عکس
با دوربین کهنه که عمری را در گنجه های خاطره پنهان بود
عکسی گرفته بود که حالا بعد از هزار سال پشیمان بود
شاید هزار سال نه اما او بیگانه بود با عدد و تقویم
یک چوب خط که هر دو سر آن را موشی جویده بود که باران بود
یک عکس رنگ مرده که چشمش را می برد تا جوانی ِ ساعت ها
((یک کم عقب بایست)) دو تا آدم بر پس زمینه ای که چراغان بود
زن در لباس تور سفید انگار یک کوه ِ مه گرفته ی ِ پر برف است
برق فلاش که داغ، تن ِ برفی ، عکسی که یک خیال ِ گریزان بود
گرمای پر کسالت تابستان ، یک عینک شکسته ی بارانی
یک عکس غرق هلهله ی زنها عکس تمام خواهی مردان بود
((این عکس یک حباب پشیمان است ، از لحظه ای که آمده تب دارد))
عکسی که کادر خالی تنهایی،مردی که از گذشته پشیمان بود
از هومن عزیزی