اینستاگرام و کانال تلگرام شعر و دنیایی که می‌سازمش

سلام

اگر زمانی اینجا را دوست داشتید، هنوز می‌توانید «شعر و دنیایی که می‌سازمش» را از طریق تلگرام یا اینستاگرام دنبال کنید.

هادی عیار - یک زن

.

من آن خرابه ی دیوارم که تکیه داد به من یک زن

دو پتک سرد به چشمان و درخت سبز به تن یک زن

 

به خشت خشت تنم جان داد، دو دست خاکی اغواگر

و‌ ورز داد به ده انگشت، مرا دو پا، سر و تن، یک زن

 

و سفت شد گل بی جانم، میان تش تش تنپوشش

ترک ترک دهنم خشکاند، شبیه خاک وطن، یک زن

 

اذان به گوش مزارم خواند، تنانه اسکلتم رقصاند

به تن تتن که قیامیدم، به تن تتن تتن ِ یک تن

 

شبانه دور تنم تابید، تبانه دور شبم خوابید

زنانه دور‌خودش رقصید، شبیه رقص دو زن، یک زن

 

دو مرد را به تنم آویخت، به حرص هر سه مرا پوشید

دوباره توی دهانش ریخت، سه استکان لجن، یک زن

 

دوئل: عدالت زنباره. به هر که سهم خودش را داد

به دشمنم دو تفنگ پر، به دست من دو کفن، یک زن

 

از هادی عیار

سارا محمدی اردهالی - کلمه

.

     آن کلمه‌ی دردناک را گفت

     ساکت شدم

     از اتاق بیرون رفتم

 

     سه سال بعد

     برگشتم

     مهمان‌ها رفته بودند

 

     کلمه آنجا بود.

 

از سارا محمدی اردهالی

علی نجفی - پرتقال

.

‏      من از اسب‌ها روسری نمی‌بندند

‏      خوشم می‌آید

‏      از صفورا موهای تا کمرش را

‏      رقص می‌کند

‏      از خانه می‌چرخد من رقص می‌کنم

‏      مریم بانو قبرستان را در آغوش

‏      گرفته

‏      آفتاب روی برف‌های دور

‏      سرما خورده

‏      پرتقال را به یاد من می‌آورد

‏      خوشم می‌آید.

 

از علی نجفی

گیتا شمسی - برای بهاران

     «برای بهاران»

 

     از میان آفتابگردان‌ها

     تنها تویی که در خیابان ولیعصر

     دست‌ها را قربانی جیب‌ها نمی‌کنی

     و با کفش‌ها ضرب می‌گیری روی پیاده‌رو

     از من نخواه مورخ تن‌های دیگری باشم 

     چرا که تنها این گلدان

     تنها همین گلدان را به اسم می‌شناسم در تهران

     و شهر، تنها همین یک رقاصه را می‌شناسد.

     راه که می‌روی انگار می‌چرخی

     و چرخ که می‌زنی انگار

     دامنی در گلوها جان می‌گیرد،

     دایره می‌زند،

     خیابان را به میدان‌های دیوانه می‌رساند

     و سرازیر همیشگی خون را

     به سمت دیگر شهر می‌برد

     تو چوپان کوچه های پیچ‌در‌پیچی،

     لبانت از مستقیم‌های شهر ترک برمی‌دارد

     و دندان‌های گلکاری شده‌ات 

     می‌تواند بیفتد از این همه بلندی...

     با این همه، تهرانِ معترف به دود

     تهرانِ معترف به قتل‌های زنجیری

     گلدوزی‌های کوچک روی دستت را انکار نمی‌کند

     پرواز بدون تاخیر تو را انکار نمی‌کند

     فرودگاه‌های بعد از تو را انکار نمی‌کند

     پاشنه‌های لرزان بعد از تو را انکار نمی‌کند.

 

از گیتا شمسی

دکلمه شعر با صدای شاعر

هرمز علی‌پور - با گفته‌های ماه

.

     با گفته‌های ماه اما

     دیدی که پشت چهره‌ی غمگین،

     جوانی تو مرده است

     دیدی که نام گل‌ها را از یاد می‌بری دیگر

 

     با گفته‌های ماه

     دیدی از تو جدا نمی‌شود اندوه

     دیدی برای گریه آمدی اینجا

 

     با گفته‌های ماه

     اکنون کنار چهره‌ات

     می‌چرخد مرگی که دوست دارد

     به نام کوچکت صدا کند.

 

از هرمز علی‌پور

جواد گنجعلی - نام تو

‏.

