یک مثنوی زیبا و منتشرنشده از رومینا عابدی، شاعر جوان بابلسری...

 

شب که به " من" زل می زنی از پشت شعرم

از سر, گذشتم بغض را! از شدّت غم

 

با پلک هایی باز در این بهت و ماتم

هی رفته تر از حال... یا در حال فکرم

 

شاید که " من" هم نیست انگاری شده تو

یعنی که من مردم که تا حد خود تو

 

باید بدون شِکوه توی درد باشم!

نسبت به این حسّ غریبم سرد باشم

 

من دوست دارم دوست دا...[ بغض گلویم]

من دوست دارم را به تو باید بگویم!

 

من دوست دارم حیف باشم حیف باشی

- "حقی نداری از کنارم جا بجا شی!"

 

باید به اصرار خودم آرام باشم

آرام باشم ...باز هم آرام باشم...

 

در زیر سقفی پر شده از ردّ یک پا

به اثبات اینکه "من" فقط ردّیده اینجا

 

صد اعتراف جرم هم از خود بگیرم!

باشم! خودم را که فراری شد بگیرم...

 

باید به روی زخم دل منطق بپاشم!

باید فراموشت کنم عاشق نباشم!

 

هی پلک می بندم که من باید بخوابم

در گیر با بغض عجیب این سرابم !

 

باید خودم باشم خودم باشم خودم باز!

شعرم تماما می شود مفهوم یک راز...

از رومینا عابدی

تگ: رومینا عابدی، غزل پست مدرن، شعری از رومینا عابدی، یک مثنوی از رومینا عابدی، شعر بابلسر