این روزها حال مرا دنیا نمی فهمد

این روزها حال مرا دنیا نمی فهمد

اینجا چه رنجی می کشم، بابا نمی فهمد

 

استاد هم از من نپرسید چیست درد تو

هی می زنم در درس او درجا نمی فهمد

 

عاشق شدم غمگینم و درسم نمی آید

حتی یکی از هم اتاقی ها نمی فهمد

 

می بینمش، حول می شوم، قرمز شده رویم

می لرزد این دل، دست، لب، سر، پا، نمی فهمد

 

هی می زنم توی سرش که عاشقش هستم

خیلی دلش می خواهد او، اما نمی فهمد

 

هی بیست می گیرد، شده دانشجوی ممتاز

اما همین که می رسد به ما، نمی فهمد

 

تقصیر او که نیست، من دیوانه اش هستم

عاشق نبوده، غصه ی من را نمی فهمد

 

در هشت ترم، لیسانس می گیرد و خواهد رفت

من می شوم ده ترمه و تنها نمی فهمد

 

از علی شیشه گر

پ.ن: وبلاگ شاعر

دير آمدي

دير آمدي، يك قلب پراحساس فاسد شد

اين روزها هرچيز وقت انقضا دارد

محتاج يك آدم كه باشي زود مي فهمي

شهرت به تعداد اهالي اش گدا دارد

 

كي گفته كه چاقو فقط سوغات زنجان است؟!

وقتي كسي كه ادعاي دوستي كرده

تا از كنارم رد شده فوراً براي من

از پشت هر لبخند خود سوغات آورده

 

اين زخم ها چيز مهمي نيست، راحت باش

جدي نگير تلخي پشت حرفهايم را

اين غر زدن ها را ببخش از روي بيكاريست

تو رفتي و من ماندم و اين بي قراري ها

 

بيچاره ساز من كه تقصيري نداشت اما

هي چوب احساسات پر سوز مرا مي خورد

هرشب به دست من به يادت هتك حرمت شد

من را از امروزم به ديروزت سفر مي برد

 

اين چارپاره مي توانست يك غزل باشد

يك پست مدرن ايده آل غيرتكراري

شعري كه مهدي موسوي هم كف كند از آن

تنها اگر مي شد بگويي دوستم داري

 

از علی شیشه گر

این بار که دیدمت

این بار که دیدمت

می خواهم لبهایت ارث پدری ام باشد

و شش دانگ حواسم را بزنم پشت قباله ات

که ما داغ بشویم

و خدا هم طبق معمول غضبش بگیرد و سنگمان کند !

من لات می شوم

چیزی هم که زیاد است بت شکن !

بیا بگیر

قلبم مال تو

دارند می آیند

می خواهم «تکه بزرگه ام» ، گوشم نباشد !

 

از علی شیشه گر

فرقی نخواهد کرد وقتی بی اثر باشی

در سردخانه یا که دانشگاه استنفورد

فرقی نخواهد کرد وقتی بی اثر باشی

یک نور کوتاهی که محکومی به خاموشی

وقتی پذیرفتی که باید بی خطر باشی

صدچاه آب و کاه بی اندازه کافی نیست

تا راحت از خود بگذری و مثل خر باشی

 

برگرد پشتت را ببین، این جاده متروک است

می آمدی با شوق اما رد پایی نیست

تنها صدا می ماند اینجا، توی این جاده

فریاد گاهی می زدی، اما صدایی نیست

توی خودت هی گیر می کردی و خواهی کرد

در عمق پوچ باتلاقت انتهایی نیست

 

توی دفاع با تاکتیک دست روی دست

آلوده شد دستت به خون آرزوهایم

با چشم های بسته تا اوج خودت رفتی

من ماندم و اوج سیاهی های دنیایم

ماندی کنارم مدتی با درد خوابیدی

حالا برو بگذار با این درد تنهایم

 

دیگر به این آیینه هم هیچ اعتمادی نیست

وقتی که حتی از خودم هم پشت پا خوردم

از من فراری شد من و توی دعا گم شد

کافر شدم از بس که به پست خدا خوردم

من را ببخش ای مرد خوب آرزوهایم

من قد کشیدم بس که هی خون تورا خوردم

 

این زوزه هایم را نبین لبریز فریادم

شاید که می ترسم و شاید عشق لالم کرد

با ضجه های مادرم از مرگ برگشتم

ساکت شدم با بغض شیرش را حلالم کرد

لعنت به آن روزی که دنیا آمدم با زور

لعنت به آن جبری که از من بی خیالم کرد

 

از علی شیشه گر

هنوز

دراز می شوم

در امتداد این جاده

و به موازات مرگ خمیازه میکشم

لای دندان هایم گیر کرده

لاشه ی آخرین بار

و هنوز زبانم را بازی میدهد

من فاسد شده ام

و لابه لای خاطرات نمک سود

چیزی شبیه دیروز را گم کرده ام

هزار بار آب کشیدمت

هنوز بوی هنوز می دهی

 

از علی شیشه گر

با علی شیشه گر

می ترسم، از این روزها، از حس ترسیدن

خود را درون آینه با شکل تو دیدن

 

از سایه های شهر که دنبال من هستن

راه مرا حتی درون تخت من بستن

 

در خواب هایم خواب می بینم که بیدارم

گم می شوم در ذهن خود حس بدی دارم

 

با روزها با زنگ ساعت دشمنی دارم

از خواب می ترسم پر از تایید و انکارم

 

هر لحظه از این روزها را حفظم انگاری

لعنت به نقش اول این فیلم تکراری

 

لعنت به من لعنت به هرچیزی که می خواهم

لعنت به طول آرزوها دست کوتاهم

 

خسته شدم بیزارم از حرف رسیدن ها

لعنت به تلفیق شنیدن ها، ندیدن ها

 

گیرم میان توده ای اما، اگر، شاید

درگیر و پابند نباید خسته از باید

 

در یک صراط مستقیم هم قطر با یک نخ

از ترس دوزخ مانده ام تنها در این برزخ

 

لبریز لبریزم به اینجایم رسیده درد

از من نمانده هیچ، الا سایه ی یک مرد

 

مردی که در اوج خودش بوده کم آورده

افتاده از بالای دنیا، خودکشی کرده

 

آنکه به رویاها گل پیروزیش را زد

دارد به تقدیر خودش سه هیچ می بازد


ادامه شعر در ادامه مطلب

ادامه نوشته

ما گوسفندان مهمي توي تاريخيم

چارپاره ای زیبا از دوست عزیزم علی شیشه گر، شاعر جوان و آینده دار اهوازی...


ما گوسفندان مهمي توي تاريخيم

آيندگان بر ما حساب ويژه اي دارند

طوري كه درگير چريدن توي اين دشتيم

تا 7 نسل ِ بعد ِ ما رسماً سر كارند

 

چوپان ما وقتي دروغ تازه اي مي گفت

ما بيخيال او شديم و هي علف خورديم

درجنگ او با گرگ كلاً بي طرف بوديم

غافل از اينكه اين وسط از هر طرف خورديم


وقتي كه مي ديدند ما زاد و ولد كرديم

با مُهرهاي تازه ما را رنگ مي كردند

با گوسفنداني كه از جنس خود آوردند

هي جاي ما را در طويله تنگ مي كردند

ادامه شعر در ادامه مطلب

ادامه نوشته