      بردن اسم تو آن قدر دهان مرا شیرین می‌کند

      که مورچه‌ها

      بعد مرگ

      نامت را از زبانم بگیرند و به لانه ببرند

      می‌ترسم بمیرم و کسی تو را نشناسد

      و نداند این همه دیوانگی

      در این درخت پرتقال

      برای که بود

      بردن نام تو که قتل نیست

      دزدی نیست

      نام تو نام توست عزیزم

      غمی در حروف الفبا.

 

از جواد گنجعلی

بیژن الهی - با تو گناهی نمی‌دیدم

.

      با تو گناهی نمی‌دیدم

      قلب تو را با زغال نیم‌روز گداخته بودند

      تا دیگر مهر نورزی.

 

      بر در خانه‌ات

      نوشته بودند

      در این خانه

      مرگ می‌زید.

      تو متروک افتاده بودی

      و چونان تاریک روشن پگاه

      مردد بودی بیمناک.

 

      با تو گناهی نمی‌دیدم.

 

از بیژن الهی

هوشنگ چالنگی - کبود

.

     با قلبی دیگر بیا

     ای پشیمان!

     ای پشیمان!

     تا زخم‌هایم را به تو بازنمایم

     من که اینک!

     از شیارهای تازیانه‌ی قوم تو

     پیراهنی کبود به‌تن دارم.

 

از هوشنگ چالنگی

توماس ترانسترومر - معلوم نیست

.

     گاهی خوابت را می‌بینم

     بی‌صدا

     بی‌تصویر

     مثلِ ماهی در آب‌های تاریک

     که لب می‌زند و معلوم نیست

     حباب‌ها کلمه‌اند،

     یا بوسه‌هایی از دل‌تنگی.

 

از توماس ترانسترومر

ترجمه خلیل پاک نیا

ای.ای.کامینگز - باد

مجموعه شعر «خسته‌ای (فکر می‌کنم) از ای.ای.کامینگز با ترجمه سینا کمال آبادی و سمیرا نکوئیان به تازگی منتشر شده است. شعری از این مجموعه:

 

ای ای کامینگز

     بادی وزیده است و باران را برده است

     و آسمان را برده است و برگ‌ها را برده است

     و درختان ایستاده‌اند. گمان می‌کنم دیرزمانی است

     که من هم پاییز را می‌شناسم (و چه داری که بگویی؟

     باد باد باد ــــ عاشق کسی شده‌ای

     و گلبرگی در دلت داری

     که از تابستان زبان‌بسته دزدیده باشی؟

     پدرِ دیوانه‌ی مرگ

     برقص بی‌رحمانه برایمان و آغاز کن.

 

     آخرین برگ تاب می‌خورد در آخرین حافظه‌ی

     هوا!) بگذار همان‌طور که دیده‌ایم

     تکامل ویرانی را ببینیم و بادی وزیده است و باران را

 

     برده است و برگ‌ها و آسمان را

     و درختان ایستاده‌اند:

     درختان ایستاده‌اند. درختان

     ناگهان به انتظار می‌مانند در برابر چهره‌ی ماه.

 

از ای.ای.کامینگز

ترجمه سینا کمال آبادی و سمیرا نکوئیان

    شاپور بنیاد - از کجا آمده بودم

          از کجا آمده بودم که اشک‌های تو در چشم‌های من بود

          و واژه‌های دریا را

          بر برج‌های باد می‌نوشتم

          و در چشم‌های تو

          گم‌راه می رفتم

          وقتی برای شب

          فقط دو ستاره داشتم و یک آه

          از کجا آمده بودم به باروی برج

          با اشک‌های تو

          در چشم‌های من.

     

    از شاپور بنیاد

    هوشنگ چالنگی - شب‌ چره

    .

         اکنون

         خاموش ترين زبان‌ها را در کام دارم

         با پرنده ای در ترک خويش

         که هجاها را بياد نمی‌آورد

         می‌رانم

     

         می رانم

     

         از بهار چيزی به منقار ندارم

         از شرم منتظران به کجا بگريزم

     

         هر شب

         همه شب

         در تمامی سردابه های جهان

         زنی که نام مرا به تلاوت نشسته است

     

         ای آبروی اندوه من

         سقوط مرا اينک! از ابر ها بيبن

         - چونان باژگونه بلوطی

         که بر چشم پرنده ئی-

     

         بر کدامين رود بار می راندم

         هر روز

         همه روز

         با مردی که در کنار من

         مه صبحگاهی را پارو می کرد

     

         در آواز خروسان

         هر صبح

         همه صبح

         به کدامين تفرج می رفتم

         با لبخنده ای از مادر

         که به همراه می بردم

     

         اينک شيهه اسب است که شب چره را مرصع می کند

         و ترکه چوپانان

         که مرا به فرود آمدن علامتی می دهد.

