زمين سبز تن سپرده است

به هر آن چه زرد است،

خرمن، مزارع، برگ ها، گندم،

اما آنگاه كه پاييز قد مي افرازد

با بيرق عظيم خود

تو را مي بينم،

براي من موي توست كه بافه هاي گندم را

از هم جدا مي كند.

 

تنديس ها را مي بينم

از تكه سنگ هاي باستاني،

دست بر تنشان مي زنم

تن تو پاسخم مي گويد

انگشتانم، به ناگاه، لرزان،

حلاوت گرم تو را احساس مي كنند.

از ميان قهرمانان

با آرايه ئي از خاك و گرد

مي گذرم،

كيست پشت سر آن ها

با گام هاي نرم و نازك

تو نيستي؟

ديروز ، زماني كه درخت كوتاه كهنسال را

از ريشه مي كندند،

تو را ديدم که از ميان

ريشه هاي تشنه

و آزرده

در من مي نگري.

 

و زماني كه خواب سر مي رسد

براي ربودن و بردن من

به دنياي پر سكوتم

توفاني سفيد برمي خيزد

با انبوهي از برگ ها به دامن

كه خواب مرا بشكند،

برگ ها چون چاقويي بر تنم فرود مي آيند

و خونم را مي ريزند.

 

و هر زخمي

شكل دهان تو را دارد.

 

از پابلو نرودا

ترجمه احمد پوری