هيچ كس نيست

اين شعرها ديگر براي هيچ كس نيست

نه! در دلم انگار جاي هيچ كس نيست

 

آنقدر تنهايم كه حتي دردهايم

ديگر شبيهِ دردهاي هيچ كس نيست

 

حتي نفس‌هاي مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هواي هيچ كس نيست

 

دنياي مرموزي‌ست ما بايد بدانيم

كه هيچ‌كس اينجا براي هيچ‌كس نيست

 

بايد خدا هم با خودش روراست باشد

وقتي كه مي‌داند خداي هيچ‌كس نيست

 

من مي‌روم هر چند مي‌دانم كه ديگر

پشت سرم حتي دعاي هيچ‌كس نيست

 

از نجمه زارع

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود

در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

 

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

 

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

 

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

 

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

 

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم

از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 

از نجمه زارع

تگ: نجمه زارع، اشعار نجمه زارع، غزلی از نجمه زارع، زارع نجمه، شعری از نجمه زارع، مرحوم نجمه زارع، دفتر شعر نجمه زارع، کتاب شعر نجمه زارع، شعرهای نجمه زارع، شاعر نجمه زارع


«من» بی «تو»

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...

با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...

 

هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود

چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز

 

زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد

آیینه روی میز توالت تمام روز

 

در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود

یک سینمای مبهم و صامت تمام روز

 

گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم

با یک نوار خالیِ کاست تمام روز

 

«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...

«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

 

از نجمه زارع

تگ: نجمه زارع، اشعار نجمه زارع، غزلی از نجمه زارع، زارع نجمه، شعری از نجمه زارع، مرحوم نجمه زارع، دفتر شعر نجمه زارع، کتاب شعر نجمه زارع، شعرهای نجمه زارع، شاعر نجمه زارع

گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه

گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه...

 

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه

بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

 

گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم....

گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!

 

سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم

از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

 

بالا گرفته ام سر خود را اگرچه عشق

یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه

 

دارند پیله های دلم درد میکشند

باید دوباره زاده شوم - عاری از گناه -

 

از نجمه زارع

تگ: نجمه زارع، اشعار نجمه زارع، غزلی از نجمه زارع، زارع نجمه، شعری از نجمه زارع، مرحوم نجمه زارع، دفتر شعر نجمه زارع، کتاب شعر نجمه زارع، شعرهای نجمه زارع، شاعر نجمه زارع

ساعت دو شب است

ساعت دو شب است كه با چشم بي‌رمق

چيزي نشسته‌ام بنويسم بر اين ورق

 

چيزي كه سال‌هاست تو آن را نگفته‌اي

جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق

 

هر وقت حرف مي‌زدي و سرخ مي‌شدي

هر وقت مي‌نشست به پيشاني‌ات عرق

 

من با زبان شاعري‌ام حرف مي‌زنم

با اين رديف و قافيه‌هاي اجق وجق

 

اين بار از زبان غزل كاش بشنوي

ديگر دلم به اين همه غم نيست مستحق

 

من رفتني شدم، تو زبان باز كرده‌اي!‌

آن هم فقط همينكه: « برو، در پناه حق »

 

از نجمه زارع

تگ: نجمه زارع، اشعار نجمه زارع، غزلی از نجمه زارع، زارع نجمه، شعری از نجمه زارع، مرحوم نجمه زارع، دفتر شعر نجمه زارع، کتاب شعر نجمه زارع، شعرهای نجمه زارع، شاعر نجمه زارع

تصوير ماه را كسي از چاه مي‌كشد

تصوير ماه را كسي از چاه مي‌كشد

شب رو به كوفه مي‌كند و آه مي‌كشد

 

سمت وقوع فاجعه‌اي تازه پا گذاشت

مرد غريبه‌اي كه به دروازه پا گذاشت

 

افتاد ماه روي زمين و جنازه شد

تاريخ زخم كهنه‌اش انگار تازه شد

 

اين سوگِ بادهاست كه هي زوزه مي‌كشند

در شهر، گرگ‌ها به زمين پوزه مي‌كشند

 

حالا دوباره كوفه سراسر كبود شد

پهلوي نخل‌هاي تناور كبود شد

 

تو مي‌رسي و فاجعه آغاز مي‌شود

درهاي دوزخ از همه جا باز مي‌شود

 

