بارانی
به اینجا که رسیدی
آینه ها به تو پشت می کنند
به هم می خورد آرایش گام هایت
برمی گردی
چیزی از قدم هایت به یاد زمین نمانده است
به کوله پشتی ات دست می بری
جز مشتی خاکستر به چنگ نمی آوری
جایی پا گذاشته ای
که به جای نام
داغ بر پیشانی کودکان می گذارند
تنها منم
که داغ کودکی ام را به دلم گذاشته اند.
تگ: بهزاد زرین پور، شعر بهزاد زرین پور، شعر زرین پور، شعری از بهزاد زرین پور، شعری از زرین پور، زرین پور بهزاد