زمین

زمين سبز تن سپرده است

به هر آن چه زرد است،

خرمن، مزارع، برگ ها، گندم،

اما آنگاه كه پاييز قد مي افرازد

با بيرق عظيم خود

تو را مي بينم،

براي من موي توست كه بافه هاي گندم را

از هم جدا مي كند.

 

تنديس ها را مي بينم

از تكه سنگ هاي باستاني،

دست بر تنشان مي زنم

تن تو پاسخم مي گويد

انگشتانم، به ناگاه، لرزان،

حلاوت گرم تو را احساس مي كنند.

از ميان قهرمانان

با آرايه ئي از خاك و گرد

مي گذرم،

كيست پشت سر آن ها

با گام هاي نرم و نازك

تو نيستي؟

ديروز ، زماني كه درخت كوتاه كهنسال را

از ريشه مي كندند،

تو را ديدم که از ميان

ريشه هاي تشنه

و آزرده

در من مي نگري.

 

و زماني كه خواب سر مي رسد

براي ربودن و بردن من

به دنياي پر سكوتم

توفاني سفيد برمي خيزد

با انبوهي از برگ ها به دامن

كه خواب مرا بشكند،

برگ ها چون چاقويي بر تنم فرود مي آيند

و خونم را مي ريزند.

 

و هر زخمي

شكل دهان تو را دارد.

 

از پابلو نرودا

ترجمه احمد پوری

من سکوت می خواهم

اکنون آنان مرا آسوده می گذارند.

اکنون آنان به غیبتِ من خو می کنند.

می خواهم چشمانم را ببندم.

تنها پنج چیز آرزو می کنم؛

پنج معیار گزیده.

 

نخست عشقِ جاودانه.

دوم دیدار پاییز.

 

نمی توانم به بودن ادامه دهم ،

بی برگ هایی که می رقصند و

برخاک فرو می افتند.

سوم زمستان پرهیبت

 

بارانی که دوست می داشتم،

نوازشِ آتش،

در سرمای خشن.

 

چهارم، تابستان

که چون هندوانه ای فربه است.

 

و پنجم، چشمان تو

ماتیلدا !

عشق گرانمایه ی من

بدون چشمانت نخواهم خُفت.

جز در نگاهت، وجود نخواهم داشت.

به خاطرِ تو در بهار دست می بَرَم

تا با چشمانت در پیِ من آیی.

 

دوستان!

تمامی آرزوی من همین است.

کمی بیش از هیچ، نزدیک به همه چیز.

اکنون اگر بخواهند، می توانند بروند.

من چندان زیسته ام که آنان

روزی به ناگزیر

باید فراموشم کنند.

ونامم را از روی تخته سیاه پاک کنند.

قلبم از پای نیفتادنی بود.

اما به خاطر آن که خواهان خاموشی ام

هرگز میندیشید که می خواهم بمیرم.

خلاف این درست است

می خواهم زندگی کنم.

باشم،

و به بودن ادامه دهم.

 

اما من نخواهم بود، اگر در درون من

دانه از جوانه زدن باز ایستد.

نخست جوانه ها که،

که از زمین سر بیرون می کنند

تا به روشنایی دست یابند.

 

مگر نه اینکه زمین مادر، تاریک است؟

و ژرف، در اندرونم،

من تاریکم؟

 

من آن چاهم که در آب آن

شب، ستاره هایش را به جای می گذارد

و تک و تنها

از میان کشتزاران، راه خود را دنبال می گیرد.

 

به خاطر این همه زیستن است

که می خواهم این همه زندگی کنم.

 

هرگز صدای خود را بدین روشنی نیافته ام

هرگز چنین،

از بوسه ها غنی نبوده ام.

اکنون به سان همیشه، زود است

روشنایی گریزان،

به فوجِ زنبوران مهاجر ماننده است.

مرا با روز تنها بگذارید

من رخصت زادن می خواهم.

 

از پابلو نرودا

ترجمه ع.طالع و نیاز یعقوبشاهی

پ.ن: نسخه دیگری از این شعر در اینترنت دیده ام که تا 95% با این ترجمه تطابق دارد !! کسی می داند اصل ترجمه کدام است و کدامیک زحمت ویرایش پنج درصدی ! را متقبل شده اند !؟

رنجش

تو را رنجانده ام عزیزم

روح تورا از هم دریده ام.

 

مرا درک کن.

همه می دانند من که هستم،

اما این «من»

برای تو مردی است

سوای مردها.

 

در تو من، افتان و خیزان می روم

می افتم و سر تاپا شعله بر می خیزیم.

تو حق داری

مرا ناتوان ببینی.

 

و دست ظریف تو

ساخته از نان و گیتار

باید بر سینه ام آرام گیرد

زمانی که راهی ِ نَبردَم.

 

به این سبب است که در تو سنگی سخت می جویم.

دستان سختم را در خون تو فرو می کنم

تا سختی تو را بیابم،

ژرفایی را که نیازمند آنم،

و اگر تنها

خنده ی بلورین تو را بیابم،

اگر چیزی نباشد

پای بر روی آن سفت می کنم

محبوب من، بپذیر

اندوه مرا و خشم مرا،

دستان دشمن خوی مرا

که تو را اندکی نابود می کنند

تا شاید دگر بار برخیزی از خاک

 

همسو با نبرد های من.

 

از پابلو نرودا

ترجمه احمد پوری

هوا را از من بگیر خنده‌ات را نه !

هوا را از من بگیر خنده‌ات را نه !

نان را از من بگیر، اگر می‌خواهی

هوا را از من بگیر، اما

خنده‌ات را نه

 

گل سرخ را از من بگیر

سوسنی را که می‌کاری

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز می‌کند

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می‌زاید

ادامه شعر در ادامه مطلب

ادامه نوشته

دور نشو

دور نشو
حتی برای یک روز 
زیرا كه
زیرا كه 
چگونه بگویم
یک روز زمانی طولانی است 
برای انتظار من 
چونان انتظار در ایستگاهی خالی 
در حالی كه قطارها در جایی دیگر به خواب رفته اند !

تركم نكن 
حتی برای ساعتی 
چرا كه قطره های كوچک دلتنگی
به سوی هم خواهند دوید 
و دود 
به جستجوی آشیانه ای 
در اندرون من انباشته می شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد

آه! 
خدا نكند كه رد پایت بر ساحل محو شود 
و پلكانت در خلا پرپر زنند
حتی ثانیه ای تركم نكن، دلبندترین
چرا كه همان دم 
آنقدر دور می شوی 
كه آواره جهان شوم، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهی آمد 
یا اینكه رهایم می كنی 
تا بمیرم

از پابلو نرودا