آن شب

آن شب صدای گریه و فریاد می آمد

آن شب تو تنها مانده بودی، باد می آمد

 

آن شب صدایی شیشه ها را مضطرب می کرد

باران تندی در امیر آباد می آمد...

 

باران نه...از چشم زمین انگار سیلی که

با نعش مشتی ماهی آزاد می آمد

 

باران نه...اشک شادی اردی جهنم بود

وقتی برای زادن خرداد می آمد

 

دنیا شبیه کوسه ای مشتاق خون ات بود

در آب اگر یک قطره می افتاد،

می آمد...

 

ترسیده بودی،شعر می خواندی...زنی تنها

از فصل های سرد فرخزاد می آمد

 

جمعه تو را میزد ، صدای جیغ گنجشکی

از حوض بی نقاشی فرهاد می آمد

 

آن شب اتاقت سرخ شد، آن شب تو را بردند

آن شب تو تنها مانده بودی

باد...

 

از حامد ابراهیم پور

تگحامد ابراهیم پور، اشعار حامد ابراهیم پور، ابراهیم پور حامد، شعر مدرن، غزل حامد ابراهیم پور، حامد ابراهیمپور، شاعر حامد ابراهیم پور، شعر حامد ابراهیم پور، سپید حامد ابراهیم پور، غزلی از حامد ابراهیم پور

غریبه

سپرده بود به آوارگی عنانش را

غریبه ای که نمیگفت داستانش را

 

کلافه بود، به سیگار آخرش پک زد

وبعد خم شد و پر کرد استکانش را

 

شراب کهنه ی جوشیده در رگش جوشید

و شعله ور شد و سوزاند استخوانش را

 

-زیاده می نخوری ! شهر پاسبان دارد

-که مرده شو ببرد شهر و پاسبانش را !

 

(نگاه صاحب میخانه بی تفاوت شد

اگرچه زیر نظر داشت میهمانش را ):

 

غریبه جای رد تازیانه اش میسوخت

غریبه حال بدی داشت، شانه اش میسوخت

 

به مرغ گمشده ی پرشکسته ای میماند

که پیش چشمانش آشیانه اش میسوخت

***

به رود خشک، به سرو خمیده ای میماند

به گنگ بی خبر خواب دیده ای میماند

 

غرور زخمی را سمت ماه تف میکرد

به گرگ بسته ی دندان کشیده ای می ماند

***

دوباره دستانش را دراز کرد، نشد

تمامی شب رازونیاز کرد، نشد

 

دوباره گمشده اش را از آسمان میخواست

گلایه کرد نشد، اعتراض کرد نشد!

***

غریبه خاطره ی روشنی به یاد نداشت

میان تقویمش صفحه های شاد نداشت

 

تمام عمر درین شهر زندگی میکرد

تمام عمر به این شهر اعتماد نداشت...

***

ستاره ای شد و از دست آسمان افتاد

پرنده ای شد و گم کرد آشیانش را

 

-دوباره پرکن!

(میخانه چی نگاهش کرد)

ندید اما لبخند ناگهانش را

 

بلند شد، وسط شعر چهارپایه گذاشت

و حلقه کرد به این بیت ریسمانش را...

***

صدای راوی در پیچ داستان گم شد

کلافه تر شد ... گم کرد قهرمانش را

 

-دوباره پر کن !

نوشید...تا سحر نوشید

و نیمه کاره رها کرد داستانش را....

 

از حامد ابراهیم پور

تگحامد ابراهیم پور، اشعار حامد ابراهیم پور، ابراهیم پور حامد، شعر مدرن، غزل حامد ابراهیم پور، حامد ابراهیمپور، شاعر حامد ابراهیم پور، شعر حامد ابراهیم پور، سپید حامد ابراهیم پور، غزلی از حامد ابراهیم پور

رستگاری در سه اپیزود

اپیزود اول:

به کفش پاشنه دار سپید گارسونش

به عطر قهوه همراه بوی ادکلنش

 

نگاه کرد به گوشه کنار کافه ی پیر

شیکاگوی دهه ی بیست بود و آل کاپونش

 

کلافه بود،به فنجان خالی اش زل زد

و بی علاقه چنگال زد به ژامبونش

 

چهار انبارش توی هارلم لو رفت

در اوکلوهاما توقیف شد دو کامیونش

 

تپانچه اش را برداشت ،کافه خلوت بود

صدا نبود به جز ناله ی گرامافونش

 

صدا نبود به جز خواندن زنی در باد

میان لهجه ی دیوانه ی آکاردِئونش

 

تپانچه را از روی شقیقه اش برداشت...