بيهوده است موعظه در گوش مرده‌ها

اين شهر خواب رفته در آغوش مرده‌ها

 

در گوش با صداي تو انگشت مي‌كنند

فرياد مي‌زني و به تو پشت مي‌كنند

 

افكار مرده در سرشان خاك مي‌خورد

در خانه‌اند و خنجرشان خاك مي‌خورد

 

در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ

رد مي‌شوي و پاسخ تو سنگ پشت سنگ

 

رو مي‌شوي و پنجره‌ها بسته مي‌شوند

سمت سكوت حنجره‌ها بسته مي‌شوند

 

ماندي، كسي نديد تو را كوفه كور شد

شب، خانه كرد و شهر پُر از بوف‌كور شد

 

روي تن تو اين‌همه كركس چه مي‌كنند

با تو سرانِ خشك مقدس چه مي‌كنند

 

حالا كه از مبارزه پرهيز كرده‌اند

خنجر براي كشتن تو تيز كرده‌اند

 

شب مي‌شود تو مي‌رسي و ماه مي‌رود

در آسمان كوفه، سَرَت راه مي‌رود

 

تصوير ماه را كسي از چاه مي‌كشد

شب رو به كوفه مي‌كند و آه مي‌كشد

 

از نجمه زارع

تگ: نجمه زارع، اشعار نجمه زارع، غزلی از نجمه زارع، زارع نجمه، شعری از نجمه زارع، مرحوم نجمه زارع، دفتر شعر نجمه زارع، کتاب شعر نجمه زارع، شعرهای نجمه زارع، شاعر نجمه زارع

زخمم بزن

زخمم بزن، که زخم مرا مرد میکند

اصلا برای عشق سرم درد می کند

 

زخمم بزن که لا اقل این کار ساده را

هر یار بی وفای جوانمرد می کند

 

آن جا که رفته ای خودمانیم هیچ کس

آن چه دلم برای تو می کرد میکند؟

 

در را نبسته ای که هوای اتاق را

باد خزان حوصله دلسرد میکند

 

فردا نمی شوی که نمی دانی عشق تو

دارد چه کار با من شبگرد می کند

 

خاکستر غروب تو هرروز در افق

آتش پرست روح مرا زرد می کند

 

عاشق بکش که مرگ مرا زنده میکند

زخمم بزن که زخم مرا مرد می کند

از نجمه زارع

تگ: نجمه زارع، اشعار نجمه زارع، غزلی از نجمه زارع، زارع نجمه، شعری از نجمه زارع، مرحوم نجمه زارع، دفتر شعر نجمه زارع، کتاب شعر نجمه زارع، شعرهای نجمه زارع، شاعر نجمه زارع

این بار

گريه كردم گريه هم اين‌بار آرامم نكرد

هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد

 

روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل

گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد

 

بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد

درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد

 

خواستم ديگر فراموشت كنم، اما نشد

خواستم، اما نشد، اين كار آرامم نكرد

 

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس

دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد

 

ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد

 

از نجمه زارع

تگ: نجمه زارع، اشعار نجمه زارع، غزلی از نجمه زارع، زارع نجمه، شعری از نجمه زارع، مرحوم نجمه زارع، دفتر شعر نجمه زارع، کتاب شعر نجمه زارع، شعرهای نجمه زارع، شاعر نجمه زارع

شبیه من

من خسته‌ام، تو خسته‌ای آیا شبیه من؟

یک شاعر شکسته‌ی تنها شبیه من

 

حتی خودم شنیده‌ام از این کلاغ‌ها

در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

 

امروز دل نبند به مردم که می‌شود

این‌گونه روزگار تو ـ فردا ـ شبیه من

 

ای هم‌قفس بخوان که زِ سوز تو روشن است

خواهی گذشت روزی از این‌جا شبیه من

 

از لحن شعرهای تو معلوم می‌شود

مانند مردم است دلت یا شبیه من

 

من زنده‌ام به شایعه‌ها اعتنا نکن

در شهر کشته‌اند کسی را شبیه من

 

از نجمه زارع

تگ: نجمه زارع، اشعار نجمه زارع، غزلی از نجمه زارع، زارع نجمه، شعری از نجمه زارع، مرحوم نجمه زارع، دفتر شعر نجمه زارع، کتاب شعر نجمه زارع، شعرهای نجمه زارع، شاعر نجمه زارع

دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است

دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است

تمام ترسم از این آبروی لعنتی است

 

شبی می‌آیم و دل می‌زنم به دریاها

و این بزرگترین آرزوی لعنتی است

 

زمین چه می‌شود ... آه ای خدای جاودگر!

