یک مکالمه ی کوتاه

- سلام علیکم

- علیک السلام

چه می خواستی ؟

- هیچ، هیچ

فقط می خواستم حالتان را بپرسم.

 

از عمران صلاحی

جدول

یک نفر در میان آتش و دود

جدول روزنامه حل می کرد

 

از عمران صلاحی

در یک هوای سرد

در یک هوای سردِ پس از باران

مردی رمیده بخت

با سرفه های سخت

دیدم که پهن می کرد

عریانی خودش را

روی طناب رخت

 

از عمران صلاحی

گرسنه

پیرمردی گرسنه و بیمار

گوشه‌ی قهوه خانه ای می خفت

رادیو باز بود و گوینده

از مضرات پرخوری می گفت

 

از عمران صلاحی

مستی و راستی

شاپور خان می گوید

- وقتی که مست مستم

- تازه

یک آدم معمولی هستم

 

از عمران صلاحی

سه صحنه

1

نوشته بود سر کوه: زنده باد فلان

2

نشست برف و حجابی کشید بر سر کوه

3

غریو مردم ده : زنده باد برف !

 

از عمران صلاحی

عیادت

شعری نوستالژیک از مرحوم عمران صلاحی، طنزپرداز مهربانی که اشعار ظریفی نیز می سرود، به یاد روزهای شیرین دانشکده...

 

مرگ، از پنجره ی بسته به من مي نگرد

زندگي از دم در

قصد رفتن دارد

 

روحم از سقف گذر خواهد كرد

در شبي تيره و سرد

تخت حس خواهد كرد

كه سبك تر شده است

 

در تنم خرچنگي ست

كه مرا مي كاود

خوب مي دانم من

كه تهي خواهم شد

و فرو خواهم ريخت

 

توده ي زشت كريهي شده ام

بچه هايم از من مي ترسند

آشنايانم نيز

به ملاقات پرستار جوان می آیند.