با علی شیشه گر
می ترسم، از این روزها، از حس ترسیدن
خود را درون آینه با شکل تو دیدن
از سایه های شهر که دنبال من هستن
راه مرا حتی درون تخت من بستن
در خواب هایم خواب می بینم که بیدارم
گم می شوم در ذهن خود حس بدی دارم
با روزها با زنگ ساعت دشمنی دارم
از خواب می ترسم پر از تایید و انکارم
هر لحظه از این روزها را حفظم انگاری
لعنت به نقش اول این فیلم تکراری
لعنت به من لعنت به هرچیزی که می خواهم
لعنت به طول آرزوها دست کوتاهم
خسته شدم بیزارم از حرف رسیدن ها
لعنت به تلفیق شنیدن ها، ندیدن ها
گیرم میان توده ای اما، اگر، شاید
درگیر و پابند نباید خسته از باید
در یک صراط مستقیم هم قطر با یک نخ
از ترس دوزخ مانده ام تنها در این برزخ
لبریز لبریزم به اینجایم رسیده درد
از من نمانده هیچ، الا سایه ی یک مرد
مردی که در اوج خودش بوده کم آورده
افتاده از بالای دنیا، خودکشی کرده
آنکه به رویاها گل پیروزیش را زد
دارد به تقدیر خودش سه هیچ می بازد
طوری که درجا میزنم یک روز می گندم
انگار به ریش خودم هر روز می خندم
در ظاهرم خوشبخت خوشحالم ولی پوکم
من به تمام روزهای خوب مشکوکم
انگار خوشبختی به من اصلا نمی آید
توی عذاب و غصه ها خوشکل ترم شاید
شاید همین چیزی که هستم لایقش بودم
رفت از وجودم آن منی که عاشقش بودم
بدجور دلتنگم، برای تو برای من
لطفا غرور لعنتیم را بیا بشکن
دیگر به کار من نمی آید اضافی شد
هرچه که کردم با خودم حالا تلافی شد
حالا فقط دلبسته ی برگشت پاییزم
بدجور زردم، شک نکن این بار می ریزم
از علی شیشه گر