خوب‌ترین حادثه


با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام

باز به دنبال پریشانی‌ام

 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی‌ام

 

آمده‌ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

 

آمده‌ام با عطش سال‌ها

تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

 

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی‌ام

 

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت

خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟

 

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی‌ام

 

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست

تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام

 

ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟

ها نکشانی به پشیمانی‌ام!

 

از محمدعلی بهمنی

تو هم سکوت مرا پاسخی نخواهی داشت...

هوای عشق رسیده است تا حوالیِ من

اگر دوباره ببارد به خشک سالیِ من

 

مگرکه خواب و خیالی بنوشدم ورنه

که آب می خورد از کاسه یِ سفالیِ من؟

 

همیشه منظرم از دور دیدنی تر بود

خود اعتراف کنم بوریاست قالیِ من

 

مرا مثال به چیزی که نیستم زده اند

خوشا به من؟نه! خوشا بر منِ مثالیِ من

 

به هوش باش که در خویشتن گم ات نکند

هزار کوچه یِ این شهرکِ خیالیِ من

 

اگرچه بودو نبودم یکی ست، باز مباد

تو را عذاب دهد گاه جایِ خالیِ من

 

هوای بی تو پریدن نداشتم، آری

بهانه بود همیشه شکسته بالیِ من

 

تو هم سکوت مرا پاسخی نخواهی داشت

چه بی جواب سؤالی ست بی سؤالیِ من!

 

از محمدعلی بهمنی

بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

تو از اول سلام ات پاسخ بدرود با خود داشت

اگرچه سحر صوتت جذبه «داوود» با خود داشت

 

بهشتت سبزتر از وعده ی شداد بود اما

-برایم برگ برگش دوزخ «نمرود» با خود داشت

 

ببخشایم اگر بستم دگر  پلک تماشا را

که رقص شعله ات در پیچ و تابش دود با خود داشت

 

«سیاوش» وار بیرون آمدم از امتحان گر چه

-دل «سودابه» سانت هرچه آتش بود با خود داشت

 

مرا با برکه ام بگذار دریا ارمغان تو

بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

 

 

از محمدعلی بهمنی

بگذار که دل حل کند این مسئله‌ها را

گفتم «بدوم تا تو همه فاصله‌ها را»

تا زود‌تر از واقعه گویم گله‌ها را

 

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت‌ترین زلزله‌ها را

 

پر نقش‌تر از فرش دلم بافته‌ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله‌ها را

 

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله‌ها را

 

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله‌ها را

 

یک بار هم‌ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل کند این مسئله‌ها را

 

از محمد علی بهمنی

خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

 

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

 

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام.


از محمد علی بهمنی

می پرسد از من كیستی ؟

می پرسد از من كیستی ؟ می گویمش اما نمی داند

این چهره ی گم گشته در آیینه خود را نمی داند

 

می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد

آیینه در تكرار پاسخ های خود حاشا نمی داند

 

می گویمش گم گشته ای هستم كه در این دور بی مقصد

كاری بجز شب كردن امروز یا فردا نمی داند

 

می گویمش آنقدر تنهایم كه بی تردید میدانم

حال مرا جز شاعری مانندمن تنها نمی داند

 

می گویمش می گویمش چیزی از این ویران نخواهی یافت

كاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند

 

می گویمش آنقدر تنهایم كه بی تردید می دانم

حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

 

می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین

آن گونه می خندد كه گویی هیچ از این غمها نمی داند

 

از محمدعلی بهمنی

كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب

بدیناسن خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب

 

تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه

چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب

 

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب

 

مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

كه این یخ كرده را از بیكسی ها می كنم هرشب

 

تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب

 

كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

 

از محمدعلی بهمنی

دلم برای خودم تنگ می شود آری

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم

 

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

 

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

 

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟

اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم

از محمدعلی بهمنی

پ.ن: دکلمه شعر با صدای پرویز پرستویی، عجیب به دل میشینه...

ای دوست

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست 
 
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

 

من در تو گشتم گم مرا در خود صدا می زن 
 
تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست

 

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من 
سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست

 

گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

 

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم 
گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست

 

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن 
 
از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

 

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت 
بیهوده می كوشی بمانی مهربان ای دوست

 

 آن سان كه می خواهد دلت با من بگو آری 
 
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

از محمدعلی بهمنی

تولد یک مهربان

امروز تولد استاد محمدعلی بهمنی ست، غزل سرای مهربان روزگار ما که عشق می کنم با عاشقانه هایش !

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

 

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

 

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

 

تا این غزل شبیه غزل های من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

 

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم

اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

 

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است

 

از محمد علی بهمنی

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

غزل ماندگار محمدعلی بهمنی، از بزرگترین شاعران معاصر را به همراه اجرای زیبای ناصر عبداللهی و دکلمه ی پرویز پرستویی بخوانید و بشنوید.

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

 

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نيستی در هیچ جا امشب

 

می دانم اری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم بدنبالت، چرا امشب؟

 

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

 

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

 

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه ها را، یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

 

طاقت نمی آرم، تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب

 

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

از محمدعلی بهمنی

دانلود این ترانه با صدای ناصر عبداللهی و دکلمه ی پرویز پرستویی

تگ: محمدعلی بهمنی، ناصر عبداللهی، آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب، امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه، بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب، از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب، دانلود ناصر عبداللهی، دانلود دکلمه، دکلمه پرویز پرستویی

مثل روزای بارونی

با یاد ناصر عبداللهی و صدای جادویی اش، و با احترام به محمدعلی بهمنی مهربان، که

 جسمش غزل است، اما روحش همه نیمایی ست...

 

یه روز دلم گرفته بود مثل روزای بارونی

از اون هواها که خودت حال و هواشو می دونی

 

اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم

تو هم منو ، شعر منو با همه حست می خونی

 

یه حالی داشتم که نگو ، یه حالی داشتم که نپرس

یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نپرس

 

یه جایی که می گردمو دوباره پیداش می کنم

حتی اگه کویر باشه بهشت دنیاش می کنم

 

اسم قشنگ شهرمو تو می دونی چی می ذارم

دونه دونه کوچه هاشو به اسمای کی می ذارم

 

آخه تو هم مثل منی ، مثل دلای ایرونی

وقتی هوا ابری می شه حال و هوامو می دونی

 

دانلود این ترانه با صدای ناصر عبداللهی و دکلمه پرویز پرستویی

از محمدعلی بهمنی

تگ: ناصر عبداللهی، محمد علی بهمنی، دانلود ناصر عبداللهی، دانلود یه روز دلم گرفته بود، دانلود مثل روزای بارونی، دکلمه، دکلمه پرویز پرستویی