اپیزود دوم:

کتاب هایش را چید توی کارتنش

نگاه کرد به گوشه کنار پانسیونش

 

کسل کننده ترین روزِ احتمالی بود:

فرانسه ی دهه ی شصت، بندر تولونش

 

نگاه کرد در آیینه : صورتش شل بود

درست چون گره بی اصول پاپیونش

 

شمرد تک تک از دست داده هایش را

نگاه کرد به سرتاسر کلکسیونش

 

دو مشت قرص به گیلاس بُردو اش حل کرد...

 

قرار بود بنوشد که بی حواسش کرد

صدای پرضربان تلویزیونش: (1)

 

آپارتمان بود و میزبانی مک لین

کنار حسرت امیدوار جک لمونش

 

نگاه کرد... .و لیوان قرص را انداخت...

اپیزود سوم:

به میز و قوطی کنسرو نیمه سرد تُنش

به جشن مورچه ها روی نان تافتنش

 

به دفتر خفه ی بی مجوزش: زل زد

به شعر_ زندگیِ زندگی خراب کُنش_

 

کلافه بود، مسیر نماز را گم کرد:

شکست لَم َیلِد و نیمه ماند لَم یکُنش ...

 

هزار و سیصد و هفتاد و هشت، تهران بود...

دوباره سردش شد، فکر خودنویسش بود

نگاه کرد به جیب لباس گرم کنش

نوشت بر همه ی شیشه ها : خداحافظ

و بعد خم شد از نرده های بالکونش

بدون توضیح از چشم آسمان افتاد...


از حامد ابراهیم پور

1_تلویزیون است دیگر!! باید به طرز بی سابقه ای کشیده خوانده شود!

با این غزل که اسم ندارد چه می کنی ؟!

از روزهای رد شده حرفی نزن ، ولی

بوی تو را گرفته سکون بدن ، ولی

 

نفرت از این دو حرف مرا داغ می کند:

این عنکبوت ماده با نام زن ، ولی

 

آسوده باش ! نفرت شاعر شکستنی ست

مثل غرور ، مثل دل گیج من ، ولی

 

باور نکردنی ست ، مرا دفن می کنی

باور نکردنی ست بدون کفن ، ولی

 

شاعر ـ که مُرده است ـ فقط شعر می شود

از آن دو تا پرنده ی در پیرهن ، ولی

 

دیوانه شو ! کتاب مرا پاره پاره کن

روی کتاب اسم مرا خط بزن ، ولی

با این غزل که اسم ندارد چه می کنی ؟ !

 

نقاش من ! برای نشستن زمین بده

مار از خودم ، تو با قلمو آستین بده

 

رنگ سیاه روی سر و صورتم بریز

خطّی بکش ، میان دو ابروم چین بده

 

یک خانه »ـ انتظار بزرگیست « پس فقط

یک مشت خاک در عوض سرزمین بده

 

حالا دو بال ـ اگر چه کمی سخت می شود ـ

یا نه ! فقط برای پریدن یقین بده !

 

از روی چشم های شما پرت می شوم

با رنگ سرخ بر ورقه نقطه چین بده...

 

مردم صدای جیغ تو را هیس، هیس، هیس !

ـ باشد ادامه می دهم ، این بار سین بده :

 

ـ سرما کشنده است ، مرا خاک کن ، برو

از روی بوم نعش مرا پاک کن ، برو !

 

در خوابهای شاعر این داستان برقص

با ضرب خنده های خودت تن تتن ، ولی


رؤیای نیمه کاره ! تو شیرین نمی شوی

من هم برای تو نشدم کوه کن ، ولی

 

آهو نه ! هی شبیه خودت عنکبوت شو !

