از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر !
در جیب های من غم مغرور مرد بود
با دست های سرد و بزرگم نساختی
بازی نکرده ای و یقینا برنده ای !
بازی نکرده ای و یقینا نباختی !
یک تخته نرد ، پاکت سیگار خالی و↓
عکسی که کلّ زندگی مرد می شود
چای دم غروب فقط ژست مضحکی ست
وقتی که بوسه روی لبش سرد می شود
دی ماه پیر کوچه به من فکر می کند
بی شال و بی کلاه به غم خو گرفته ام
وقتی که شعر توی دهانم بیات شد
وقتی که مثل زخم خودم بو گرفته ام
هی زوزه زوزه های سگی توی کوچه ها
هی پرسه پرسه مثل کسی که هدف نداشت
گیرم تمام شهر پر است از ( صدای عشق )
اما تمام شهر به یک سگ شرف نداشت
مشروب و درد ، درصدی از خون ِ در رگم
با ساعتی که نبض زمان را گرفته است
دارم به روی دست چپم تیغ می کشم
حالا شراب کل جهان را گرفته است !
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 21:18 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|