بگو چکار کنم ؟

با فلفلی که طعمِ فراق می‌دهد

با دردی که فصل را نمی‌شناسد

با خونی که بند نمی‌آید

بگو چکار کنم ؟

وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است

و غم چون سنگی

مرا در سراشیبِ یک دره دنبال می‌کند

 

دلم شاخه‌ی شاتوتی

که باد

خونش را به در و دیوار پاشیده است.

 

از رضا بروسان

تگ: رضا بروسان ، غلامرضا بروسان، غلام رضا بروسان، شعر خراسان، رضا بروسان رفت، مرگ رضا بروسان،رضا بروسان فوت کرد، شعری از رضا بروسان