فالگیر

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی ؛ فهمید

از حجم اقیانوس دردم شبنمی فهمید

 

می گفت یک جایی دلم دنبال آهویی است

فال مرا فهمی نفهمی مبهمی فهمید

 

این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد

وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید

 

امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد

امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید

 

اوداشت هفده سال یا هجده... نمی دانم

می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید:

 

مو فالگیرُم... اومدُم فالِت بگیرُم.... های

فهمید دارم اضطرابی ، ماتمی ؛ فهمید

 

دستم به دستش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکه هذیان بشنود از من کمی فهمید

 

بختِت بلنده... ها گُلو! چِشمون شیطون کور

راز تونه گفتم پرینو آدمی فهمید

 

هی گفت از هر در سخن ، از آب و آیینه

از مهره ی مار و طلسم و هر چه می فهمید

 

با اینهمه او کولی خوبی نخواهد شد

هرچند از باران چشمم نم نمی فهمید

 

می خواند از آیینه راز ماه را اما

یک عمر من آواره اش بودم، نمی فهمید!

 

از محمد حسین بهرامیان

درخت کوچک به باد عاشق بود...

درخت بود و تو بودی و باد، سرگردان

میان دفتر باران، مداد سرگردان


تو را کشید و مرا آفتابگردانت

میان حوصله گیج باد سرگردان


همیشه اول هر قصه آن یکی که نبود

نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان


و آن یکی همه ی بود قصه بود و در او

هزار و یک شب و صد شهرزاد سرگردان


تمام قصه همین بود راست می گفتی :

تو باد بودی و من در مباد سرگردان


زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان

و من میان تب و انجماد سر گردان


ستاره ها همه شومند و ماه خسته من

میان یک شب بی اعتماد سر گردان


مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست

هزار آینه ی نا مراد سرگردان


نماد نام تو بود و نماد ناله من

هزار ناله در این یک نماد سر گردان

……………………………..

……………………………..

درخت کوچک تنها به باد عاشق بود

و باد

بی سرو سامان

و باد

سر گردان

تمام قصه همین بود، راست می گفتی !


از محمد حسین بهرامیان

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

 

گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم

این گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود

 

پوشیده ای سفید، کجا سبز من؟ نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

 

بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه های خانه ما عاشقت بشود

 

حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

 

بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

می تراينم آن بلند بلا عاشقت بشود

 

مال منی تو،چنان مال من که می ترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

 

خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

 

وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت

باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

 

عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين شعر اوست، خود او، به عمد ناموزون

تا تو، توي مخاطب او عاشقش نشوي


از محمد حسین بهرامیان

گلنار

گيرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خيال

پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال

 

پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم

که من از آتش اندوه خودم شعله ورم

 

ماه يک پنجره وا شد به خيالم که تويی

همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی

 

باز هم دختر همسايه همانی که تو نيست

باز هم چشم من و او که نمی دانم کيست

 

باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار

کوچه يک عالمه آواز شد از سمت بهار

 

پيرهن پاره گل جمله تبسم شده است

يوسف کيست که در خنده ی او گم شده است

 

اين چه رازی است که در چشم تو بايد گم شد

بايد انگشت نمای تو و اين مردم شد

 

به گمانم دل من باز شقايق شده ای

کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای

 

يال کوب عطش است اين که کنون می آيد

اين که با اسب گل از سمت جنون می آيد

 

بی تو بی تو چه زمستانی ام ايلاتی من

چقدر سردم و بارانی ام ايلاتی من

 

تو کجايی و من ساده ی درويش کجا؟

تو کجايی و من بی خبر از خويش کجا؟

 

دل خزانسوز بهاری است بهاری است که نيست

روز وشب منتظر اسب و سواری است که نيست

 

در دلم اين عطش کيست خدا می داند

عاشقم دست خودم نيست خدا می داند

 

عاشق چشم تو هستيم و ز ما بی خبری

خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری

***

باز شب ماند و من اين عطش خانگی ام

باز هم ياد تو ماند ومن وديوانگی ام

 

اشک در دامنم آويخت که دريا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

 

خواب ديدم که تو می آمدی ودل می رفت

محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت:

 

يک نفر مثل پری يک دو نظر آمد و رفت

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

 

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد

باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد

 

«آخرش هم دل ديوانه نفهميد چه شد

يک شبه يک شبه ديوانه چشمان که شد»

 

تا غزل هست دل غمزده ات مال من است

من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

 

«آی تو ، تو که فريب من و چشمان منی

تو که گندم، تو که حوا، تو که شيطان منی

 

تو که ويران من بی خبر از خود شده ای

تو که ديوانه ی ديوانه تر از خود شده ای»

 

در نگاه تو که پيوند زد اندوه مرا

چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا

 

ای دلت پولک گلنار؛ سپيدار قدت

چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت؟

 

چند روزی شده ام محرمت ايلاتی من

آخرش سهم دلم شد غمت ايلاتی من

 

تو کجايی و من ساده ی درويش کجا

تو کجايی و من بی خبر از خويش کجا

 

از محمد حسین بهرامیان

با محمد حسین بهرامیان

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

 

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

 

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

 

یعنی که بعد از آن همه دلدادگی باید

نا مهربانی های دنیا را بلد باشی

 

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

 

یعنی بدانی « ...مرد در باران » کجا می رفت

یا لااقل تا « آب - بابا » را بلد باشی

 

حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

 

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

 

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

 

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

 

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و رویا را بلد باشی

 

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

 

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

 

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

 

گفتی :« وجود ما معمایی است....» می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی ...


از محمد حسین بهرامیان