این روزها حال مرا دنیا نمی فهمد

اینجا چه رنجی می کشم، بابا نمی فهمد

 

استاد هم از من نپرسید چیست درد تو

هی می زنم در درس او درجا نمی فهمد

 

عاشق شدم غمگینم و درسم نمی آید

حتی یکی از هم اتاقی ها نمی فهمد

 

می بینمش، حول می شوم، قرمز شده رویم

می لرزد این دل، دست، لب، سر، پا، نمی فهمد

 

هی می زنم توی سرش که عاشقش هستم

خیلی دلش می خواهد او، اما نمی فهمد

 

هی بیست می گیرد، شده دانشجوی ممتاز

اما همین که می رسد به ما، نمی فهمد

 

تقصیر او که نیست، من دیوانه اش هستم

عاشق نبوده، غصه ی من را نمی فهمد

 

در هشت ترم، لیسانس می گیرد و خواهد رفت

من می شوم ده ترمه و تنها نمی فهمد

 

از علی شیشه گر

پ.ن: وبلاگ شاعر