شعری نوستالژیک از مرحوم عمران صلاحی، طنزپرداز مهربانی که اشعار ظریفی نیز می سرود، به یاد روزهای شیرین دانشکده...

 

مرگ، از پنجره ی بسته به من مي نگرد

زندگي از دم در

قصد رفتن دارد

 

روحم از سقف گذر خواهد كرد

در شبي تيره و سرد

تخت حس خواهد كرد

كه سبك تر شده است

 

در تنم خرچنگي ست

كه مرا مي كاود

خوب مي دانم من

كه تهي خواهم شد

و فرو خواهم ريخت

 

توده ي زشت كريهي شده ام

بچه هايم از من مي ترسند

آشنايانم نيز

به ملاقات پرستار جوان می آیند.