاي ِ دره

ماغ مي کشد

ديگران مي شنوند

من اما

جان مي کنم

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

به وقتِ ...

ساعت چهار و سي و هشت دقيقه است

به وقت ِ سي و سومين سال ِ بي تو بودن

 

از علیرضا روشن

به تو فکر می کنم

دستِ برگ را

در دستِ باد

دستِ ساحل را

در دستِ آب

می بینم و دست هایم در جیب

به تو فکر می کنم

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

کاش می شد

کاش مي شد مُرد

مثل راه رفتن

خوابيدن

خريد کردن

کاش مي شد خواست

و مُرد

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

باش

باش؛

تا بی اشتها شوم

نباشی اگر

نان می‌خرم و آب می‌خورم

باش؛

تا به هرچه غیر تو

بی اشتها شوم

مثل دو عاشق

که ساعتِ نگاه کردن را

به غذا خوردن

تلف نمی‌کنند.

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

تنهایی

تنهایی از کنارِ همین تیرک برق آغاز شد

و به شهر

کشور

و زمین

گسترش پیدا کرد.

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

پرنده

پرنده

در آسمان تیرباران می شود

نه در قفس

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

دیگران...

او را که رو به نور می رود

دیگران

تاریک می بینند.

 

 از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

در فراقِ تو

خودم را به چیزهایِ بسیاری شبیه کردم

تا در فراقِ تو

شعری تازه بگویم

اما برعکس شد

همه یِ آن چیزها شبیه من شدند

و دردِ فراق گرفتند.

 

 از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

شهر بین راهی

احساس شهری بین راهی در من است

من در میانه ام ایستاده ام

میان آمدن

و رفتنت...

 

 از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

دلتنگي خيابان شلوغي ست

دلتنگي خيابان شلوغي ست

که تو در ميانه اش ايستاده باشي

ببيني مي آيند

ببيني مي روند

و تو همچنان ايستاده باشي


از علیرضا روشن

پ.ن: من همینجام، فقط آفیس لپ تاپم دچار مشکل شده و نمی توانم شعر جدید بگذارم. زودِ زود با کلی شعر بر می گردم.

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

 

من و درخت و تابوت

تابوت اگر دو مرده را جا میداشت

من آنجا می بودم کنار تو

 

 افسوس

ما بنده گان ناگزیریم

اما

حالا که هجران پیشانی نوشت مقدر آدمی است

این درخت که اینک تکیه گاه توست

امروز منم

این درخت که امروز منم

فردا تابوتت

بمانی درختت می شوم

بمیری تابوتت ...

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

کرک های ِ قالی

کرک های ِ قالی

رو به رفتنت خم شده اند

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

هزار...

از هر گلوله

يك پرنده

كشته مي‌شود

هزار پرنده

پرواز مي‌كنند

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

جای خودم

جای لب‌هایت

سیگار می‌گذارم

جای خودم

سیگار را آتش می‌زنم

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

منم

منم

پرِ افتاده ی پرنده ای

که پرواز کرده است.

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

سوال ِ دايم ِ بي‌جوابم من

منم

غريبه‌اي

در عكسي دستجمعي

ميان ِ آشنايان

سوال ِ دايم ِ بي‌جوابم من

من

«اين كيست؟» هستم

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

نیست

وقتي مي گويند نيست،

کاغذ را گفته باشند يا برق را

فرقي ندارد

من ياد تو مي افتم

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

درباره ی...

مي‌خواهم زندگي كنم

به كوه نگاه كنم

مثل ِ آدم

سوار ِ اتوبوس شوم

چاي بنوشم

با بچه‌ام بازي كنم

اما

شعر مي‌گويم

درباره‌ي ِ همين چيزهايي كه مي‌خواهم

و نمي‌توانم

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

عابران مي گويند نيست

 

من به در ِ خانه ات تکيه داده ام

عابران مي گويند نيست

به خانه ي متروکش نگاه کن

نيست

رفته است

مي گويند و مي روند

سي سال است مي گويند

نيست

رفته است

گفته اند و رفته اند

من اما

به درِ خانه ات تکيه داده ام

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

روزي زندان اوين موزه خواهد شد

روزي زندان اوين موزه خواهد شد

و من به بند 240 خواهم رفت

و به جاي ِ خالي ِ مردي در سلول نگاه خواهم كرد

كه پشت به بيننده

مانند جنيني توي خودش مچاله شده

رو به ديوار دراز كشيده

و به روزي فكر مي‌كند

كه اوين موزه خواهد شد

و او از دريچه سلول

به جاي ِ خالي مردي نگاه خواهد كرد

كه پشتش به بيننده

مانند جنيني توي خودش مچاله شده

و رو به ديوار دراز كشيده است

 

از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه

پَنـــاه بــه تاریکـــی

پَناه به تاریکی

از شَرِ بطالتِ تابیدَنت

اِی خورشید

 

از علیرضا روشن

سردار

نگاه ِ خيره‌ي ِ مردم ِ روستا را

به جذابيت ِ سخنراني‌ات تعبير نكن اي سردار

به خوشه‌‌گندم‌هاي ِ تو پر ِ روي ِ كلاهت خيره‌اند

هيچ زمين ِ خشكي

با حرف

آباد نمي‌شود

 

از علیرضا روشن

آمدن ِ كسي را انتظار نمي‌كشم

آمدن ِ كسي را انتظار نمي‌كشم

به خودت نگاه مي‌كنم

اي تاريكي

 

از علیرضا روشن

دستگیره‌یِ در

دستگیره‌یِ در را که می‌گیری

پرنده‌ای بال می‌گشاید

پلنگی خیز بر می‌دارد

نهنگی باله می‌جنباند

کودکی برای اولین بار

روی پا می‌ایستد

تا بروند

مانندِ تو

که دستگیره‌یِ در را گرفته‌ای


از علیرضا روشن

کسی که نشسته است

کسی که نشسته است همیشه خسته نیست

شاید جایی برای رفتن نداشته باشد

کسی که نشسته است

شاید خسته باشد

شاید همه جا را گشته باشد و خسته باشد

کسی که نشسته است

حتما گم کرده ای دارد....


از علیرضا روشن

همیشه

آنجا كه تو ايستاده‌اي

هميشه پاييز است

هميشه برگ‌ها مي‌ريزند

هميشه بادها

خاك را بلند مي‌كنند و غم را

مي‌نشانند

آنجا كه تو ايستاده‌اي اي من

با تو هستم

آدم ِ تنها

خودش را «تو» خطاب مي‌كند


از علیرضا روشن

وزنه

برای ِ پرنده ای که نمی خواهد بپرد

وزنه ای ست بال

که بر تن

سنگینی می کند

 

از علیرضا روشن

انتظار

نگاه خیره شان را به خودت نگیر

ای کوه

طلوع خورشید را منتظرند...

 

از علیرضا روشن

ما شعر می گوییم

ما شعر می گوییم

ما

که نمی توانیم زندگی کنیم

ما شعر می گوییم ...

 

 از علیرضا روشن

کفایت !

کسی که نداند یار من کجاست

مثل من است

و من

برای خودم کفایت می کنم

 

از علیرضا روشن

با علیرضا روشن

باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دل‌داری‌اش بدهم، که فکر نکند
بگویم که می‌گذرد، که غصه نخورد

باید خودم را ببرم بخوابد

«من» باید خودم را ببرم بخوابد
"من" خسته است!

ع
خسته است

 

از علیرضا روشن