به خیلی چیزها اعتقاد ندارم

مثلا به دستی که سعی می کند

را ه برود

یا زبانی که «سعی»

در آن ترجمه دارد

و می تواند بدون دخالت دست

به پختگی برسد

به خیلی چیزها اعتقاد ندارم

مردی که پیراهنش را دیرتر می پوشد

زنی که ترو خشکش

یکی می شود

برو

دوم شخصی که یک دفعه وارد این شعر می شوی

از همان دفعه ای که آمدی برگرد

چون تو هنوز به خیلی چیزها اعتقاد داری

دری که باید بسته بماند

پنجره ای که چلچراغ  بزرگ

از چین پرده اش بدرخشد

و خیابانی که آدم ها فقط از آن رد می شوند

این شعر اگر ادامه پیدا کند

جاهای باریکی در آن

شروع می کنند به سوسوزدن

آن وقت نمی توانم

چیزهایی را که به آن ها اعتقاد ندارم...

 

از طیبه حسین زاده