هی تار . . . تار . . . تار به دورم بتن ، ولی

من هیچ وقت طعمه خوبی نمی شوم !

 

باور نکردنیست ! مرا دفن کرده ای

بوی تو را گرفته تمام کفن ولی . . .

 

 از حامد ابراهیم پور

تگحامد ابراهیم پور، اشعار حامد ابراهیم پور، ابراهیم پور حامد، شعر مدرن، غزل حامد ابراهیم پور، حامد ابراهیمپور، شاعر حامد ابراهیم پور، شعر حامد ابراهیم پور، سپید حامد ابراهیم پور، غزلی از حامد ابراهیم پور


آهنگ آخر


به رقص آمد سر پنجه های رنجورش

به شادمانی عادت نداشت تنبورش

 

به رقص آمد و زن روی ماسه ها رقصید

خبر رسید به عشّاق جورواجورش

 

یکی به آب زد و زیر موج ها گم شد

یکی دوید پیِ بسته­ی سیانورش!

 

یکی سیاه شد و مثل مرده ها یخ زد

و آسمان را پر کرد بوی کافورش

 

شلال گیسوی زن مثل تاک می رقصید

و زیر پیرهنش خوشه های انگورش ـ

 

که سفت می شد و در انتظار چیدن بود

نصیب مرد شد و دست های مغرورش

 

خلاصه مرد خودش را در آسمان می دید ...

خیال کرد زمین شهر واحدی شده است

خیال کرد خودش هست امپراطورش

 

خیال کرد خدای است و جنس دنیاها

به شش دقیقه عوض می شود به دستورش

 

کسی کنار هم آورد این دو را و کشید

میان تابلوی گرد مینیاتورش

 

کسی بزرگ که انگار قصد شوخی داشت ...

و بعد راوی چایی نبات را هم زد

دوباره یک پک جاندار زد به وافورش:

 

زمان گذشت و زن رغبتی نداشت به این

نهنگ پیر که افتاده بود در تورش

 

زمان گذشت و زن خواست تا خودش باشد

و رفت در پی رفتارهای پر شورش

 

سراغ خاطره های بدون تعریفش

به سوی خواسته های بدون منظورش

 

هزار شاعر خود را هزار جا کشتند

برای دیدن لبخندهای مشهورش

 

انارِ دان شده در ظرف شور لبهایش

بهشت گم شده زیر لباس گیپورش

 

خبر رسید که باز عاشق کسی شده است...

 

حیات مرد دگر رغبتی به نظم نداشت

گواه مصرع ما شعر های منثورش

 

دوباره زخمه­ی ساز و لهیب آوازش

مقام دشتستان در حصار ماهورش

 

بهای این عسل نیم خورده زهرش بود

بهای این کندو نیش های زنبورش

 

برای مردن زیباترین زمان شب بود

نهنگ زاده­ی شبهای ماه عقرب بود ....

 

خیال کرد که آقای آسمان این بار

برای خواسته ای کرده است مأمورش

 

سیاه و سرخ شد و مثل ابرها غرید

به روی دیوار افتاد برق ساطورش

 

و زن که صورتش از ترس مثل کاغذ بود

که قطره قطره­ی خون می زدند هاشورش

 

دوباره سمفونی مردگان به راه افتاد

به تک نوازی مرگ و صدای شیپورش ....

¨

نشست پیش زن ، آهنگ آخرش را ساخت

و بعد خونش پاشید روی تنبورش !

 

از حامد ابراهیم پور

تگحامد ابراهیم پور، اشعار حامد ابراهیم پور، ابراهیم پور حامد، شعر مدرن، غزل حامد ابراهیم پور، حامد ابراهیمپور، شاعر حامد ابراهیم پور، شعر حامد ابراهیم پور، سپید حامد ابراهیم پور، غزلی از حامد ابراهیم پور

دیوانه

کاری نمی شود کرد

کاری نمی شود کرد

شاید بهتر بود

سایه ی دستهایت را قرض می گرفتم

تا شبها

از تاریکی ترسم نگیرد

امّا

کاری نمی شود کرد

سرم درد دارد

سینه ام درد دارد

سایه ام درد دارد

تو را ترک کرده ام

ترک کردن همیشه درد دارد

بگذار

دلم را دور بیندازم

بوی عشق تو را می دهد !

