علی کنکوری
با چشای بی فروغ
میون راستُ دروغ
خودمُ گم میکنم
توی این شهر شلوغ
پچ پچ آدمکا
بس که تو هم میدوه
دیگه فریاد منُ
سایه م اَم نمی شنوه!
صدای زنجیر تو گوشم می خونه:
« -تو داری از قافله دور می مونی!
سرتُ خم کن، تا درا بشن !
تا بگی نه، پشت کنکور می مونی! »
من می خوام مثل همه، ساده زندهگی کنم!
چادر موندنمُ هر جا خواستم بزنم !
تو این دریا نمیخوام نهنگِ کوری باشم !
پشت این درهای قفل، علی کنکوری باشم !
صدای زنجیر تو گوشم می خونه:
« -تو داری از قافله دور می مونی!
سرتُ خم کن، تا درا بشن !
تا بگی نه، پشت کنکور می مونی! »
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 3:1 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|