گشنیز، پیك، خشت، دل، میز یك قمار

تو، چند سایه، دود، شبی غرق در غبار

 

سرباز خشت گفت: برو، دور شو، ولی

تو مانده‌ای پر از هیجان، گیج، تازه كار

 

تكخال پیك علامت مرگ است، تلخ تلخ

- طعم حقیقتی كه به آن داده اعتبار-

 

سرباز پیك گفت و گذشت از كنار تو

در یك سكوت سربی و سنگین و مرگبار

 

بی بی دل، زنی كه تو او را ندیده‌ای

یك دختر تكیده كه یك پیرهن بهار

 

آس دلت كه پیش خودت بود گم شده

دختر نگاه كرد و تو دیدی كه چند بار

 

هی آه می‌كشید و به ساعت نگاه كه

اما قرار ساعت 3 بود ؟   نه 4

 

 

اما 4 قافیهء توست، ساعتت

از آن گذشته، عقربه‌اش گیج و بیقرار

 

بابای پیك مرد مسنی ست، 65

ساله، غریبه، محترم و شیك، پولدار

 

ماشین آخرین مدل و قرمز و عجیب

با یك لباس مشكی خوش دوخت، تكمه‌دار

 

با تكمه‌های كوچك براق، پیپ، كلاه

موی بلند و ریش سیاهی كه چند تار

 

موی سپید در دل آن برق می‌زند

تو خیره مانده‌ای و«هی آقا! برو كنار»

 

دختر سوار می‌شود و شهر پر شده

از های وهوی گنگ كلاغان كه قار قار

 

 

 

سیگار، میز، سایهء چندین رقیب مست

تو فكر می‌كنی به خودت، عشق، دل، قمار

 

در چار راه مبهم فردا نشسته‌ای

50  كارت كوچك از او مانده یادگار

 

بی بی كه نیست، آس دلت نیستمانده‌ای

تكخال پیك را كه بیاید سر قرار

 

(خاک، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش) فروغ فرخزاد

(ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است) سهراب سپهری

(آنک اشاره‌ی دربان منتظر کوتاه است در

پس آن به  که فروتن باشیم ) احمد شاملو

 

از هومن عزیزی