¨

حاجیه خانم را

به اتاق راه نداده ام

در اتاق های پایین

خانه تکانی می کند

می گویند

در خانه تکانی باید

بعضی چیز ها را دور انداخت

من می خواهم امروز

بسیاری چیز ها را دور بیندازم

این کتاب نه !

این دستکش های سپید هم نه !

ـ آخرین روز آنها را جا گذاشتی ـ

امّا بگذار

دستهایم را دور بیندازم

بوی سینه های تو را می دهند !

¨

ادامه شعر در ادامه مطلب

ادامه نوشته

مرا ببخش عزیزم

مرا ببخش عزیزم اگر که بد بودم

در آسمان کس دیگری رصد بودم

 

تو سیندرلا خوشبخت می شود بودی

کلاغ قصه به مقصد نمی رسد بودم

 

تو ماه بودی و من رودخانه ای تاریک

که در خیالِ خودم غرق جزر و مد بودم ...

 

مرا ببخش عزیزم، مرا ببخش ولی ـ

اگرچه ظاهر یک داستان فراهم بود

کتاب کوچک ما فصل آخرش کم بود

تو شاد زاده شدی ، تا سپید بخت شوی

سیاه زاده شدم ، نام کوچکم غم بود

بهار یخ زده ­مان رنگ صد زمستان داشت

بهشت گم شده یک کوچه از جهنم بود

به روی شاخه نشستیم و آذرخش زمان

برای سوختن لانه مان مصمم بود

همیشه کینه ی پروردگار با ابلیس

وبال گردن فرزند های آدم بود

مرا ببخش ، در آغوش کوچکت مُردن

شبیه مرگ بزرگی که دوست دارم بود

مرا ببخش عزیزم ، مرا ببخش ولی ـ

 

گناه کوچکِ آموزگار عالم بود

اگر بزرگ نبودم ، اگر که بد بودم

 

که زندگی کردن را درست یاد نداد

به من که مردن را بیشتر بلد بودم !

 

از حامد ابراهیم پور

تگحامد ابراهیم پور، اشعار حامد ابراهیم پور، ابراهیم پور حامد، شعر مدرن، غزل حامد ابراهیم پور، حامد ابراهیمپور، شاعر حامد ابراهیم پور، شعر حامد ابراهیم پور، سپید حامد ابراهیم پور، غزلی از حامد ابراهیم پور

رادیو

یک)

اخبار چند حادثه از موج رادیو

آتشفشان هند ، زمین لرزه ی پرو

 

دیروز سرنگون شده از ریل یک قطار

دیشب سقوط کرده ته درّه یک رنو !

 

هر صبح : منفجر شدن بمب در عراق

هر شام : منتشر شدن مرگ در توگو !

 

مرگ سه دوره گرد پی سردی هوا

قتل دو پیرمرد برای نود پزو . . .

 

خاموش می کنی و زبان در می آوری

اصرار می کنی بنشینم کنار تو

 

خود را کنار می کشم و سرخ می شوم

آرام می زنی درِ گوشم که خر نشو . . .

 

دو )

جشن عروسی است ، کنارم نشسته ای

بر صندلی راحتیِ روی تابلو

 

من را شبیه میوه ی گندیده دیده ای

من را شبیه پاکتِ خالی ماربرو

 

دست مرا گرفته ای و ناز می کنی

به مردهای چشم چران پیاده رو

 

گفتی که عاشقانه به من فکر می کنی

این بار نیز راست نگفتی پینوکیو !

 

سه )

تعقیب چند عامل توزیع آبجو

افزایش جهانی ین ، کاهش یورو . . .

 

با خشم هدیه های مرا پاره می کنی

یک جلد از هگل ، دو سه جلد ازمیشل فوکو !

 

نشنیده حرفهای مرا قطع می کنی

هی داد می کشم سر گوشی : الو . . . الو !

 

بی اختیار پنجه­ی من پیش می رود

تا ماشه­ی تفنگ پدر ، گوشه ی کشو

 

درب اتاق خواب تو را قفل می کنم

هی التماس می کنی از نو : نیا جلو !

