علی کنکوری

با چشای بی فروغ

میون راستُ دروغ

خودمُ گم میکنم

توی این شهر شلوغ

 

پچ پچ آدمکا

بس که تو هم میدوه

دیگه فریاد منُ

سایه م اَم نمی شنوه!

 

صدای زنجیر تو گوشم می خونه:

« -تو داری از قافله دور می مونی!

سرتُ خم کن، تا درا بشن !

تا بگی نه، پشت کنکور می مونی! »

 

من می خوام مثل همه، ساده زنده‌گی کنم!

چادر موندنمُ هر جا خواستم بزنم !

تو این دریا نمیخوام نهنگِ کوری باشم !

پشت این درهای قفل، علی کنکوری باشم !

 

صدای زنجیر تو گوشم می خونه:

« -تو داری از قافله دور می مونی!

سرتُ خم کن، تا درا بشن !

تا بگی نه، پشت کنکور می مونی! »

 

از ایرج جنتی عطایی

کسی باید باشه، باید !

قلبِ تو ، قلبِ پرنده!

 پوستت اما ، پوستِ شیر!

 زندونِ تنُ رها کن!

ای! پرنده! پر بگیر!

 

اونورِ جنگلِ تن سبز، پشتِ دشتِ سر به دامن،

 اونورِ روزای تاریک، پُشتِ نیم شبای روشن،

 برایِ باورِ بودن، جایی شاید باشه، شاید!

 برایِ لمسِ تنِ عشق، کسی باید باشه، باید !

که سرِ خستگی هاتُ به روی سینه بگیره !

 برای دلواپسی هات، واسه سادگیت بمیره !

 

 حرفِ تنهایی ، قدیمی، امّا تلخُ سینه سوزه !

 اولینُ آخرین حرف، حرفِ هر روزُ هنوزه !

 تنهایی شاید یه راهه، راهیِ تا بی نهایت !

 قصّه ی همیشه تکرار، هجرتُ هجرتُ هجرت...

اما تو این راه ، که همراه جُز هجومِ خارُ خس نیست،

 کسی شاید باشه، شاید... کسی که دستاش قفس نیست !

 

 قلبِ تو قلبِ پرنده

 پوستت اما، پوستِ شیر !

 زندونِ تنُ رها کن!

 ای! پرنده! پر بگیر!

 

از ایرج جنتی عطایی

های ما اینجائیم

ای زمین، ای خائن

تو خیانتکاری

- تو خیانت کردی

من چرا اینجا هستم ؟

من چرا باید اینجا باشم ؟

وه چه دیواری دارد باغ باغچه برگ

- سبز

و نسیم

چه پیام آور تن خسته است.

ابر اینجا

ابر ما محتاج است

ابر ما محتاط است

ابر ما مصنوعی

- مصنوعی .

کاش ایکاش ابر ما مصنوعی بود .

***

چه هوایی دارد اینجا

چه هوای سردی .

من به آغوش که باید بگریزم .

پشت این دیوار آیا

چه کسی بانگ مرا می شنود ؟

- های ما اینجائیم

- های ما اینجائیم

***

ما کنار آتش خاموش مانده

قصد افروختن کبریتی را داریم

و چه دستانی در بند

و چه دستانی در خواب.

چه کسی آتش را خواهد افروخت ؟

تو بگو ای دوست

تو ؟

تو در اندیشه ی یک معجزه ای

و دریغا

معجزه روی نخواهد داد

- معجزه در خود ما خوابیده است

چه کسی آتش را خواهد افروخت ؟

من ؟

من که دستم بسته است ؟

من که پایم خسته است ؟

ما ؟

ما که دربند رسالت و تعصب هستیم ؟

چشممان پشت سر است ؟

چه هوای سردی دارد اینجا

چه کسی آتش را خواهد افروخت ؟

چه هوای سردی .

***

پدرم می گوید :

- تو اگر صبر کنی

غوره تبدیل به حلوا خواهد شد

***

من گیاهی هستم خشک

به زمینِ اینجا پابسته

ای زمین

تو خیانتکاری

من چرا اینجا هستم که نمی بارد ابر ؟

من چرا اینجا باید باشم

که نمی خندد خاک ؟

 

از ایرج جنتی عطایی

خنجر

تو اگر می دانستی

تو اگر می دانستی

که چه زخمی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از منِ خسته نمی پرسیدی

- آه ای مرد چرا تنهایی ؟

 

از ایرج جنتی عطایی