اسب های مسابقه

گندم و پنبه، بيمه بازي بود

كشت در زير صاعقه بوديم

بردن و باختن چه سودي داشت

اسب هاي مسابقه بوديم

 

اسب هاي مسابقه بوديم

تند رفتيم، يورتمه رفتيم

مثل سگ هاي خسته از شلاق

هر كجا رفت سورتمه رفتيم

 

فقه خوانديم و دين در آورديم

ياد داديم صيغه كردن را

آيه خوانديم و شرعي اش كرديم

مدت زن اجاره دادن را

 

چون عشاير وطن پرست شديم

هر چه يك عمر هيچ جا بوديم

خوب خورديم و خوب خوابيديم

گوسفندان خوش چرا بوديم

 

اجتماعات ضد هم که شدیم

باب کردیم خود هراسی را

فکر کردیم بخشی از خطبه است

گریه ی ....سیاسی را

 

بي خودي پول چاهكن داديم

راه آب قنات باز نشد

ما پريديم و بين راه...اما

چترهاي نجات باز نشد

 

از همين سرزمين هرز من

خلفي كو! كه وارثش باشد

بارديگر به توپ مي بندند

مجلسي كه مدرسش باشد

 

بعد يك عمر سربريدن، از

كاسه خون زبان درآورديم

ما گرسنه اگر نخوابيديم

جرم كرديم و نان درآورديم

 

از شهرام میرزایی

با شهرام میرزایی

ساعت از وقت عاشقی سر رفت، زن نمی خواست بچه دار شود

مثل دو عقربه به روی هم ، ساعت نصف شب سوار شود

وسط هفته سینما خوب است؟

 

وسط هفته سینما یعنی ،توی تاریک خانه می خواهند

نیمه های همیشه روشن او، با تو یک چیز صحنه دار شود

شیخ من گفت پرده پوشی کن

 

پرده ی اول از تو داغ شدم،گریه کردم ، و خون دماغ شدم

قلب من را گذاشتی بتپد ،توی مشتت که تا بخار شود

مشت خود را برای کی وا کرد؟!

 

دست و پای مرا به تخت نبند،مثل دیوانه ها بلند نخند

من فقط یک هزار پایم که دوست دارد تو را ،قطار شود

برود به کجا ! نمی داند

 

در خیابان به راه می افتم،«بروم به «کجا » نمی دانم

شاید از خود کمی که دور شدم یک کسی آید و سوار شود

یک «کجا» آمد و سوارم شد:

 

 

آه شال و کلاه تو بشوم، کیف چرم سیاه تو بشوم

عشق باید به پای ما یک روز کفش آماده ی فرار شود

مدرسه می روی به خاطر چی؟

 

مدرسه رفتی و معلم تو همه شوخی و دلبری آموخت

بوق می زد به تو خیابان ها تا که مردم به تو دچار شود

تا کسی گفت به خودش دربست

 

خواست بچه بیاورد، برود از سر و کول زندگی بالا

سیب ترشی که آن ور دنیاست، در دل کوچکش ویار شود

دیو من یک فرشته قورت بده.

 

از شهرام میرزایی