 

به خاطرات کوچکمان فکر می کنم

شلیک می کنم طرف تو : کیو ! کیو !

 

آخر )

پاشیده است مغز دو تا نعش در اتاق

برنامه های ویژه ی تحویل سال نو !

 

دنیا همیشه منتظر ما نمی شود

دنیا عبور می کند از پیچ رادیو ...

 

از حامد ابراهیم پور

تگحامد ابراهیم پور، اشعار حامد ابراهیم پور، ابراهیم پور حامد، شعر مدرن، غزل حامد ابراهیم پور، حامد ابراهیمپور، شاعر حامد ابراهیم پور، شعر حامد ابراهیم پور، سپید حامد ابراهیم پور، غزلی از حامد ابراهیم پور

من و تمامی این خاطرات رنگ پریده...

دلم، تنم، وطنم زخمی است... وصله ی تن باش

خزان گرفته شکوه مرا شکوفه ی من باش

 

بیا دوباره به دیدار شعرهای مریضم

خزان گرفته بهار مرا ببخش عزیزم

 

مرا ببخش اگر پنجه های گرگ ندارم

برای بردن تو نقشه ای بزرگ ندارم

 

بخند ! پاسخ این اشکهای یخ زده خنده ست

مرا ببخش اگر شعرهام خسته کننده ست...

¨

بگو بیایم هر گوشه ی جهان که بگویی

که پر بگیرم هر سمت آسمان که بگویی

 

قرار اولمان هرکجا که دار نباشد

به دور سینه یمان سیم خاردار نباشد

 

توجهی به شب و حلقه ی طناب نکردن

قرار بعدی مان مرگ را حساب نکردن

 

بدون بال در این آسمان پرنده بمانیم

قرار بعدیمان لج کنیم، زنده بمانیم

 

اگر چه بر تنمان رد پای قرمز جنگ است

به مرگ فکر نکن، زندگی هنوز قشنگ است...

¨

شبانه از دهن گربه ی سیاه پریدن

دو تا پلنگ شدن، سمت قرص ماه پریدن

 

دو تا پلنگ، نه! مثل دو تا عقاب، دو ماهی

دو تا ستاره ی افتاده از دهان سیاهی

 

دوتا پرنده ی بی سرزمین، دو اشک چکیده

دو تا ستاره ی دنباله دار رنگ پریده...

 

قرار بعدی مان کشف رنج های دنیرو

و قهوه خوردن در ساحل ریو دو ژانیرو


ادامه شعر در ادامه مطلب

ادامه نوشته

بس است مارکوپولو !

مونیخ ، ونیز ، کراچی ، دوشنبه ، دهلیِ نو

غــــــــروب ابری پاریس ، متروی توکیــــــــو

 

فقط خودش باشد ، اهل هر کجایی شد

چــه فرق دارد برلین ، دمشق یا ورشو ؟

 

چه فرق می کند اصلا چه رنگ می پوشد

چــــه فرق دارد با ساری است یا کیمـونـو

 

قدم قدم دنیا را پیاده طـــی کردی

به این امید که یک روز نیم دیگرِ تو

 

تــو را بیابد و یک پازل دقیق شوید

و آسمان را خورشید پر کند از نو...

 

قرارتان دور از چشم گزمه های سویل

و پنـــج عصـــــــر سر قتلـــگاهِ فدریکو

 

قرارتان باشد باز هـــم بِکِت خواندن

و قهوه خوردن در نیم روز کافه گودو

 

دوباره زمزمـه ی بازگشت آلمودوار

چهارصد ضربه روی سینه­ی تروفو

 

قرارتان همـــــه ی عمر سینما رفتن :

بوگارت ، برتون ، ردفورد ، مرلین مونرو

 

قرارتان همه ی روز سینما ماندن :

ریو براوو ، عصر جدید ، سـرپیـــکو

 

تمام شب سیگار و کتـــاب ، همراه

صدای ناظری از چشم روشن رادیو

 

تهوعی ابدی در دل سیمون دوبُوار

شکوه لذت در اعتراف های روسو

 

و حفظ کردن یک شعر ، بعدِ هر بوسه

چــــه فرق دارد اول قصیده یا هایکو ؟

 

چقدر زندگـی عاشقانه ای دارید !

