به من گفته بودند آدم بمانم

به من گفته بودند آدم بمانم به من گفته بودند عاشق نباشم

به من گفته بودند دائم بخندم پر از غم نباشم پر از دق نباشم

 

به من گفته بودند در شعرهايم فقط بلبل و دختر و گل برويد

سياست به شعرم نريزد زماني و از دوستانِ مصدق نباشم

 

به من گفته بودند در اين لجنزار به خون خو كنم آب را تف بريزم

به من گفته بودند انگل بمانم و يك لحظه حتي شقايق نباشم

 

و ميخواستند از من و شعرهايم نموداري از جنس كذب و تملق

وگفتند اراجيفِ بيخود بگويم و با واقعيت موافق نباشم

 

نوشتم... ولي من نوشتم..(...) نداريد...نوشتند : زندان، نوشتند :اعدام

و داغي به روي زبانم نهادند كه فريادِ دردِ خلايق نباشم

 

من اما من اين ساده مرد دهاتي من اما من اين صورت و دل نمايان

مگر ميتوانم كه شاعر نباشم؟ مگر ميتوانم كه كه عاشق، نباشم؟

 

از علي بهمني

کاپتان

ابیات داخل کروشه را با لهجه گرم جنوبیا بخونید

(( پرت ماسه))

 

کاپتان سکوت عرصه کشتی چیست؟

دریا سکون مرده مرداب است

کشتی به گل نشسته در این ساحل؟؟

یا اینکه موج صخره شکن خواب است؟

 

ایران منم!! نپرس چرا در من

مستی و دشتی* تو نمیچرخد؟

کاپتان چرا به مقصد یاغی ها

سکان کشتی تو نمیچرخد؟

 

خاکم که زیر پای عرب خاکم

اما خلیج من تو رها هستی

اما خلیج من به چه پابندی؟

پامال این قبیله چرا هستی؟

 

((کاپتان خلیج فارس عرب خیزه

هرمز عرب به آب نمیریزه

برنو مسی به دوش نمیگیره

تازی امیر کشور پرویزه))

 

{{- کپتان هوای بندریا موجه

فرمون بده که از تو×خو پا شیم

فرمون بده که موجی امواجیم

لنگر بکش که راهی دریا شیم

 

هوی ناخدا تو و ناموست

بیرون بیو از او کپر دنجت

تهنا خلیج فارسه که مونّه

بنزین تموم کرده مگه لنجت؟

 

نخل جنوبیا همه پاروتن

خون کویریا همه پاروتن

او شهریانه ول کن عرب دوسن

پاروکش کجاوه تابوتن}}

؛  ؛

- تاریخ یک روایت تکراریست

تکرار اعتماد به گا رفته

تنها هم اوست اوست که می داند

این سالها چه بر سر ما رفته

 

{{ لنج غلوی ماس که می سوزه

لنج غلو به آب زده خودشه

کپتان کشیده پیپ و زده مشروب

بیداره و به خواب زده خودشه}}

 

کاپتان سکوت کرده و در فکر است

کاپتان که نفت می برد و دختر

آورده مرد جنگی و کوکایین

پنجاه و هفت می برد و دختر

 

از علی بهمنی

 * : مستی و دشتی دو یاغی بودند که نیستند

× تو خو : تب خواب

با علی بهمنی

گفتند حوالي خدا مي پلكي

اينقدر نخور عرق سگي... مي تركي

امشب به ازاي هر چه عاشق مستم

آنقدر كه گفته ام به خيام: زكي

 

از علی بهمنی