عکس

با دوربین کهنه که عمری را در گنجه های خاطره پنهان بود

عکسی گرفته بود که حالا بعد از هزار سال پشیمان بود

 

شاید هزار سال نه اما او بیگانه بود با عدد و تقویم

یک چوب خط که هر دو سر آن را موشی جویده بود که باران بود

 

یک عکس رنگ مرده که چشمش را می برد تا جوانی ِ ساعت ها

((یک کم عقب بایست)) دو تا آدم بر پس زمینه ای که چراغان بود

 

زن در لباس تور سفید انگار یک کوه ِ مه گرفته ی ِ پر برف است

برق فلاش که داغ، تن ِ برفی ، عکسی که یک خیال ِ گریزان بود

 

گرمای پر کسالت تابستان ، یک عینک شکسته ی بارانی

یک عکس غرق هلهله ی زنها عکس تمام خواهی مردان بود

 

((این عکس یک حباب پشیمان است ، از لحظه ای که آمده تب دارد))

عکسی که کادر خالی تنهایی،مردی که از گذشته پشیمان بود

 

از هومن عزیزی

بختک

بختک افتاد روی این غزلت ، مرد در خواب زن به خود پیچید

این توهم نبود ، بختک بود ، زن  -که در قاب عکس می خندید -

 

قاب عکس از گذشته می آمد ، یک حباب از تجسد لحظه

بختک آمد، غزل که بختک زد ، مرد انگار مرگ را می دید

 

دوستت دارم ای حباب... انگار سطرهای غزل بهم می ریخت

دوستت دارم... این صدا انگار در تن سرد لحظه می ماسید

 

خنده ی زن که در دقیقه ی هیچ ثبت شد روی کاغذ کمرنگ

پشت آن خط: برای تو که...- جمله ای عاشقانه بی تردید-

 

باز کن در... کبودی درها ... لرزشی در کبودی رگها

زلزله... خون ... که بی تپش وقتی ... زیر بختک زمین که می لرزید

 

بختک انگار دست آموزست ، شیر گازی که باز مانده همین

مرگ با مرگ دست داد و بعد یک جسد روی تخت می خندید

 

از هومن عزیزی

فانتزی

گشنیز، پیك، خشت، دل، میز یك قمار

تو، چند سایه، دود، شبی غرق در غبار

 

سرباز خشت گفت: برو، دور شو، ولی

تو مانده‌ای پر از هیجان، گیج، تازه كار

 

تكخال پیك علامت مرگ است، تلخ تلخ

- طعم حقیقتی كه به آن داده اعتبار-

 

سرباز پیك گفت و گذشت از كنار تو

در یك سكوت سربی و سنگین و مرگبار

 

بی بی دل، زنی كه تو او را ندیده‌ای

یك دختر تكیده كه یك پیرهن بهار

 

آس دلت كه پیش خودت بود گم شده

دختر نگاه كرد و تو دیدی كه چند بار

 

هی آه می‌كشید و به ساعت نگاه كه

اما قرار ساعت 3 بود ؟   نه 4

 

 

اما 4 قافیهء توست، ساعتت

از آن گذشته، عقربه‌اش گیج و بیقرار

 

بابای پیك مرد مسنی ست، 65

ساله، غریبه، محترم و شیك، پولدار

 

ماشین آخرین مدل و قرمز و عجیب

با یك لباس مشكی خوش دوخت، تكمه‌دار

 

با تكمه‌های كوچك براق، پیپ، كلاه

موی بلند و ریش سیاهی كه چند تار

 

موی سپید در دل آن برق می‌زند

تو خیره مانده‌ای و«هی آقا! برو كنار»

 

دختر سوار می‌شود و شهر پر شده

از های وهوی گنگ كلاغان كه قار قار

 

 

 

سیگار، میز، سایهء چندین رقیب مست

تو فكر می‌كنی به خودت، عشق، دل، قمار

 

در چار راه مبهم فردا نشسته‌ای

50  كارت كوچك از او مانده یادگار

 

بی بی كه نیست، آس دلت نیستمانده‌ای

تكخال پیك را كه بیاید سر قرار

 

(خاک، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش) فروغ فرخزاد

(ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است) سهراب سپهری

(آنک اشاره‌ی دربان منتظر کوتاه است در

پس آن به  که فروتن باشیم ) احمد شاملو

 

از هومن عزیزی