تمام عمر فقط رقص باشد و پیانو

 

چه قدر زندگیِ .... بعد می پری از خواب !

تویی و پاکت خالــی و شیشه های ولو ...

 

تو هیچ وقت به شیرین نمی رسی مجنون !

تو هیچ وقت به لیلـــی نمی رســی رومئو !

 

برای داشتنش شهر ، شهر جنگیدی

تمــــــام عمرت بیــروت ، بصره و کوزُوو

 

دلت گرفته ازین قصه های عامه پسند

تمــــام دنیا سگ دانـــــیِ تارانتیـــــــنو

 

و آخرین سفرت هجو زندگــی باشد :

غروبِ مرده ی پاریس ، آخرین تانگو ...

¨

وجب ، وجب دنیــــــا را پیاده طـــی کردی

قدم ، قدم دنیا را ... بس است مارکوپولو !

 

از حامد ابراهیم پور

تگحامد ابراهیم پور، اشعار حامد ابراهیم پور، ابراهیم پور حامد، شعر مدرن، غزل حامد ابراهیم پور، حامد ابراهیمپور، شاعر حامد ابراهیم پور، شعر حامد ابراهیم پور، سپید حامد ابراهیم پور، غزلی از حامد ابراهیم پور

مرگ

  

روا نبود که آن گونه ناگوار بمیرد

پرنده ای که نمی خواست در بهار بمیرد

 

دلش نخواست که مانند بچه آهُوی ترسو

نصیب گرگ شود ، موقع فرار بمیرد

 

اسیرعشق شود ، مثل پیرمردِ زمستان

برای آمدن خانم بهار بمیرد ...

 

اگر بنا به سقوط است ، با شکوه بیفتد

اگر قرار به مرگ است ، با وقار بمیرد

 

عقاب باشد و از شانه های کوه بیفتد

پلنگ باشد و در موقع شکار بمیرد

 

خبر نداشت به دستور روزگار قرار است

به دست حادثه ای دور از انتظار بمیرد

 

چه قدر رستم در چاه نارفیق بیفتد

چه قدر قیصر در واگن قطار بمیرد ....

 

از حامد ابراهیم پور

تگحامد ابراهیم پور، اشعار حامد ابراهیم پور، ابراهیم پور حامد، شعر مدرن، غزل حامد ابراهیم پور، حامد ابراهیمپور، شاعر حامد ابراهیم پور، شعر حامد ابراهیم پور، سپید حامد ابراهیم پور، غزلی از حامد ابراهیم پور

سرنوشت


 اسیر عشق شدن ، نقش روی آب شدن

اسیر مرگ ، معمّای بی جواب شدن

 

و فکر کرد به تقدیر بهتری ، مثلاً :

برای خودکشی شاعری طناب شدن

 

و یا توسط این بیت های بازیگوش

برای گفتن یک شعر انتخاب شدن

 

غزل سرودن و در گوش آسمان خواندن

غزل سرودن و با عشق بی حساب شدن

 

و سرنوشت بدی داشتن ، چه می دانم

برای کشتن یک شورشی خشاب شدن

 

خبر نداشت که پایان سرنوشتش بود

گدای پیر خیابان انقلاب شدن !

¨

غزل شکسته رها شد ، دو رکعتی مانده

به عاشقانه ترین شعر این کتاب شدن

 

برای کفر پی یک بهانه می گردم

دعا نمی کنم از ترس مستجاب شدن !

 

از حامد ابراهیم پور

تگحامد ابراهیم پور، اشعار حامد ابراهیم پور، ابراهیم پور حامد، شعر مدرن، غزل حامد ابراهیم پور، حامد ابراهیمپور، شاعر حامد ابراهیم پور، شعر حامد ابراهیم پور، سپید حامد ابراهیم پور، غزلی از حامد ابراهیم پور

قصّه جدید

خانم ! اجازه هست که در قصّه ای جدید

تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟ !

