این چندمین بار است

این چندمین بار است

که این جنازۀ خوشبخت

دست‌هایش را به سمت من گرفته است ...

می‌خواهم زنده بمیرم

که چهره‌‍ام از دست‌خطم شناخته نشود

جوری سوخته باشم

که جای دندان‌ها و بوسه‌ها

و رژلب خواهرم روی گونه‌هایم

دیده نشود

این چندمین جنازۀ خوشبخت است

که بار می‌شود روی شانه‌های تو

و من باز نمی‌شناسم شانه‌هایش را از موهایش

چسب زخمش را از لباسش

چطور می‌توانم

به مردی که با پره‌های پوست می‌خوابد

به بچه‌ای که تاول می‌مکد

بگویم زن از قضا نسوزانده که اتفاق تازه‌ای افتاده باشد

چطور می‌توانم

به آرزوهای رسیده یک دختر شک کنم؟

که آتش همیشه

اول به دامن‌ها می‌رسد

بعد گیره‌ها

بعد بندها

که هیچ مردی را

به خاطر هیچ زنی

نسوزانده.

 

از طیبه حسین زاده

دیگر چیزی برای پافشاری وجود ندارد

وقتی شعر

 یک جور هذیان لعنتی

عشق

یک جور وسواس فکری

و زندگی

تنها راضی‌کردن فراخودی غمگین است

دیگر چیزی برای پافشاری وجود ندارد

می‌توانی صندلی‌ات را برگردانی

 به جای من

به دوردست‌ها چشم بدوزی

و حتی به گربه‌ای

که در ایوان‌های روبرو

به ما خیره شده

محل ندهی

 

از طیبه حسین زاده

با طیبه حسین زاده

به خیلی چیزها اعتقاد ندارم

مثلا به دستی که سعی می کند

را ه برود

یا زبانی که «سعی»

در آن ترجمه دارد

و می تواند بدون دخالت دست

به پختگی برسد

به خیلی چیزها اعتقاد ندارم

مردی که پیراهنش را دیرتر می پوشد

زنی که ترو خشکش

یکی می شود

برو

دوم شخصی که یک دفعه وارد این شعر می شوی

از همان دفعه ای که آمدی برگرد

چون تو هنوز به خیلی چیزها اعتقاد داری

دری که باید بسته بماند

پنجره ای که چلچراغ  بزرگ

از چین پرده اش بدرخشد

و خیابانی که آدم ها فقط از آن رد می شوند

این شعر اگر ادامه پیدا کند

جاهای باریکی در آن

شروع می کنند به سوسوزدن

آن وقت نمی توانم

چیزهایی را که به آن ها اعتقاد ندارم...

 

از طیبه حسین زاده