     

    از هوشنگ چالنگی

    بیژن الهی - برای اسب کشیده‌قامتی که تویی

    .

    ‏     چه کوتاه

    ‏     این حصار

    ‏     برای اسب کشیده‌قامتی که تویی

     

    ‏     گاوها

    ‏     که همه دو شاخ دارند

    ‏     در چرا

    ‏     با تعجب به او نگاه می‌کنند

    ‏     که یعنی چه

    ‏     چنین خابِ خوشی

    ‏     در حصارِ به این تنگی

    ‏     که راحت هم از آن می‌توان پرید و

    ‏     به خوشبختی‌ی گُل‌ها بود...

     

    ‏     و هیچ نمی‌دانند

    ‏     معنی یک شاخ داشتن

    ‏     چه می‌تواند باشد.

     

    از بیژن الهی

    طاهره صفارزاده - امروز هم

    .

         ايوان خانه‌ام‌

         به وسعت قبری است‌

         از آفتاب و خاك‌

         نشسته‌ام به وسعت قبر

         و منتظرم‌

         كه دست رهگذری

         ادامه‌ی دستانم باشد

         و قفل خانه را بگشايد

         صدای خسته‌ی كفشی می‌آيد

         صدای تيزی زنگ‌

         از قعر پلكان‌

         مهمانی آمده‌ست بگويد

         امروز هم هوا دوباره گرفته ست‌

         امروز هم هوا دوباره خراب است‌.

     

    از طاهره صفارزاده

    آتیلا ژوزف-هفتمین مرد

    .

           اگر می‌خواهی پایت روی زمین محکم شود

           باید هفت بار از نو به دنیا بیایی

           یک بار در خانه ای که می‌سوزد در آتش

           یک بار در سرمای چشمه ای یخ زده

           یک بار در قلعه ای بین دیوانگان

           یک بار در کشتزاری که سبز می‌شود

           یک بار در طویله ای پر از تپاله و پشگل

           بعد شش جیغ و گریه‌ی تولد

           هفتمین و آخرین نفر دیگر خود تویی.

     

           اگر دشمن ها دورت صف بستند

           مثل هفت مرد باید با آنها روبرو شوی

           یکی آن که می‌رود به تعطیلات آخر هفته

           یکی صبح اول وقت پرتلاش و پر کار

           یکی دمدمی مزاج و اهل خوشباش

           یکی آن که دست و پا می‌زد تا شنا کند

           یکی بذر و درخت می‌کاشت در بیشه ها

           یکی پشت و پناهش افتخار اجداد

           بعد از تمام این فوت و فن ها

           هفتمین و آخرین مرد دیگرخود تویی.

     

           اگر می‌خواهی معشوقه ای پیدا کنی

           با چهره هفت مرد باید به دنبال او بگردی

           یکی آن که با حرف دلگرم و رامش کند

           یکی برای خرده ریز ِ خرج و مخارجش

           یکی شریک آرزوها در خیال و رویایش

           یکی برای آن که زیر دامنش حفاری کند

           یکی تا به چنگ و قلاب به او بچسبد

           یکی مثل زنبور روی شیره گل دورش وزوز کند

           هفتمین و آخرین مرد دیگر خود تویی.

     

           اگر همه چیز طبق آنچه نوشتی اجرا شد

           با هفت مرد تو در خاک خواهی خفت

           یکی زیر پستان پرشیر مادرش آسوده

           یکی به سینه زنی دیگر چنگ می‌اندازد

           یکی بشقاب های خالی را پرت می‌کند

           یکی تا زمان مرگ در جدال و پرکار

           یکی تا پای جان برای مردم فقیر می‌جنگید

           یکی نگاه ماتش تمام شب ها به ماه گردون

           همین دنیا هم سنگ قبر تو خواهد شد

           هفتمین و آخرین مردی که باید خاکش کنی دیگر خود تویی.

     

    از آتیلا ژوزف

    ترجمه آزیتا قهرمان

    گیتا شمسی-قارعه

     

     .

         با احترام به آیه سه سوره ی القارعه:

         «و تو چه میدانی قارعه چیست».