 

آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی

مانند آرزوی خرید لباس عید

 

آخر تو . . . بگذریم ، چه تغییر می کند ؟

اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید

 

آنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای تو

بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید

 

هی نبض دستهای من آنروز می نشست

هی پلک چشمهای من آنروز می پرید

 

یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض

پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید

 

یادم نرفته است که لبهای قرمزت

خون

چکّه

چکّه

چکّه

شد از چاقویم چکید !

 

من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام

در گوشه ی حیاط کنار درخت بید

 

من فکر می کنم که شبی سبز می شود

از خون چشم های سیاهت زنی جدید !

¨

آ‌ب و گلاب ، دسته گل صورتی و سرخ

امروز هم سلام !  زن لاغر سپید !

 

آیا اجازه هست در این قصّه ی جدید

تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟

 

از حامد ابراهیم پور

تگحامد ابراهیم پور، اشعار حامد ابراهیم پور، ابراهیم پور حامد، شعر مدرن، غزل حامد ابراهیم پور، حامد ابراهیمپور، شاعر حامد ابراهیم پور، شعر حامد ابراهیم پور، سپید حامد ابراهیم پور، غزلی از حامد ابراهیم پور

نمیتوانی اما به خود دروغ بگویی

تو میتوانی شوق سفر نداشته باشی

دوباره حوصله ی دردسر نداشته باشی

 

تو میتوانی میل سفر اگر که بیاید

به آسمان بزنی، همسفر نداشته باشی

 

و یا عجیب تر از این، تو میتوانی حتی

به آسمان بپری، بال و پر نداشته باشی

 

تو میتوانی یک کوچه ی غریب بمانی

که در تمامی شب رهگذر نداشته باشی

 

تو میتوانی هرسو که خواستی بگریزی

و یک قدم طرف خانه بر نداشته باشی

 

نمیتوانی هرجا که خواستی بگریزی

دعای خیر مرا پشت سر نداشته باشی

 

نمیتوانی اما به خود دروغ بگویی

نمیتوانی از من خبر نداشته باشی...

 

از حامد ابراهیم پور

تگحامد ابراهیم پور، اشعار حامد ابراهیم پور، ابراهیم پور حامد، شعر مدرن، غزل حامد ابراهیم پور، حامد ابراهیمپور، شاعر حامد ابراهیم پور، شعر حامد ابراهیم پور، سپید حامد ابراهیم پور، غزلی از حامد ابراهیم پور

بی دلیل ....

 به هزار دلیل دوستت دارم

 آخرینش می‏تواند

 کیف کوچکت باشد

 بازشده در جوی آب

 یا وقتی که

 گرفته بودی پیشانی‏ات را

 لبخند می‏زدی...

  آخرینش می‏تواند

  اولین بوسه‏ یمان باشد

  در آسانسور دانشگاه

  یا همین تخمه شکستن یواشکی

  توی سینما.

 به هزار دلیل دوستت دارم

 آخرینش می‏تواند

  دست‏هایت باشد

 روی صورت من

 تا خدا و ابلیس

  اشک‌هایم را نبینند

 

 یا روزی که

 در میدان ولی عصر

 زمزمه کردی در گوشم:

 قرار نیست هیچ‏کس بیاید...

 

 به هزار دلیل دوستت دارم

 آخرینش می‏تواند

 سرفه نکردنت باشد

 روی سیگارهای من

 می‏تواند

 ناشیانه آشپزی کردنت باشد

 ناشیانه عشق‏بازی کردنت...

 به هزار دلیل دوستت دارم

 آخرینش می‏تواند

  لنگه کفش خونی‏ات باشد

  روی پیاده‏رو

 وقتی تن ات را

  روی دست می‏بردند.

 

 می‏تواند حسرت گیسوانت باشد

 برای بوسیدن آفتاب

 وقتی با روسری خاکت کردند...

 

از حامد ابراهیم پور

پ.ن: چقدر درد داره این شعر...

تگحامد ابراهیم پور، اشعار حامد ابراهیم پور، ابراهیم پور حامد، شعر مدرن، غزل حامد ابراهیم پور، حامد ابراهیمپور، شاعر حامد ابراهیم پور، شعر حامد ابراهیم پور، سپید حامد ابراهیم پور، غزلی از حامد ابراهیم پور