تو میتوانی شوق سفر نداشته باشی

دوباره حوصله ی دردسر نداشته باشی

 

تو میتوانی میل سفر اگر که بیاید

به آسمان بزنی، همسفر نداشته باشی

 

و یا عجیب تر از این، تو میتوانی حتی

به آسمان بپری، بال و پر نداشته باشی

 

تو میتوانی یک کوچه ی غریب بمانی

که در تمامی شب رهگذر نداشته باشی

 

تو میتوانی هرسو که خواستی بگریزی

و یک قدم طرف خانه بر نداشته باشی

 

نمیتوانی هرجا که خواستی بگریزی

دعای خیر مرا پشت سر نداشته باشی

 

نمیتوانی اما به خود دروغ بگویی

نمیتوانی از من خبر نداشته باشی...

 

از حامد ابراهیم پور

تگحامد ابراهیم پور، اشعار حامد ابراهیم پور، ابراهیم پور حامد، شعر مدرن، غزل حامد ابراهیم پور، حامد ابراهیمپور، شاعر حامد ابراهیم پور، شعر حامد ابراهیم پور، سپید حامد ابراهیم پور، غزلی از حامد ابراهیم پور