عیادت
شعری نوستالژیک از مرحوم عمران صلاحی، طنزپرداز مهربانی که اشعار ظریفی نیز می سرود، به یاد روزهای شیرین دانشکده...
مرگ، از پنجره ی بسته به من مي نگرد
زندگي از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
در شبي تيره و سرد
تخت حس خواهد كرد
كه سبك تر شده است
در تنم خرچنگي ست
كه مرا مي كاود
خوب مي دانم من
كه تهي خواهم شد
و فرو خواهم ريخت
توده ي زشت كريهي شده ام
بچه هايم از من مي ترسند
آشنايانم نيز
به ملاقات پرستار جوان می آیند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۰ ساعت 16:39 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|