حمیدرضا ظرافت - امیرآباد
.
کجای تهران بنشینم؟ که خون نریخته باشندت
کجا پناه بگیرم که گلولههاش نپاشندت؟
کدام کوچه نمیگوید هزار مرتبهی ما را؟
کدام پل به تو میگیرد مسیر هر شبهی ما را؟
همیشه منتظر مردی که رأس چند نمیآمد
چقدر گریه نمیکردیم؟ چقدر بند نمیآمد؟
کدام دستهی این چاقو زمان قتل نمیسوزد؟
هنوز توی خیابانها کدام سطل نمیسوزد؟
کدام سرباز از میدان برای جنگ نمیآمد؟
کدام سینه هوایی داشت که از سرنگ نمیآمد؟
چگونه قصه بگویم من برای اینهمه پروانه؟
تو مرده ای و نمیدانم چه ساعتی بروم خانه
از ارتفاع نمیترسم. کجای خانه بامش بود؟
تو مردهای و نمیدانم کدام قرص، کدامش بود
تو مردهای و نمیدانم چقدر گور تو خوشبخت است
چقدر عطر تو بر میز است چقدر موی تو بر تخت است
همیشه مرد تو دیوانهست همیشه مرد تو خوشحال است
تو مردهای و نمیدانی چقدر خون در یخچال است
میان این کمد خالی هنوز دکمهی تو باز است
چقدر دست، میان در. چقدر قلب سرگاز است
منم که کر شدهام یا تو میان گریه نمیخوانی؟
تو مردهای و نمیدانم. تو مردهای و نمیدانی
چطور مقصد اشک من میان کاسهی صبرت نیست؟
کجای تهران بنشینم؟ کجای تهران قبرت نیست؟
بگو کدام پل دنیا پلی برای عبورت نیست
کجای تهران بنشینم؟ کجای تهران گورت نیست؟
چطور گریه کنم با ابر؟ بگو کجا بروم با باد؟
کجای تهران بنشینم؟ بگو… کجای امیر آباد؟