     

     

     

         شکاف چانه‌ات

         آبگیر بزرگی‌ست

         بعدِ باران.

         خوابیده‌ای

         و تمام بیدار شدنت را

         به روز قارعه موکول کرده‌ای.

     

         عادت

         به شیهه‌های من بالای قبرت نداری

         زیرا که همیشه

         بوسیدن دهانی

         با تنها یک دندان طلا

         تو را به چای برمیگردانْد

         و دارچین را روی ملحفه‌های سفید می‌ریخت.

     

         با این حساب،

         اُوِرکتت

         دیگر میخ به دیوار نمی‌کوبد.

         و سرما

         حق دارد از سوراخ‌های خانه

         تو بیاید، بدون زنگ.

     

         متاسفم

         من اسب نیستم که خانه‌ات را

         کوب‌کوب‌کوب

         اینجا بیاورم

         من

         شیهه‌ام

         و حتم دارم

         تا ختم تو، تمام یال‌هایم

         می‌ریزد.

     

    از گیتا شمسی

    دانلود دکلمه این شعر با صدای شاعر

    بیژن الهی - گلوبند

    .

         وقتی نازکانه خوابی و آرام

         و در متن

         سپیده می‌زند-

         رابطه‌ی نزدیک

         با نَفَس‌های تو می‌دارد-

         گلوبند

         که فراموش کرده‌ای باز کنی.

     

         به شیرینی و تلخی رخوت

     

         می‌مانی و

         چٌرتی کوتاه

         با آبی دخترانه‌ی بدقولی‌ها

         در گلخانه‌ی سایه‌دار

         که دم کرده‌ست.

     

    از بیژن الهی

    حمیدرضا ظرافت - امیرآباد

    .

    کجای تهران بنشینم؟ که خون نریخته باشندت

    کجا پناه بگیرم که گلوله‌هاش نپاشندت؟

     

    کدام کوچه نمی‌گوید هزار مرتبه‌ی ما را؟

    کدام پل به تو می‌گیرد مسیر هر شبه‌ی ما را؟

     

    همیشه منتظر مردی که رأس چند نمی‌آمد

    چقدر گریه نمی‌کردیم؟ چقدر بند نمی‌آمد؟

     

    کدام دسته‌ی این چاقو زمان قتل نمی‌سوزد؟

    هنوز توی خیابانها کدام سطل نمی‌سوزد؟

     

    کدام سرباز از میدان برای جنگ نمی‌آمد؟

    کدام سینه هوایی داشت که از سرنگ نمی‌آمد؟

     

    چگونه قصه بگویم من برای اینهمه پروانه؟

    تو مرده ای و نمی‌دانم چه ساعتی بروم خانه

     

    از ارتفاع نمی‌ترسم. کجای خانه بامش بود؟

    تو مرده‌ای و نمی‌دانم کدام قرص، کدامش بود

     

    تو مرده‌ای و نمی‌دانم چقدر گور تو خوشبخت است

    چقدر عطر تو بر میز است چقدر موی تو بر تخت است

     

    همیشه مرد تو دیوانه‌ست همیشه مرد تو خوشحال است

    تو مرده‌ای و نمی‌دانی چقدر خون در یخچال است

     

    میان این کمد خالی هنوز دکمه‌ی تو باز است

    چقدر دست، میان در. چقدر قلب سرگاز است

     

    منم که کر شده‌ام یا تو میان گریه نمی‌خوانی؟

    تو مرده‌ای و نمی‌دانم. تو مرده‌ای و نمی‌دانی

     

    چطور مقصد اشک من میان کاسه‌ی صبرت نیست؟

    کجای تهران بنشینم؟ کجای تهران قبرت نیست؟

     

    بگو کدام پل دنیا پلی برای عبورت نیست

    کجای تهران بنشینم؟ کجای تهران گورت نیست؟

     

    چطور گریه کنم با ابر؟ بگو کجا بروم با باد؟

    کجای تهران بنشینم؟ بگو کجای امیر آباد؟

     

    از حمیدرضا ظرافت

    هرمز علی پور - صدای دیوانگی

           از کوه نمی‌توان خواست

           این را که از من می‌خواهی

           گیاهان اعماق البته با پلک تو نسبتی دارند

           من اما دوباره

           به حرارت حرف‌هایی

           نیاز خواهم داشت

           به سیل خفته در رگ ابرها

           فکر نمی‌کند مثل این که کسی

           پیش از این که بلند شود

           صدای دیوانگی باران‌ها.

     

    از هرمز علی پور