جاي خالي
برق رفته است
کبريت مي کشم و شمع را روشن مي کنم
مبل و صندلي هستند
ميز و ديوار و چيز هاي ديگر هم
از تو اما فقط يک جاي خالي مانده است
جاي خالي ِ دستت بر قاشق
جاي خالي ِ پايت در کفش
جاي خالي ِ حضورت در من
از علیرضا روشن
تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 17:6 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|