به من گفته بودند آدم بمانم
به من گفته بودند آدم بمانم به من گفته بودند عاشق نباشم
به من گفته بودند دائم بخندم پر از غم نباشم پر از دق نباشم
به من گفته بودند در شعرهايم فقط بلبل و دختر و گل برويد
سياست به شعرم نريزد زماني و از دوستانِ مصدق نباشم
به من گفته بودند در اين لجنزار به خون خو كنم آب را تف بريزم
به من گفته بودند انگل بمانم و يك لحظه حتي شقايق نباشم
و ميخواستند از من و شعرهايم نموداري از جنس كذب و تملق
وگفتند اراجيفِ بيخود بگويم و با واقعيت موافق نباشم
نوشتم... ولي من نوشتم..(...) نداريد...نوشتند : زندان، نوشتند :اعدام
و داغي به روي زبانم نهادند كه فريادِ دردِ خلايق نباشم
من اما من اين ساده مرد دهاتي من اما من اين صورت و دل نمايان
مگر ميتوانم كه شاعر نباشم؟ مگر ميتوانم كه كه عاشق، نباشم؟
از علي بهمني