دير آمدي، يك قلب پراحساس فاسد شد

اين روزها هرچيز وقت انقضا دارد

محتاج يك آدم كه باشي زود مي فهمي

شهرت به تعداد اهالي اش گدا دارد

 

كي گفته كه چاقو فقط سوغات زنجان است؟!

وقتي كسي كه ادعاي دوستي كرده

تا از كنارم رد شده فوراً براي من

از پشت هر لبخند خود سوغات آورده

 

اين زخم ها چيز مهمي نيست، راحت باش

جدي نگير تلخي پشت حرفهايم را

اين غر زدن ها را ببخش از روي بيكاريست

تو رفتي و من ماندم و اين بي قراري ها

 

بيچاره ساز من كه تقصيري نداشت اما

هي چوب احساسات پر سوز مرا مي خورد

هرشب به دست من به يادت هتك حرمت شد

من را از امروزم به ديروزت سفر مي برد

 

اين چارپاره مي توانست يك غزل باشد

يك پست مدرن ايده آل غيرتكراري

شعري كه مهدي موسوي هم كف كند از آن

تنها اگر مي شد بگويي دوستم داري

 

از علی شیشه گر