بگو چه در پی این کهنه‌گوی لعنتی است

 

زمان به صلح و صفا ختم می‌شود، هرچند

زمین پر از بشر تندخوی لعنتی است

 

چگونه سنگ شوم تا مرا ترک نزنند

که هرچه سنگ در این سمت‌وسوی لعنتی است ...

 

چگونه سنگ شوم وقتی عاشقم ... وقتی

همیشه در دل من های و هوی لعنتی است

 

به خود می‌آیم از آهنگ‌های تند نوار

که باز حاکی از «I love you» لعنتی است

 

بس است! شعر مرا ناتمام بگذارید

زمان، زمانه‌ی این آبروی لعنتی است

 

از نجمه زارع

تگ: نجمه زارع، اشعار نجمه زارع، غزلی از نجمه زارع، زارع نجمه، شعری از نجمه زارع، مرحوم نجمه زارع، دفتر شعر نجمه زارع، کتاب شعر نجمه زارع، شعرهای نجمه زارع، شاعر نجمه زارع

باران، غروب، ماه، اتوبوسي كه ممكن است

 

باران، غروب، ماه، اتوبوسي كه ممكن است

بايد مرا دوباره ببوسي كه ممكن است...

 

اين لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرين... اگر...

ـ بس كن! نزن دوباره نفوسي كه ممكن است

 

من قول مي‌دهم كه بيايم به خواب تو

زيبا، در آن لباس عروسي كه ممكن است

 

دل نازكي و دل نگراني چه مي‌شود

من نيستم، تو شهر عبوسي كه ممكن است

 

ماشين گذشته از تو و هي دور مي‌شود

با سرعتي حدود صد و سي كه ممكن است

 

حالا تو در اتاق خودت گريه مي‌كني

من پشت شيشه‌ي اتوبوسي كه ممكن است...

 

از نجمه زارع

تگ: نجمه زارع، اشعار نجمه زارع، غزلی از نجمه زارع، زارع نجمه، شعری از نجمه زارع، مرحوم نجمه زارع، دفتر شعر نجمه زارع، کتاب شعر نجمه زارع، شعرهای نجمه زارع، شاعر نجمه زارع

یک سرنوشت سه حرفی

یک سرنوشت سه حرفی، خالیست در کنج جدول

فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اول

 

آنجا زنی گریه می‌کرد با کودکان گرسنه

در دود خاکستر اینجا مردی‌ست در پای منقل

 

سر درد داریم و گیجیم، این را نباید بگوییم

این چیزها مشکلی نیست، بعداً خودش می‌شود حل

 

این گرگ‌های گرسنه عادی ست ولگرد باشند

ما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگل

 

باید فداکار باشیم دارد قطاری می‌آید

پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل

 

این شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزان

یک گوشه شومینه‌ی گرم در یک اتاق مجلل

 

من می‌روم تا پس از این آماده‌ی مرگ باشم

ها! راستی «مرگ» دیگر حل شد معمای جدول

 

از نجمه زارع

تگ: نجمه زارع، اشعار نجمه زارع، غزلی از نجمه زارع، زارع نجمه، شعری از نجمه زارع، مرحوم نجمه زارع، دفتر شعر نجمه زارع، کتاب شعر نجمه زارع، شعرهای نجمه زارع، شاعر نجمه زارع

با نجمه زارع

غزلی زیبا از زنده یاد نجمه زارع، شاعر کازرونی که در اوج جوانی ناباورانه رفت...

 

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند

می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

 

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز

کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

 

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر

ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

 

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!

هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند...

 

آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست

حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!

 

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها

باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند..."

از نجمه زارع

تگ: نجمه زارع، زنده یاد نجمه زارع، مرحوم نجمه زارع، غزلی از نجمه زارع، شعر کازرونتگ: نجمه زارع، اشعار نجمه زارع، غزلی از نجمه زارع، زارع نجمه، شعری از نجمه زارع، مرحوم نجمه زارع، دفتر شعر نجمه زارع، کتاب شعر نجمه زارع، شعرهای نجمه زارع، شاعر نجمه زارع