این چندمین بار است

که این جنازۀ خوشبخت

دست‌هایش را به سمت من گرفته است ...

می‌خواهم زنده بمیرم

که چهره‌‍ام از دست‌خطم شناخته نشود

جوری سوخته باشم

که جای دندان‌ها و بوسه‌ها

و رژلب خواهرم روی گونه‌هایم

دیده نشود

این چندمین جنازۀ خوشبخت است

که بار می‌شود روی شانه‌های تو

و من باز نمی‌شناسم شانه‌هایش را از موهایش

چسب زخمش را از لباسش

چطور می‌توانم

به مردی که با پره‌های پوست می‌خوابد

به بچه‌ای که تاول می‌مکد

بگویم زن از قضا نسوزانده که اتفاق تازه‌ای افتاده باشد

چطور می‌توانم

به آرزوهای رسیده یک دختر شک کنم؟

که آتش همیشه

اول به دامن‌ها می‌رسد

بعد گیره‌ها

بعد بندها

که هیچ مردی را

به خاطر هیچ زنی

نسوزانده.

 

از طیبه حسین زاده