غنای غم

از غم جدا مشو که غنا می دهد به دل

اما چه غم غمی که خدا می دهد به دل

 

گریان فرشته ایست که در سینه های تنگ

از اشک چشم نشو و نما می دهد به دل

 

تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن

غم می رسد به وقت و وفا می دهد به دل

 

دل پیشواز ناله رود ارغنون نواز

نازم غمی که ساز و نوا می دهد به دل

 

این غم غبار یار و خود از ابر این غبار

سر می کشد چو ماه و صلا می دهد به دل

 

ای اشک شوق آینه ام پاک کن ولی

زنگ غمم مبر که صفا می دهد به دل

 

غم صیقل خداست خدا یا ز مامگیر

این جوهر جلی که جلا می دهد به دل

 

قانع به استخوانم و از سایه تاجبخش

با همتی که بال هما می دهد به دل

 

تسلیم با قضا و قدر باش شهریار

وز غم جزع مکن که جزا می دهد به دل


از شهریار

نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی

نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی

گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی

 

شرمسار توام ای دیده ازین گریه‌ی خونین

که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی

 

ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد

وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی

 

وای از دست تو ای شیوه‌ی عاشق‌کش جانان

که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی

 

مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل

که تو در حلقه‌ی زنجیر جنون گیر نکردی

 

عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت

برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی

 

خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور

الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی

 

چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری

که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی

 

شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق

به خدا ملک دلی‌نیست که تسخیر نکردی

 

از شهریار

تو بمان و دگران وای به حال دگران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

 

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

 

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

 

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم

محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

 

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند

که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران

 

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

 

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود

لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

 

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا

ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

 

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

 

شهریارا غم آوارگی و دربدری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

 

از شهریار

چو بستی در بروی من

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

 

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

 

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر

من اینها هر دو با آئینه‌ی دل روبرو کردم

 

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

 

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

 

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

 

ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها

که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

 

از شهریار

پ.ن: سالار عقیلی این غزل را به زیبایی خوانده است...

انتحار تدریجی

خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست

به زندگانی من فرصت جوانی نیست

 

من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار

خدای شکر که این عمر جاودانی نیست

 

همه بگریه ابر سیه گشودم چشم

دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست

 

به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم

دریغ و درد که این انتحار آنی نیست

 

نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس

به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست

 

ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند

به جان خواجه که این شیوه شبانی نیست

 

ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس

که از خزان گلشن شور نغمه خوانی نیست

از شهریار

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم

خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم

 

آن‌که می‌خواست برویم در دولت بگشاید

با که گویم که در خانه به رویش نگشودم

 

آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت

من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم

 

آنکه می‌خواست غبار غمم از دل بزداید

آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم

 

یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا

که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم

 

ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را

گو به سر می‌رود از آتش هجران تو دودم

 

جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس

این شد ای مایه‌ی امید ز سودای تو سودم

 

به غزل رام توان کرد غزالان رمیده

شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم

 

از شهریار

حالا چرا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا 
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

 

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی 
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست 
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم 
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

 

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار 
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود 
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

 

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت 
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند 
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

 

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین 
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

 

شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر 
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا

 

از شهریار

با شهریار

دل و جانی که دربردم من از ترکان قفقازی

به شوخی می‌برند از من سیه چشمان شیرازی

 

من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم

تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی

 

بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم

که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی

 

ز آه همدمان باری کدورتها پدید آید

بیا تا هر دو با آیینه بگذاریم غمازی

 

غبار فتنه گو برخیز از آن سرچشمه‌ی طبعی

که چون چشم غزالان داند افسون غزل سازی

 

به ملک ری که فرساید روان فخررازیها

چه انصافی رود با ما که نه فخریم و نه رازی

 

عروس طبع را گفتم که سعدی پرده افرازد

تو از هر در که بازآیی بدین شوخی و طنازی

 

هر آنکو سرکشی داند مبادش سروری ای گل

که سرو راستین دیدم سزاوار سرافرازی

 

گر از من زشتی بینی به زیبائی خود بگذر

تو زلف از هم گشائی به که ابرو در هم اندازی

 

به شعر شهریار آن به که اشک شوق بفشانند

طربناکان تبریزی و شنگولان شیرازی

 

از شهریار